غزلیات
نشئه ی زنده بـه شعـرم غزلم را نبَرید
برگ ِ گلواژه ای از مـاحَصَلـم را نبَـرید
خورده ام درپس ِابداعِ مَثل دودچراغ
منبع و مخـزن ضــرب المثلـم را نبرید
گــذرِ بـاد صبا از بغـل خــانه ی ماست
نـم نـم ِ آب و هـــوای محلــم را نبـرید
تبر افتـاده بـه جـان ِ همـه ی بتکده ها
بــه طــرفــداری ِ کعبـه هُبَـلم را نبـرید
چنگ ِبی مغلطه در بزم ِارسطو زده ام
از درِ سفسطه بحـث و جَـدلم را نبرید
پرتـو روی ِ قمــر قـامـت شب را شکند
روشنی بخش ِ زمین و زحـلم را نبرید
بنده فرهادم و این دلبرِ شیرین منست
آبـــروی مـــن و بانــو عسلـم را نبــرید
رفتی اما یک نفس چشم انتظارت نیستم
تا ابد هم بر نگردی بی قرارت نیستم
می دهم تن را به زیرِ تیغ تهمت ها ولی
دیگر آن حلاج مست سر به دارت نیستم
آنقَدرخون در دلم کردی که بعد از رفتنت
پیش خودگویم چه بهتر درکنارت نیستم
میزنم در خلوتم پیوسته بر سیم سکوت
تا بفهمی نغمه در آهنگ تارت نیستم
زهر ِ مارم باد اگر دل را ببندم بر لبت
گر شراب کهنه هم باشی خمارت نیستم
من کویری زاده یِ خونین دلِ تفتیده ام
چشمه ی شیرین ِ آب خوشگوارت نیستم
در حقیقت روز اوّل دل گرفتارت نبود
بعدازین هم ای عسل بانو دچارت نیستم
گیرم که پریشان و روانی شده باشی
افسرده دل از آنچه ندانی شده باشی
وقتی کـه رگـت را بـزنی بـا دَم چـاقو
دیـوانه تــر از آدم ِ جــانی شده باشی
از راه نصیحت بـه تـو گفتم کـه نباید
با دیـدنِ عشقت هیجـانی شده باشی
خود را بزن از غیبت شادی به نفهمی
آندم کـه پـر از دل نگرانی شده باشی
ناخن نکش از زهر غضب بر تن دیوار
از دست کسی تا عصبانی شده باشی
رخسار تـو آن دم کـه به زردی بگراید
درگیــرِ دل و عشق نهـانی شده باشی
روزی کـه بنوشی لــب بانـو عسلـت را
دل زنده بـه اکسیر جوانی شده باشی
گفتم شعاع چشمت راهِ سرابِ عشق است
گفتا که برنگردد هرکس خرابِ عشق است
گفتم بــه گِــرد رویـت پــروانه می زند پر
گفتا که بال وپرها باز ازشتاب عشق است
گفتــم لبـت همـانا انگــورِ صــادراتی ست
گفتا اگـر بـدانی شـط ِ شـرابِ عشق است
گفتم که با نگاهت از کُشته پُشته سازی
گفتا که خون جاری از انقلاب عشق است
گفتـم کـه تاب زلفـت مجنـون کنـد صبا را
گفتا به نازِ لیلی در پیچ وتابِ عشق است
گفتم که ماه تابان از چهره پرده بردار
گفتا که روی خوبان زیرِ نقابِ عشق است
گفتم کـه شعرِ حافظ آتش بـه جانم افکند
گفتابگو که خواجه عالیجنابِ عشق است
گفتم که شک ندارم بانـو عسل تـو هستی
گفتا سکوت مبهم رمـز جوابِ عشق است
روزگاری بـر لب ِ گلغنچه ها لبخــند بود
پایِ غـم از ترسشادی دائماً در بنـد بود
از وجــودِ دلنشین تـک تـک همسایـه هـا
زندگی شیرین تر ازنقل ونبات وقند بود
سال هـای شادمـانی رنگ ِرویِ بخـت ما
از سفیدی مِثل بـرف ِ بـر تنِ اسفنـد بود
در دیارِ مهربانی کس نمی گفت ازطلاق
رشته ها از تار و پودِ الفت و پیوند بود
در زمان وعـده بر لب هـا نمی آمد قسم
همدلی ها بر اساس عهد ِبی سوگند بود
گـرد غـم را میزدود از چهره ها باد صبا
گونه ها مِثل شقایق هایِ بـر الــوند بود
نم نم گلواژه جاری می شد ازچشم قلم
هرزمان بانو عسل از شعرِ ما خرسندبود
تن حریرِ نازک اندامِ کمان ابرو کجاست
آن پری رخساره ی نازِ طلا گیسو کجاست
برده از من وقت رفتن صبر و آرام و قرار
سوگلِ زیبا رخِ طنازِ چشم آهو کجاست
از دنا تا پای هندوکش خیالم رفته است
کبک نازِ خوش خرامِ کوه دالاهو کجاست
دردِ بی آبی کشیـدم در سرابِ تشنگی
آب سردِخوشگوارِ چشمه ی تیهوکجاست
میکنم با التماس از رهگذرها پرس و جو
تا بدانم جایگاهِ تُرکِ مشکین مو کجاست
باغبان در باغ گیلاس و هلوراهم نداد
لعبت شیرین ترازانجیر وخرمالو کجاست
دزدکی از هرکه می پرسم جوابم می کند
کس نمیداند عسل بانویِ زیبا رو کجاست
دامنِ سبزت پر از گل هـای نازِ دلبری ست
نم نم گلخنده هایت نغمه سازِ دلبری ست
کـم نـدارد بایگانی نسخه ای از خُلق نیک
آن چه در پرونده داری امتیازِ دلبری ست
سالها در زیر شالت خودنمایی کرده است
چتـر زلفت همچنان در اهتزازِ دلبری ست
برده ای با چشم و ابرویت قرار از بیقرار
اینهمه ناز و ادا از رمــز و رازِ دلبری ست
عاشقـانت را بکش با دلفـریبی تک بـه تک
تا هنرمندانه در دستت جوازِ دلبری ست
پا بنه از خانه بیرون دل ببر از مرد و زن
در خیابان عشوه ها کردن نیازِ دلبری ست
گـرچه منعم میکنند از چیـدن ممنوعه ها
در پس ِ پیراهنت سیب مجـازِ دلبری ست
ای عسل بانو نبایـد محـو چشمـانت شوم
بی گمان برق نگاهت روی فـازِ دلبری ست
راز و رمـزش را نمیدانم ولی عشقم هنوز
بین مهــــرویان عالـم یکـه تاز دلبـری ست
دخترِ گردن بلورِ گل رخِ گیسو طلا
از سرِ زلفت بریزد شعر و شبنم در هوا
خیره بر حوا ترین سیبِ هوسناکِ توام
اینقَدر حرصم نده با چشم نازِ دلربا
در پسِ باغِ پر از پروانه بودم منتظر
تا مگر بیرون بیایی از درِ دولت سرا
پیچ وتابم میدهی از دلبری وقتی به ناز
بر سرِ دوشت بریزی یک بغل زلفِ رها
هر زمانی از سرت افتاده باشد روسری
بوی آویشن بپیچد لا به لای کوچه ها
آنقَدر مست و فریبایی که هنگام سخن
از لبت گلواژه ریزد از تنت ناز و ادا
پلک هایت را بهم زن تاکننداز هر طرف
بر علیه تیرگی ها مژه هایت کودتا
شانه شانه بوسه برمویت زنم بانو عسل
وعده ی ما صبح فردا کوچه باغ دلگشا
گرچه بانو اشتباهی رو به ما آورده ای
راه و رسم ِ مهربانی را به جا آورده ای
پا بنه بر تار و پودِ فرش چشمانم که تو
باخودت یک آسمان مهر و وفا آورده ای
آنچه ازسر تاکمر میریزد از ابریشم است
روی دوشت موج گیسویرها آورده ای
از تبار نرگسی کز عطرِ شیرازِ تنت
حافظ ِ شوریده را تا دلگشا آورده ای
می دهد اولاد آدم را فراری از بهشت
سیب سرخی را که با ناز و ادا آورده ای
آخر ای گلچهره یِ خندان لب ِ بالا بلا
ایـن همه افسونگری را از کجا آورده ای
کوزه ی لب تشنه ام را پر بکن از زندگی
کــــز دیــارِ چشمه ها آبِ بقــا آورده ای
گرچه بوی نوبهاران می دهی بانو عسل
لا به لایِ دامنت گلپونه ها آورده ای