غزلیات
11 بهمن 1397
X

آن که رویِ شانه ها یک بافه گیسو می بَرد

صدبغل شعر وغزل با چشم و ابرو می بَرد

هـر زمانی عشوه می ریــزد میان کوچه ها

از تنش بادِ بهـاران عطــرِ خوش بو می بَرد

پشت پَرچین میسپارد روسری را دستِ باد

بی خیال از هر نسیمی شانه بر مو می بَرد

لــرزش بــرجستگی ها دکـمه را وا می کند

در میــانِ پیــرهن وقتی کــه تیهـو می بَرد

راز و رمزش را نمیدانم ولی دائم به چشم

سرمه ای دارد کـه دل از بچــه آهو می بَرد

هـر زمـان با جیغ و داد آیـد صـدای وای نه

یک نفــر از بـاغ او دزدانــــه لیمــو می بَرد

بی خبر از حرف مردم دخترِ وحشی صفت

آبــــرویِ عـــاشقـان را بـا هیـاهــــو می بَرد

قهوه را شیرین بنوشم هر زمان بانو عسل

قَـدری از شهـدِ شکــر از کـام کنـدو می بَرد

4 بهمن 1397
X

اگرچه سادگی کردم که خوردم گولِ ترفندت

شر و شوری به پا کرده لبِ مست شکر خندت

بنازم روح سعدی را که در وصف تو میگوید

نــزاید "مـادرِ گیتی" نگـاری را بــه مــاننـدت

بـه رنگ آبی ِ روشن تـو را بــر بـوم چشمـانم

چــه زیبا کــرد نقـاشی قلـم مــوی خداوندت

الا ای "ترک شیرازی"که دل میبردی از حافظ

صبا پیوسته میرقصد سحر سمت سمرقندت

بیـا ای بــاغ فــروردین بــه آن ابـریشم زلفت

مبُر بنــد امیدم را کـــه دل دادم بـه پیـوندت

شبی آهستهحس کــردم شکر را زیــر دندانم

چه دانستم کـه می گیرم دیابت از لبِ قندت

قسم خوردی بلا بالا کـه عمری سوگلم باشی

نمی بینم عسل بانو وفا در عهـد و سوگندت

1 بهمن 1397
X

دیگر ندارم تابِ زهرِ کینه ات را

افسرده کردی عاشق دیرینه ات را

وقتی شدی از کشتنم آسوده خاطر

خالی‌ بکن بغض درون سینه ات را

با آن که دلگیرت کند پایان هفـته

در بی خیالی بگذاران آدینه ات را

روزی که اشکم در زمستان یخ ببندد

رقصِ تگرگی بشکند آیینه ات را

يادم بکن‌ در روزهای سرد و‌‌ برفی

وقتی که‌روشن میکنی‌شومينه ات را

بانو عسل در کوچه ها تا می توانی

آسیمه سر کن عاشق دیرینه ات را

22 دی 1397
X

گرچه زندانی به جرم نشر بیداری شدم

سال ها بی خانمان از کوچِ اجباری شدم

تازه همنوعم نمی داند کـه از روی نیاز

در غـروب بی کسی محتاجِ دلداری شدم

چـاره ام در روزِ تنهـایی غزل گفتن نبود

شاعـر گل واژه هـا در اوج ناچاری شدم

درنگاه پرسکوتِ چشمه ی مردابِ خیس

برکه ای بودم که ازشورغزل جاری شدم

ازهمانروزی که دف باشعرِ حافظ میزدم

خارج از اندیشه های ساده انگاری شدم

پا نهـادم در میـان بــرف بهمــن لاجــرم

میــزبانِ روزهـای ســرد و تکـراری شدم

در پس بـاغ قنـاری پشت پَرچـین خیال

عاشـق بانو عسل در حینِ گلکاری شدم

16 دی 1397
X

عشق من بشکن بزن بشکن در میخانه را

پر بکن با خنـده هایت ساغر وپیمانه را

بافه ی زلفت که می ریزد بروی شانه ات

می کند هـر دم معطـر جای جای خانه را

آنقَـدر در پیش چشمت بی قراری میکنم

تا که از باغت بچینم میوه ی بی دانه را

جــز کمی آثار خـاکستر نمی مـاند به جـا

شمـع رخسارت که سوزاند پر پروانه را

در خیـال باطلـم از عشق تـو پیمـوده ام

جـاده ی پر پیچ بوکان تا به شهر بانه را

یادم آیــد مِثـل لیـلی بیــن راهِ مــدرسـه

با نگاهی زیـر و رو کـردی مـنِ دیـوانه را

بوی آویشن تمام کوچه‌ را پر کرده است

کم بزن بانو عسل بر پیچ زلفت شانه را

12 دی 1397
X

بیدل ِ آسیمه سر کم کم بهارت می رود

آن همه‌ زیبایی از باغ انارت می رود

ساز احساست به هم میریزداز تنهایی ات

نغمه های زیر و بم از سیم ِتارت می رود

آن قَدر ماندی که مقداری نماند از آبرو

بیش از این دیگر بمانی اعتبارت می رود

بعد ازین با سوز ِ ساز ِ دل پریشانی بساز

روزهایِ دل نشین از روزگارت می رود

خاطرات زندگی وقتی‌که میریزد به ذهن

ناگهان پرپر زنان صبر و ‌ قرارت می رود

در هجوم آن همه دلشوره و سر در گمی

مونست بامرگ احساس ازکنارت می رود

از ‌تو با ناراحتی دل می کَند بانو عسل

چشمه ی شیرین آبِ خوشگوارت می رود

9 تیر 1394
X

درتاب و تبت حالتِ پروانه به هم خورد

دور از شررِ شعله یِ رخسارِ تو غم خورد

در‌‌ فلسفه‌ کشفم نشد‌ آخر که چگونه

در بینِ دو دلداده تبِ عشق رقم خورد

در موسمِ گل از خنکایِ شبِ شیراز

بر بقعه یِ حافظ نفسِ باغِ ارم ‌ خورد

سوگند به آتشکده یِ روشنِ زرتشت

یاغی شدم از آن که رذیلانه قسم خورد

با‌ جوهر دل نامه نوشتم که بدانند

آثار‌ من از ‌‌ دفترِ معشوقه قلم خورد

در نی لبکم شیونِ فریادِ سکوت است

باور که کند بغض گلو غصه یِ کم خورد

بانو عسلم رفتی و صد سیلیِ محکم

بر صورتم ‌از دست خداوندِ ستم خورد

21 آذر 1397
X

باغی از ممنوعه داری سیب کالی میدهی؟

پشتِ پرچینِ پر از آلاله حالی میدهی؟

می نشیند پیک احساسم به روی شانه ات

قـاصـدک هـای مسافـر را مجـالی میدهی؟

در بهشت محشرت سیبی نصیب ما نشد

وای از آن ممنوعه هایت پرتقالی میدهی؟

بی قراری دل پریشم لانه‌ را گم‌ کرده ام

بین مــوهای بهـم تابیده چالی میدهی؟

سرنوشتم الغرض افتاده در فنجانتان

دل به تفسیرات تلخِ قهــوه فـالی میدهی؟

آسمـان را با نگاهـت کرده ای رنگین کمـان

جَلـد اگر بـاشد کبوتر باز بـالی میـدهی؟

غیــر ممکن باعـث ایجــادِ ممکـن می شود

فـرصـتِ انـدیشه در امـرِ محـالی میدهی؟

دشت سرد بی غزل را کردم از عشقت گذر

پایِ‌شعرِ خسته‌ام را مشت و مالی میدهی؟

سال ها از دوری ات بانو عسل افسرده ام

عاقبـت آرامـش ِ بعــد از مــلالی میدهی؟

18 آذر 1397
X

تا کمی دل میدهی حالی بـه حالی میشوم

هرچه سرشار از تو گردم باز خالی میشوم

گیرم از دلدادگی دستِ خیالـت را به دست

میشوم آسوده حـال از بس خیالی میشوم

می کشم از فَـرط تنهایی خودم را در بغـل

هـر زمانی روبــرو با تـخـتِ خـالی میشوم

می نشینم از غمـت بـر روی فرش ِ انتظـار

در نبودت خیره بـر گل های قالی می شوم

میشود با هـر نسیمی رنگ رخسارم عوض

از خجالـت زرد و سرخ و پـرتقالی میشوم

ازهمانروزی‌ که سرسختانه مجنونت شدم

از تبِ دیوانـگی دور از اهــالی میشوم

بی تو ‌‌ امّا چون‌ درختی در کنار جویِ آب

زیر باران هـم‌ دچار خشک سـالی میشوم

شانه کمتر زن به موهایت عسل بانو که‌من

دل پریشان از نسیمعطـر عالی میشوم