غزلیات
هر زمانی که نگاهـم بـه رخ یار افتاد
قلبم از دیدن او بی تپش از کار افتاد
در پسِپنجره ی شب شکن قصر بلور
پرده از چهره ی آن آینه رخسار افتاد
عقلوهوشم بپریدازقفسدرک حواس
کآنهمه وسوسه در موقعدیدار افتاد
پشت پرچین پرازخاطره در اوج خیال
بوسه هابر لب معشوقه به تکرار افتاد
میبرد از سرِ شادیلذت از موسم عمر
هرکه بر رویسرشسایهی دلدار افتاد
آنچنان مشک فشان شدنفسِ بادِ بهار
که صبا در بغل غنچهی بی خار افتاد
کوهِنور آورَد از قصر پُر ازجذبهی هند
بخت اگر هم سفرِ نادر ِ افشار افتاد
قصهیعشقمن و وعده ی بانو عسلم
اتفاقی ست که در باغ سپیدار افتاد
صبحی کـه نظـر بـر رخ نیکوی تـو کردم
از عشق لبت سجـده بـه ابروی تـو کردم
از عطــر تنت پــر شدم آنگه کــه دمـادم
در کوچه ی عرفان گذر از بوی تـو کردم
گل های تر از راه هـوا دور و برم ریخت
تا یادی از آن بافــه ی گیسوی تــو کردم
در چـامـه سرایی نـه فقط بـاد صبـا بـود
هـر جا کـه سرودم گلـه از مـوی تو کردم
گفتـا نرسی در همـه عمـرت بـه وصالش
وقتی که شکایت بـه سخنگوی تو کردم
ای گوهر دردانه بـه اندازه ی قـرن است
عمــری که تلف در شب گیسوی تو کردم
بانو عسلم چشم مرا برق رخت سوخت
از بس کـه نظـر بـر شــرر روی تو کـردم
آن که رویِ شانه ها یک بافه گیسو می بَرد
صدبغل شعر وغزل با چشم و ابرو می بَرد
هـر زمانی عشوه می ریــزد میان کوچه ها
از تنش بادِ بهـاران عطــرِ خوش بو می بَرد
پشت پَرچین میسپارد روسری را دستِ باد
بی خیال از هر نسیمی شانه بر مو می بَرد
لــرزش بــرجستگی ها دکـمه را وا می کند
در میــانِ پیــرهن وقتی کــه تیهـو می بَرد
راز و رمزش را نمیدانم ولی دائم به چشم
سرمه ای دارد کـه دل از بچــه آهو می بَرد
هـر زمـان با جیغ و داد آیـد صـدای وای نه
یک نفــر از بـاغ او دزدانــــه لیمــو می بَرد
بی خبر از حرف مردم دخترِ وحشی صفت
آبــــرویِ عـــاشقـان را بـا هیـاهــــو می بَرد
قهوه را شیرین بنوشم هر زمان بانو عسل
قَـدری از شهـدِ شکــر از کـام کنـدو می بَرد
اگرچه سادگی کردم که خوردم گولِ ترفندت
شر و شوری به پا کرده لبِ مست شکر خندت
بنازم روح سعدی را که در وصف تو میگوید
نــزاید "مـادرِ گیتی" نگـاری را بــه مــاننـدت
بـه رنگ آبی ِ روشن تـو را بــر بـوم چشمـانم
چــه زیبا کــرد نقـاشی قلـم مــوی خداوندت
الا ای "ترک شیرازی"که دل میبردی از حافظ
صبا پیوسته میرقصد سحر سمت سمرقندت
بیـا ای بــاغ فــروردین بــه آن ابـریشم زلفت
مبُر بنــد امیدم را کـــه دل دادم بـه پیـوندت
شبی آهستهحس کــردم شکر را زیــر دندانم
چه دانستم کـه می گیرم دیابت از لبِ قندت
قسم خوردی بلا بالا کـه عمری سوگلم باشی
نمی بینم عسل بانو وفا در عهـد و سوگندت
دیگر ندارم تابِ زهرِ کینه ات را
افسرده کردی عاشق دیرینه ات را
وقتی شدی از کشتنم آسوده خاطر
خالی بکن بغض درون سینه ات را
با آن که دلگیرت کند پایان هفـته
در بی خیالی بگذاران آدینه ات را
روزی که اشکم در زمستان یخ ببندد
رقصِ تگرگی بشکند آیینه ات را
يادم نکن در روزهای سرد و برفی
وقتی کهروشن میکنیشومينه ات را
بانو عسل با عشوه ها تا می توانی
آسیمه سر کن عاشق دیرینه ات را
گرچه زندانی به جرم نشر بیداری شدم
سال ها بی خانمان از کوچِ اجباری شدم
تازه همنوعم نمی داند کـه از روی نیاز
در غـروب بی کسی محتاجِ دلداری شدم
چـاره ام در روزِ تنهـایی غزل گفتن نبود
شاعـر گل واژه هـا در اوج ناچاری شدم
درنگاه پرسکوتِ چشمه ی مردابِ خیس
برکه ای بودم که ازشورغزل جاری شدم
ازهمانروزی که دف باشعرِ حافظ میزدم
خارج از اندیشه های ساده انگاری شدم
پا نهـادم در میـان بــرف بهمــن لاجــرم
میــزبانِ روزهـای ســرد و تکـراری شدم
در پس بـاغ قنـاری پشت پَرچـین خیال
عاشـق بانو عسل در حینِ گلکاری شدم
عشق من بشکن بزن بشکن در میخانه را
پر بکن با خنـده هایت ساغر وپیمانه را
بافه ی زلفت که می ریزد بروی شانه ات
می کند هـر دم معطـر جای جای خانه را
آنقَـدر در پیش چشمت بی قراری میکنم
تا که از باغت بچینم میوه ی بی دانه را
جــز کمی آثار خـاکستر نمی مـاند به جـا
شمـع رخسارت که سوزاند پر پروانه را
در خیـال باطلـم از عشق تـو پیمـوده ام
جـاده ی پر پیچ بوکان تا به شهر بانه را
یادم آیــد مِثـل لیـلی بیــن راهِ مــدرسـه
با نگاهی زیـر و رو کـردی مـنِ دیـوانه را
بوی آویشن تمام کوچه را پر کرده است
کم بزن بانو عسل بر پیچ زلفت شانه را
بیدل ِ آسیمه سر کم کم بهارت می رود
آن همه زیبایی از باغ انارت می رود
ساز احساست به هم میریزداز تنهایی ات
نغمه های زیر و بم از سیم ِتارت می رود
آن قَدر ماندی که مقداری نماند از آبرو
بیش از این دیگر بمانی اعتبارت می رود
بعد ازین با سوز ِ ساز ِ دل پریشانی بساز
روزهایِ دل نشین از روزگارت می رود
خاطرات زندگی وقتیکه میریزد به ذهن
ناگهان پرپر زنان صبر و قرارت می رود
در هجوم آن همه دلشوره و سر در گمی
مونست بامرگ احساس ازکنارت می رود
از تو با ناراحتی دل می کَند بانو عسل
چشمه ی شیرین آبِ خوشگوارت می رود
درتاب و تبت حالتِ پروانه به هم خورد
دور از شررِ شعله یِ رخسارِ تو غم خورد
در فلسفه کشفم نشد آخر که چگونه
در بینِ دو دلداده تبِ عشق رقم خورد
در موسمِ گل از خنکایِ شبِ شیراز
بر بقعه یِ حافظ نفسِ باغِ ارم خورد
سوگند به آتشکده یِ روشنِ زرتشت
یاغی شدم از آن که رذیلانه قسم خورد
با جوهر دل نامه نوشتم که بدانند
آثار من از دفترِ معشوقه قلم خورد
در نی لبکم شیونِ فریادِ سکوت است
باور که کند بغض گلو غصه یِ کم خورد
بانو عسلم رفتی و صد سیلیِ محکم
بر صورتم از دست خداوندِ ستم خورد