غزلیات
5 آبان 1397
X

برگ ریـزان شیونِ شعــر مـلال انگیـز بود

برگ ریزان قصـه ی دلشوره ی پاییــز بود

از نگـاه آذر و آبـان کــه عمــری هـم دلــند

کوچـه ی مهــر از وجـود زردهـا لبریز بود

کس نگیرد عیبی از رخـت عروس فصلها

این همـه زیبـایی از نقـاش رنگ آمیـز بود

خش خش گلواژه هادر داستان برگ و باد

پرده ای از صحنه های روز رستاخیز بود

مـام ِ میهن در میان سوز ِ سرما هم چنان

دل پریشان ازصدای چکمه ی چنگیز بود

بــر سـر نعـش شقـایق در گــذرگاه خـزان

جامه ی آلالـــه ها بـر نیـــزه های تیز بود

گرچه می دانم نمیخوانی ولی بانو عسل

این غزل آمیـزه ای از نکتـه هایریـز بود

2 آبان 1397
X

در شهـر غـزالان کــه شدی شاعـر زن ها

با شعـر و غـزل دل ببر از پسته دهن ها

از بسکه صبا رد شده از کـوچه ی باران

قرمـز شده رخسار گل از بـوسه زدن ها

بگــذار نفـس در نفس ِ یاس پـــر از گل

تا پــر بکنـد روح تـو را بـــوی سمـن هـا

عصری کـه گـذر می کنی از باغ شقایق

یـادی بکـــن از تشنـگیِ لالـــــه بــدن ها

خطهای موازی کـه گـذشت از تن جنگل

آســوده نشـد زنـــده ای از دود تــرن ها

از معجزه ی اشک قلـم بوده کــه شاعر

گلـواژه بریزد بـه سر حرف و سخـن ها

دیـوان نگاهـم کــه‌ بـه بانـو عسل افتاد

افتـاد غــــزل مثنـوی ام روی چمــن ها

24 مهر 1397
X

من که در شهـرِ غــزل این همه امکان دارم

شعـرِ بی پنجـــره ای رو بــه خیـابـان دارم

از زمانی کـه پـر از ایـده ی حافظ شده ام

گاه گاهی گـــذر از کـــوچه ی عـرفان دارم

اشک هایی کـه فــرو میچکد از چشم تـرم

شکوه هایی ست که از حضرت باران دارم

گـرچــه بغضم بـه نسیـم گــذرا می شکـند

می شوم هــم سفـــر آینـــه تـا جــان دارم

فــالِ فـــردایِ مــــرا قهــوه نشـانم بــدهد

بخـت و اقبــالی اگــر در تـهِ فنـجـان دارم

هم صدای غــزلم باش کـــه در طـول سفر

داخــلِ بقـچه کـمی شعــر و کمی نان دارم

تا کــه بانــو عسلم شانــه بــه زلفش بـزند

عطــر خــوشبوتــری از بــاد بهـــاران دارم

22 مهر 1397
X

روزهـا بــا تنـش و رنـــج و الــــم می گــذرد

این چه دردی ست کــه بر اهل قلم می گذرد

بسکه ریزش کند از حجم گُسل سازه ی ارگ

بارهـا زلــــــزله از پهنـــــه ی بــم می گــذرد

گــرچه در عمـر غـم آلـوده ی ما هم نگذشت

دوره ی بـــردگی و ظلــــم ستــم می گـــذرد

ای قلم از غــم و از رنـج و مصیبـت ننویس

کــه به دنبـالِ غـــزل سایـه ی غـم می گذرد

منِ پُــر غصه ندیدم تــو بفـرما کـه کجاست

آن دلی را کــه در آن غصه ی کــم می گذرد

با خبــر باش کـــه با گــردش چـــرخ دَوَران

فصـل عمـر مـن و تــو در پیِ هـم می گذرد

بـه مشامم رسد از فاصلـــه ها بـوی بهشت

هـــر زمــــانی عسـل از بـاغ ارم می گــذرد

20 مهر 1397
X

اُسوه ی شادی و شنگ است مرادِ من و تو

نـه ریا کار و دو رنگ است مـراد مـن و تو

بـــــزن از راه تفـأل بـه در حضـــرت عشق

پس ِ در گوش به زنگ است مرادِ من و تو

بـده دل تا بــدهد سـر به تو در عالــم انس

گرچه نقشش سرِسنگ است مرادِ من و تو

نــرسد ذهـن بشر هیـچ بـــه اندیشــه ی او

ساحـری رنـد و زرنگ است مــرادِ مـن و تو

صـوفیِ دیـر مغـان را بکنـد خـــانه خـراب

شــرر رویِ شـرنگ است مــــرادِ مــن و تـو

بعـد از این از غـم تنهایی خود شکوه مکن

مونس هـر دلِ تنگ است مــرادِ مــن و تـو

فارغ از شعـر و غـزل در ره تقـوا زده است

بی نیاز از دف و چنگ است مرادِ من و تو

زند از عشـق عسل شانـه بــه موهای غـزل

مرجع شعـرِ قشنگ است مــــرادِ مـن و تو

14 مهر 1397
X

دختــر زیبــای حافــظ شعــرِ پاک آورده ام

یک سبد از خوشه های سرخِ تاک آورده ام

سـروِ نازِ شهــرِ گل یک هفته مهمـان تـو ام

گـرچه از شهــرم پنیـر و نانِ کاک آورده ام

از نمــازی رفتــــه ام تـا بیـــنِ بازار وکیــل

کاسه های خـوش تراش و تابناک آورده ام

در میـان کـــوله بـارم کـــوزه ی آبی خـنک

از دیـار تشنــه هـــای دل هـــلاک آورده ام

هم چـنان روشـن بمـانَـد شعلـه ی آتشکده

در مسیرم هیــزم از کـــوهِ دراک آورده ام

از همانروزی کـه با سختی به شیراز آمدم

رو بـه سوی عـاشقانِ سینه چاک آورده ام

آمــدم تـا دامنـت را پــر کنـم از سیـم و زر

سکــه هـای زرد و زنجـیر و پلاک آورده ام

کوچه ی دیر مغـان را زیر و رو کـردم شبی

خمـره های پر شراب از زیـر خاک آورده ام

ای "عسل" ای دختـرِ دردانه ی شـاخِ نبات

در میان هـدیه ها یک جعـبه لاک آورده ام

گفته بودم در شب آدینه عقــدت می کنم

عاقــــــد و آیینــه هــا را از اراک آورده ام

9 مهر 1397
X

ارمغـان آورده غــم را روضـه ی کلّاش ها

خنده ها ماسیده عمـری بـر لب بَشّاش ها

از تملٌـق در کنــارِ خیمـه هــا پُـر می شود

کاسه های کاسه لیسان همچنان از آش ها

سال ها از بخت بد در آسمان پر می کشد

جـایِ پــرواز پـرستـو فوجی ارخفاشها

از همانروزی که موهای قلم مو شد سیاه

رنگ خـوشحالی پـرید از دفتـر نقـاش ها

بذر غیرت را بپاش از هـر طریقی تا مگر

جای گندم را نگیرد بوته ی خشخاش ها

دامن گلپونه ها را هـرزگی پر کرده است

راه تنگ کــوچه ها را پرسه ی اوباش ها

راهیان کوی افسوسیم و باهم چیده ایم

از درخــت نا امیـدی میــوه ی ایکاش ها

بارها در باغ گل دیدم کـه با فتـوای جغد

لانه ی هر بلبلی ویـران شد از کنکاش ها

ای عسل بانو گمان دارم که بر دارم زنند

شکـوه باید کم کنم در محضر عیـاش ها

5 مهر 1397
X

فرصت از دست اجـل بر سرِ دارم بدهید

خبــر مــــرگ مـرا ساده بــه يـارم بدهید

روز فــوتم بـزنید عکس مــرا روی حصار

شـرح بیچـاره گی ام را بـه ديـارم بدهید

گــذراندم همـه ی ثانیه هــا را بـه سکوت

بغــلی شور و شـر و داد و هــوارم بدهید

دفتـر شعـر و غـزل پر شده از اشک قلـم

نامــه ی عاشقی ام را بــه نگارم بــدهید

بخت و اقبال من افتاده به دستان شبح

شــرری از نـخ شمعی شب تـارم بــدهید

سرِ شب خمره ی خالی شده را پـر بکنید

ظرف پر باده ای از صبـر و قـرارم بدهید

بـــه ســر خاکــم اگــر پـا بگــذارد عسلم

خبــر از زمــزمه هـای دف و تارم بدهید

26 شهریور 1397
X

گـرچه چشمــان قشنگـت سـرِ دعـوا دارد

بــرق رخسار تـــو یک عمـــر تمــاشا دارد

لب سرخت کـه چنین از همگان دل بِبَـرد

شهد شیرین تــری از دانــه ی خـرما دارد

بی گمان مـوسم گل عـازم صحــرا نشود

آن کـه در خلـوت خـــود دلــبر زیبـا دارد

بِگشـا پیــــرهنت را کــــه بهــــارانِ تنـت

میـوه ی وسـوســه در بـاغِ شکـوفـا دارد

گوشه ی چشم پراز راز تو ای مایه ی ناز

کوچه باغی ست که صدپنجره رویا دارد

با همـه تاب و تب و مشکل افسردگی ام

اگــر از عشـق تـو بــر سر بــزنم جـا دارد

بـر لب ِ چشمه ی شیرین بنـه بانو عسلم

بــر لبـم قنـــد لبـت را کـــــه مـــربـا دارد