غزلیات
آرامش ِ آنی منِ بی تاب گرفتم
تا یاد تو را در بغلم قاب گرفتم
پلکت که بهم آمده بوداز تب احساس
از گوشه ی چشمت غزلی ناب گرفتم
تصویر تو را روی تن ِ برکه که دیدم
گلبوسه ای از چهره ی مهتاب گرفتم
دادند صدف های سفید از تو نشانی
وقتی که خبر از دُرّ نایاب گرفتم
با موج پر از جزر و مد سیل سرشکم
پارو زدن از "قایق ِ سهراب" گرفتم
از حال منِ غم زده می کرد حکایت
هر نسخه ای از دکتر اعصاب گرفتم
گل های نگاهت به تبسم که نشستند
از باغ لبت غنچه یِ شاداب گرفتم
یادآورِ شیرینی خرمایِ لبت بود
شهدی که من از شیره کبکاب گرفتم
می داد به هر رهگذری عطر تنت را
هر برگ گلی کز نفس آب گرفتم
بانو عسلم فلسفه ی اینهمه احساس
رویای محالیست که در خواب گرفتم
وقتی خم ابروی تو در دستِ مداد است
بازارِ پُر از رونقِ نقاش کساد است
از هر طرف باغ ارم بویِ خوش آید
آندم که خم زلف تو در معرضِ باد است
ای میوه یِ ممنوعه تر از سیبِ بهشتی
برجستگیِ گونهات از خنده ی شاد است
آتش بزنی بر تن پروانه و لیکن
در گِرد تو پرپر زدن از شوقِ زیاد است
بوسیدمت از وسوسه در عالم رویا
از عرصهی ذهنم نرود آنچه به یاد است
درمسلک زالو صفتان هیچ عجب نیست
یک عمر اگر شیخ ریا غرقِ فساد است
خالی ز هنر باشم و این شعر پر از هیچ
از دانش محدود من و کوره سواد است
بنشان عسلم آتشِ دل تشنگی ام را
گلبوسه ای از کنج لبت آب مراد است
نه امیدی که بیایی به وصالت برسم
نه مجالی بدهی تا به خیالت برسم
باید از عشق تو با چشم دلم زل بزنم
وسعتِ آینه را تا به جمالت برسم
مِثلِ ماهی بدهم دل به تب و تاب شنا
تا به سرچشمه یِ شیرینِ زلالت برسم
به هوای قد و بالای تو در باغ ارم
بزنم ریشه که شاید به نهالت برسم
می کنی شرم و حیا تا نزنم روی لبت
دوسه تابوسهکه برگونهی چالت برسم
ریزش اشک تراویده به رویِ کلمات
نگذارد به غزل های زلالت برسم
رو به رویِ قله یِ بتکده بانو عسلم
غزلی نذر کنم تا به وصالت برسم
هرکس که مکید از لب تو شهدِ عسل را
دیگر نچشد جرعه ای از شعر و غزل را
پا را بنه بر چشم ترِ کوچه یِ باران
خوشبو بکن از عطر تنت اهل محل را
در باغ ارم با نفست مشک فشان کن
شیرازِ پر از جاذبه یِ شیخ اجل را
از شعـشه ی روی تو گاهی نتوان دید
بر روی زمین چهره ی زیبای زحل را
سقراط زمانچشم تو را دید و رها کرد
در معبد و درمدرسه هابحث وجدل را
آیم به حضورت که به رویم بگشایی
یک باغ پر از بوسه و آغوش و بغل را
بانو عسلم روز و شب از عشق وصالت
طی می کنم از فاصله ها کوه و کُتَل را
شوریده ترینزمزمهدر تار منی تو
آواز دف و نغمه یِ گیتار منی تو
از عطر تنم مردم شهرم همه دانند
همسایه ی دیوار به دیوار منی تو
گاهی ننشیند تن یاسم به شکوفه
وقتیکه ندانی گل بی خارمنی تو
دودم بکنی با شررِ هُرم نگاهت
سوزنده تـر از آتش سیگار منی تو
تصویرتودر برکهیچشمم زدهچادر
هر ثانیه بر دیده ی بیدار منی تو
ازبسکه زده شانهبهگیسویکمندت
گفتم به صبا عاشق دلدار منی تو
تا پیش که افشا بکنی راز دلم را
بـانو عسلم گلشن اسرار منی تو
وقتی کششی دارد نیــــروی غــزل هایم
با زمــزمــه می رقصـد بانوی غـزل هایم
با خنـده ی شیرینش هــر ثانیه می ریزد
بـاران تبـسـم را بــــر روی غــــزل هــایم
با دست پــر از غنچه می آید و می کارد
آلالــه ی وحشی را در جــوی غـزل هایم
در فصل گل و لالـه از عشقشقـایق ها
چـــادر زده در صحرااردوی غــزل هایم
آرامـش بـلبـل هـا در دسـت تـپش افـتـد
آن لحظه که می لـرزد زانوی غـزل هایم
در مـوسم کوچیدن از دیـــد ِ پــرستوها
بی پنجــره می باشد پستوی غـزل هایم
چونساغرلبریزی پیوسته پرازشهد است
از عشق عسـل بانـو کنــدوی غــزل هایم
مرا جز درد و غم فریاد رس نیست
امیـدم ذره ای دیگـر به کس نیست
به خـود گفتم رهـا می گـردم از دل
ولی راه گریز از پیش و پس نیست
به هر جا پا گـذارم خشکسالی ست
طراوت در میان خار و خس نیست
از آن روزی کــه دلبـر ترک مــن کرد
مرا گاهی غـم عشق و هوس نیست
بــزن نی زن کـه رفـت آرام جـــانـم
دلـم جای غمست و ناله بس نیست
بنـال ای مـرغـک ســر در پــر و بـال
کـه جــای زنـدگانی در قفس نیست
همـــان بهتـــر کـه کامـم تلــخ باشد
عسل از این که همنفسنیست
رفتی امّــا نفسِ گــرم تو معتـادم کرد
راهیِ میکــده در شهـــرِ غــم آبادم کرد
سینهیپُر تپش از لحن خداحافظی ات
سال هـا بـا تنش و دلهـره همـزادم کرد
روسریرا پسِپَرچینکه سپردیبه صبا
بافه ی زلف پُــر از چین تو بر بادم کرد
دیدن نقش دلارایِ تو در خواب وخیال
فارغ از دلبـــریِ حـــور و پـریزادم کرد
خط وخال و رخ زیبای پراز منظره ات
بی نیــاز از قلــم مــانی و بهــزادم کرد
در اسارت نکنم شکوه که از بخت بدم
آن چه آمد به سرم حیله یِ صیادم کرد
عسلم تیشه زدن پیشهیِ من هیچ نبود
نم نمِ خنده یِ شیرین تو فرهادم کرد
وا نشد پنجــــره ای رو بــه خیـابـان دلم
کــه نسیمی بــوَزد بـــر لـب ایـــوان دلـم
شعر پر زمزمه درپیله ی غم مُرد و هنوز
نکند نغمـه گـری مرغ خوش الحان دلم
بـرو ای دختـر کــولی کــه تـو پیـدا نکنی
فـال فــــردای مــــرا در تــهِ فنجــان دلم
جستجـو می کند از یـادِ زلیخـای هـوس
یـوسـف گمشـــده را خاطــر کنعـان دلـم
از زمانی که پر از ایده ی حافظ شده ام
رد نشــد آدمی از کــوچـه ی عـرفان دلم
شعر پر واژه ای از آه و غم و درد وفراق
مانـده در دفتـر و در سینه ی دیوان دلم
آتش وسـوســه از خنــده ی بانـو عسلم
می کند تـوطئه در مـــرکز میــدان دلــم