غزلیات
28 مهر 1398
X

هر چند گذارم به سرِ کوی شما نیست

محرابِ دعا جز خم ِابروی شما نیست

از عشق تو گاهی نشدم خیرهبه مهتاب

زیرا‌ که درخشنده تر از روی شما نیست

مواج ترین جزر و مَد از جنبشِ دریا...

پیچیده تر ازحلقه‌ی‌گیسوی شما نیست

بین صدف و سنگ و پرِ قو چه تفاوت

وقتی که سرم بر سرِ زانوی شما نیست

ای مظهر پاکیزگی و مهر و عطوفت

جزهمدلی و عاطفه درخوی شما نیست

حس میکنم ازعطر تن میخک و شب بو

در باغ گل و لاله بجز بوی شما نیست

شاعر نکشان حرف و سخن را به درازا

گویا عسلت گفته که بانوی شما نیست

20 شهریور 1398
X

دخترم جانِ دلم جوجه ی دور از بغلم

گندم ِ تازه به دست آمـده از مـاحَصَلم

غــزلِ سـر زده از طبـع تبـالـوده ی مـن

شعرِجاری شده در پاسخ عکس العملم

امتداد ِ خط عصیانِ شر و شورِ هوس

سنــدِ تـاب و تـب ِ سیب ِ گناهِ غــزلـم

هاله‌ ی رو به زمین آمده از خرمن ماه

جلـوه ی پُـر شررِ شب شکـنِ بی بَـدَلم

چلچـراغ ِ شب ِ مهتـابی و شبهای سیه

روشنی بخش فضای پلوتـون تا زحـلم

میوه ی عشق دو پیوندِ اهورایی پاک

حاصلِ عمر من وخواهش ِ بانو عسلم

بغلم کن که کمی بوسه به مویت بزنم

قبل از آنی کـه مـرا از تـو بگیرد اجـلم

14 شهریور 1398
X

عشقـم، نفسـم، زنــدگی ام، دلبـــرِ نازم

ای سیب تنت ناب ترین شعرِمجـازم

در سینه ی شب آه وغم‌ وشکوه بریزد

از تار و دف و نالـه ی پُرسوز و گـدازم

در غیبتت از گـوشه ی زنـدان بزند نق

با کــودک محصور درونـم چــه بسازم

در عمق ِ دلــم عشق تو پنهان بوَد امّا

سیلاب ِ سِـرشکـم شدهافشاگـر ِ رازم

گلچهــره ی ِ نـازک بـدن ِ گــونه انـاری

شد بافـه ی گیسوی تــو یلــدای درازم

ازبسکه لبت خوشتر ازانگورِشرابی ست

افتد بـه هوس مـرغ ِ دل از تاب نیازم

با آن کـه هیولای ِ هوس را زدم افسار

گلخـنده ات آخـر بکنـد وســوسه بازم

دلشوره ام از بُعد گـذرگاهِ خمیده ست

چون جنگل چالوسی ومن پیچ هرازم

بانـو عسلم نشئه ی وابسته بـه شهـدم

پیــوسته بـرآنـــم کـــه لبـت را بنـوازم

18 مرداد 1398
X

ترسم آخر در غزلها مُشت شعرم وا شود

در میـان نامـه هـایـم نـام تـو پیـدا شود

گفته بـودم لااقـل با خنـده بی تابـم نکن

گونه را برجسته کردی تا دلم رسوا شود

فارغ ازچشمان ناز وجلوه های ویژه ات

هر که رویت را ببیند بیدل و شیدا شود

بسکه عمری ازفراقت آهِ حسرت میکشم

قطـره های اشک سـردم راهی دریا شود

همچنان از بی قـراری ارگ‌ دل ریزد بهم

بارهـا در هــم‌‌ بریزد هـر کسی تنهـا شود

هر زمان پا میگذاری بـر سر گل واژه ها

جشنهای شور و شادی درغزل برپا شود

شعرهایم را بخوان با زمزمه بانو عسل

تابه کی باید غزل ازبی تویی نجوا شود

10 مرداد 1398
X

بعدِ من خمره ای از باده ی ناب اندازید

تنِ بی جان مرا غرقِ شراب اندازید

روز مرگم متوالی دف و تنبک بزنید

ساز بی زمزمه را در تب و تاب اندازید

بعدِ غسلم ‌ وسط میکده خاکم بکنید

زیر محدوده‌ی خُم بستر خواب اندازید

مجلس فاتحه را پر بکنید از دف و نی

دائماً ولوله در چنگ و رباب اندازید

کلبه ی شیشه ای از‌‌ آه دلم می شکند

هر ‌ زمانی که تلنگـر به حباب اندازید

جایِ حلوا همه را ساغری از باده دهید

سهم من سفره ای از بهر ثواب اندازید

می چکد شعر تر از گونه ی بانو عسلم

دُرّ و گوهر به رهِ چشمه ی آب اندازید

2 مرداد 1398
X

روی سیـم بی غنـا وقتی تلنگـر می زنم

اندکی محزون تر از کیهانِ کلهر می زنم

در گـروهِ عـارف و بسطامی و مِشکاتیان

میسپارم دل به آهنگی که درکُر می زنم

دل به رقص آید پیاپی از طنین زیر وبم

بس که ساز کوبه ای را با تبحـر می زنم

هـر زمانی لحنِ سازم بختیاری می شود

دف به دف در اشتیاق دختر لـر می زنم

میکشم چوب نوا را روی سیم‌"لا"و"سُل

میرسم وقتی به "ر"می"را میانبر میزنم

بارها تنبور ذهن از زیر و بم پر می شود

تا کــه آهنـگ حــزینی در تصور می زنم

من که مجـراهـای اشکم را ندارم اختیار

از تبــار ابـر و بارانم کــه شُرشُر می زنم

دردها دارم عسل بانوکه دائم نت به نت

در هـوایت نای نی را پُرتر از پُر می زنم

31 تیر 1398
X

آرامش ِ آنی منِ بی تاب گرفتم

تا یاد تو را در بغلم قاب گرفتم

پلکت که بهم آمده بوداز تب احساس

از گوشه ی چشمت غزلی ناب گرفتم

تصویر تو را روی تن ِ برکه که دیدم

گلبوسه ای از چهره ی مهتاب گرفتم

دادند صدف های سفید از تو نشانی

وقتی که خبر از دُرّ نایاب گرفتم

با موج پر از جزر و مد سیل سرشکم

پارو زدن از "قایق ِ سهراب" گرفتم

از حال منِ غم زده می‌ کرد حکایت

هر نسخه ای از دکتر اعصاب گرفتم

گل های نگاهت به تبسم که نشستند

از باغ لبت غنچه یِ شاداب گرفتم

یادآورِ شیرینی خرمایِ لبت بود

شهدی که من از شیره کبکاب گرفتم

می داد به هر رهگذری عطر تنت را

هر برگ گلی کز نفس آب گرفتم

بانو عسلم فلسفه ی اینهمه احساس

رویای محالیست که در خواب گرفتم

26 تیر 1398
X

وقتی خم ابروی تو در دستِ مداد است

بازارِ پُر‌ از رونقِ نقاش کساد است

از هر طرف باغ ارم بویِ خوش آید

آندم که خم‌ زلف تو در معرضِ باد است

ای میوه یِ ممنوعه تر از سیبِ بهشتی

برجستگیِ گونه‌ات از خنده ی شاد است

آتش بزنی بر تن پروانه و لیکن

در گِرد تو پرپر زدن از شوقِ زیاد است

بوسیدمت از وسوسه در عالم رویا

از عرصه‌ی ذهنم نرود آنچه به یاد است

درمسلک زالو صفتان هیچ عجب نیست

یک عمر اگر شیخ ریا غرقِ فساد است

خالی ز هنر باشم و این شعر پر از هیچ

از دانش محدود من و کوره سواد است

بنشان عسلم آتشِ دل تشنگی ام را

گلبوسه ای از کنج لبت آب مراد است

16 تیر 1398
X

نه امیدی که بیایی به وصالت برسم

نه مجالی بدهی تا به خیالت برسم

باید از عشق تو با چشم دلم زل بزنم

وسعتِ آینه‌ را تا به جمالت برسم

مِثلِ ماهی بدهم دل به تب و تاب شنا

تا به سرچشمه یِ شیرینِ زلالت برسم

به هوای قد و بالای تو در باغ ارم

بزنم ریشه که شاید به نهالت برسم

می کنی شرم و حیا تا نزنم روی لبت

دوسه تابوسه‌که برگونه‌ی‌ چالت برسم

ریزش اشک تراویده به رویِ کلمات

نگذارد به غزل های زلالت ‌ برسم

رو‌ به ‌ رویِ قله یِ بتکده بانو عسلم

غزلی‌ نذر‌ کنم تا به وصالت برسم