غزلیات
از همـان روزی کـه زندانی شدند آزادها
پایمـردی های صـد آزاده رفـت از یادها
آتش سرب مسلسل اندکی فـرصت نداد
کـز گلـــو بـالا بیــایـد آهی از فــــریادها
زیر تیغچکمه پوشانیم و با فتوای شیخ
شد روا در کوی و برزن حکم استبدادها
جای جای سرزمینم جایگاهِ شیون است
شکوه داردشروه شروه میهن از بیدادها
سرو سرسبزی بدور از کینهی آتشنماند
خم شد ازخشم تعصب قامت شمشادها
دشمن اندیشه نگذارد کـه در دنیای علم
رنگی از دانش بگیــرد بـاغ ِ استعــدادها
از بداقبـالی میانِ دود و دم افتاده است
سرنوشت ما به دست جمعی از معتادها
مهربان بانو عسل در صبح آزادیبپاش
عطــــر ناب دامنــت را در مسیــر بـادها
چشــم ناز و عشـوه هـای مـاه بانو را ببین
تاب زلـف و خـط نستعلیـق ابــــرو را ببین
مظهــرِ افسونگـری دل می بـرد از مـردمان
انـدکی از معجـزات سِحـر و جـادو را ببین
خیره می ماند پلنگ از دیدنِ مـارالِ دشت
راز و رمــز سُــرمه در چشمانِ آهـو را ببین
شُـر شُـرِ ابـــریشم از بـالا بـــریـزد بر کمــر
در دو سمت شانـه ها امـواج گیسو را ببین
عطرِناب وسوسه درکوچه هاپیچیده است
لا به لایِ چینِ دامـن برگ ِ شب بـو را ببین
دشت بازِپیرهن محدوده ی ممنوعه هاست
میوه های دلفریب و سیب خوشبو را ببین
در خلیجِ همدلی مــرغان وحشی خفته اند
زُل بـزن بــر بـرکــه هـا آرامش قــو را ببین
برترین هـایِ مکاتـب عاجزند از فهـم عشق
در جَدل ها بحث ِسقراط و ارسطو را ببین
از لب سـرخ عسل بانـو بـریـزد شهـد عشق
شعـر جــاری در میـان ِ کـام کنـــدو را ببین
گرچه ازجنس گلی ازخودِ گل نازتری
بین نازک بدنان از همه طناز تری
به خدایی که مرا ساده گرفتار توکرد
از غم و سیل بلا خانه براندازتری
آخر ازعشق تو گاهی به خیالم نرسد
که بجویم نفسی هم دل و همرازتری
در پس پنجرهی محفلحافظ مَنشین
که کند وصف تو را رندِ غزلبازتری
به همان قد بلندتکه ندیدیم و نبود
از تو در باغ ارم سرو سرافرازتری
نکند عکس تو را باز به تصویر کشد
شاعرِ نو قلم ِ قافیه پردازتری
به شراب و شرر ساغر پر باده قسم
تا ابد لب ننهم بر لب دمسازتری
بی قرارم بکند چشم تو بانو عسلم
اینقَدرعشوه نکن کز همه کس نازتری
هـر چند کــه راهِ گـذرم کـوی شما نیست
محـراب دعا جـز خـم ِ ابروی شما نیست
چشمم نشود ثانیـه ای خیـره بــه مهتاب
زیرا کـه درخشنده تـر از روی شما نیست
مــواج ترین جــزر و مَـــد از جنبش دریا
پیچیده تر ازحلقه ی گیسوی شما نیست
ای دشـــت تنـت منطـــقه ی بـاز شکـاری
کبکی به خـــرامانی تیهـــوی شمـا نیست
پُر کن دو سه پیمانه که پالوده ی شیراز
خـوشمزه تر از شربت لیمـوی شما نیست
آلـوچـه ی لبهای تـو از ریـزه ی قـند است
هــر میوه بــه شیرینی آلــوی شما نیست
شاعـر نکشان حـرف و سخـن را به درازا
گـویا عسلت گفته کـه بانـوی شما نیست
دخترم جانِ دلم جوجه ی دور از بغلم
گندم ِ تازه به دست آمـده از مـاحَصَلم
غــزلِ سـر زده از طبـع تبـالـوده ی مـن
شعرِجاری شده در پاسخ عکس العملم
امتداد ِ خط عصیانِ شر و شورِ هوس
سنــدِ تـاب و تـب ِ سیب ِ گناهِ غــزلـم
هاله ی رو به زمین آمده از خرمن ماه
جلـوه ی پُـر شررِ شب شکـنِ بی بَـدَلم
چلچـراغ ِ شب ِ مهتـابی و شبهای سیه
روشنی بخش فضای پلوتـون تا زحـلم
میوه ی عشق دو پیوندِ اهورایی پاک
حاصلِ عمر من وخواهش ِ بانو عسلم
بغلم کن که کمی بوسه به مویت بزنم
قبل از آنی کـه مـرا از تـو بگیرد اجـلم
عشقـم، نفسـم، زنــدگی ام، دلبـــرِ نازم
ای سیب تنت ناب ترین شعرِمجـازم
در سینه ی شب آه وغم وشکوه بریزد
از تار و دف و نالـه ی پُرسوز و گـدازم
در غیبتت از گـوشه ی زنـدان بزند نق
با کــودک محصور درونـم چــه بسازم
در عمق ِ دلــم عشق تو پنهان بوَد امّا
سیلاب ِ سِـرشکـم شدهافشاگـر ِ رازم
گلچهــره ی ِ نـازک بـدن ِ گــونه انـاری
شد بافـه ی گیسوی تــو یلــدای درازم
ازبسکه لبت خوشتر ازانگورِشرابی ست
افتد بـه هوس مـرغ ِ دل از تاب نیازم
با آن کـه هیولای ِ هوس را زدم افسار
گلخـنده ات آخـر بکنـد وســوسه بازم
دلشوره ام از بُعد گـذرگاهِ خمیده ست
چون جنگل چالوسی ومن پیچ هرازم
بانـو عسلم نشئه ی وابسته بـه شهـدم
پیــوسته بـرآنـــم کـــه لبـت را بنـوازم
ترسم آخر در غزلها مُشت شعرم وا شود
در میـان نامـه هـایـم نـام تـو پیـدا شود
گفته بـودم لااقـل با خنـده بی تابـم نکن
گونه را برجسته کردی تا دلم رسوا شود
فارغ ازچشمان ناز وجلوه های ویژه ات
هر که رویت را ببیند بیدل و شیدا شود
بسکه عمری ازفراقت آهِ حسرت میکشم
قطـره های اشک سـردم راهی دریا شود
همچنان از بی قـراری ارگ دل ریزد بهم
بارهـا در هــم بریزد هـر کسی تنهـا شود
هر زمان پا میگذاری بـر سر گل واژه ها
جشنهای شور و شادی درغزل برپا شود
شعرهایم را بخوان با زمزمه بانو عسل
تابه کی باید غزل ازبی تویی نجوا شود
بعدِ من خمره ای از باده ی ناب اندازید
تنِ بی جان مرا غرقِ شراب اندازید
روز مرگم متوالی دف و تنبک بزنید
ساز بی زمزمه را در تب و تاب اندازید
بعدِ غسلم وسط میکده خاکم بکنید
زیر محدودهی خُم بستر خواب اندازید
مجلس فاتحه را پر بکنید از دف و نی
دائماً ولوله در چنگ و رباب اندازید
کلبه ی شیشه ای از آه دلم می شکند
هر زمانی که تلنگـر به حباب اندازید
جایِ حلوا همه را ساغری از باده دهید
سهم من سفره ای از بهر ثواب اندازید
می چکد شعر تر از گونه ی بانو عسلم
دُرّ و گوهر به رهِ چشمه ی آب اندازید
روی سیـم بی غنـا وقتی تلنگـر می زنم
اندکی محزون تر از کیهانِ کلهر می زنم
در گـروهِ عـارف و بسطامی و مِشکاتیان
میسپارم دل به آهنگی که درکُر می زنم
دل به رقص آید پیاپی از طنین زیر وبم
بس که ساز کوبه ای را با تبحـر می زنم
هـر زمانی لحنِ سازم بختیاری می شود
دف به دف در اشتیاق دختر لـر می زنم
میکشم چوب نوا را روی سیم"لا"و"سُل
میرسم وقتی به "ر"می"را میانبر میزنم
بارها تنبور ذهن از زیر و بم پر می شود
تا کــه آهنـگ حــزینی در تصور می زنم
من که مجـراهـای اشکم را ندارم اختیار
از تبــار ابـر و بارانم کــه شُرشُر می زنم
دردها دارم عسل بانوکه دائم نت به نت
در هـوایت نای نی را پُرتر از پُر می زنم