غزلیات
گرچه ازجنس گلی ازخودِ گل نازتری
بین نازک بدنان از همه طناز تری
به خدایی که مرا ساده گرفتار توکرد
از غم و سیل بلا خانه براندازتری
آخر ازعشق تو گاهی به خیالم نرسد
که بجویم نفسی هم دل و همرازتری
در پس پنجرهی محفلحافظ مَنشین
که کند وصف تو را رندِ غزلبازتری
به همان قد بلندتکه ندیدیم و نبود
از تو در باغ ارم سرو سرافرازتری
نکند عکس تو را باز به تصویر کشد
شاعرِ نو قلم ِ قافیه پردازتری
به شراب و شرر ساغر پر باده قسم
تا ابد لب ننهم بر لب دمسازتری
بی قرارم بکند چشم تو بانو عسلم
اینقَدرعشوه نکن کز همه کس نازتری
هـر چند کــه راهِ گـذرم کـوی شما نیست
محـراب دعا جـز خـم ِ ابروی شما نیست
چشمم نشود ثانیـه ای خیـره بــه مهتاب
زیرا کـه درخشنده تـر از روی شما نیست
مــواج ترین جــزر و مَـــد از جنبش دریا
پیچیده تر ازحلقه ی گیسوی شما نیست
ای دشـــت تنـت منطـــقه ی بـاز شکـاری
کبکی به خـــرامانی تیهـــوی شمـا نیست
پُر کن دو سه پیمانه که پالوده ی شیراز
خـوشمزه تر از شربت لیمـوی شما نیست
آلـوچـه ی لبهای تـو از ریـزه ی قـند است
هــر میوه بــه شیرینی آلــوی شما نیست
شاعـر نکشان حـرف و سخـن را به درازا
گـویا عسلت گفته کـه بانـوی شما نیست
دخترم جانِ دلم جوجه ی دور از بغلم
گندم ِ تازه به دست آمـده از مـاحَصَلم
غــزلِ سـر زده از طبـع تبـالـوده ی مـن
شعرِجاری شده در پاسخ عکس العملم
امتداد ِ خط عصیانِ شر و شورِ هوس
سنــدِ تـاب و تـب ِ سیب ِ گناهِ غــزلـم
هاله ی رو به زمین آمده از خرمن ماه
جلـوه ی پُـر شررِ شب شکـنِ بی بَـدَلم
چلچـراغ ِ شب ِ مهتـابی و شبهای سیه
روشنی بخش فضای پلوتـون تا زحـلم
میوه ی عشق دو پیوندِ اهورایی پاک
حاصلِ عمر من وخواهش ِ بانو عسلم
بغلم کن که کمی بوسه به مویت بزنم
قبل از آنی کـه مـرا از تـو بگیرد اجـلم
عشقـم، نفسـم، زنــدگی ام، دلبـــرِ نازم
ای سیب تنت ناب ترین شعرِمجـازم
در سینه ی شب آه وغم وشکوه بریزد
از تار و دف و نالـه ی پُرسوز و گـدازم
در غیبتت از گـوشه ی زنـدان بزند نق
با کــودک محصور درونـم چــه بسازم
در عمق ِ دلــم عشق تو پنهان بوَد امّا
سیلاب ِ سِـرشکـم شدهافشاگـر ِ رازم
گلچهــره ی ِ نـازک بـدن ِ گــونه انـاری
شد بافـه ی گیسوی تــو یلــدای درازم
ازبسکه لبت خوشتر ازانگورِشرابی ست
افتد بـه هوس مـرغ ِ دل از تاب نیازم
با آن کـه هیولای ِ هوس را زدم افسار
گلخـنده ات آخـر بکنـد وســوسه بازم
دلشوره ام از بُعد گـذرگاهِ خمیده ست
چون جنگل چالوسی ومن پیچ هرازم
بانـو عسلم نشئه ی وابسته بـه شهـدم
پیــوسته بـرآنـــم کـــه لبـت را بنـوازم
ترسم آخر در غزلها مُشت شعرم وا شود
در میـان نامـه هـایـم نـام تـو پیـدا شود
گفته بـودم لااقـل با خنـده بی تابـم نکن
گونه را برجسته کردی تا دلم رسوا شود
فارغ ازچشمان ناز وجلوه های ویژه ات
هر که رویت را ببیند بیدل و شیدا شود
بسکه عمری ازفراقت آهِ حسرت میکشم
قطـره های اشک سـردم راهی دریا شود
همچنان از بی قـراری ارگ دل ریزد بهم
بارهـا در هــم بریزد هـر کسی تنهـا شود
هر زمان پا میگذاری بـر سر گل واژه ها
جشنهای شور و شادی درغزل برپا شود
شعرهایم را بخوان با زمزمه بانو عسل
تابه کی باید غزل ازبی تویی نجوا شود
بعدِ من خمره ای از باده ی ناب اندازید
تنِ بی جان مرا غـرقِ شراب اندازید
روز مرگم متوالی دف و تنبک بزنید
ساز بی زمزمه را در تب و تاب اندازید
بعدِ غسلم وسط میکده خاکم بکنید
زیر محدودهی خُم بستر خواب اندازید
سرِ قبرم به لب نازک کَرنا بدمید
تا مگر ولوله در چنگ و رباب اندازید
کلبه ی شیشه ای از آه دلم می شکند
هر زمانی که تلنگـر به حباب اندازید
جایِ حلوا همه را ساغری از باده دهید
سهم من سفره ای از بهـر ثواب اندازید
می چکد شعر تر از دیده ی بانو عسلم
دیده بر زمزمه یِ چشمه ی آب اندازید
روی سیـم بی غنـا وقتی تلنگـر می زنم
اندکی محزون تر از کیهانِ کلهر می زنم
در گـروهِ عـارف و بسطامی و مِشکاتیان
میسپارم دل به آهنگی که درکُر می زنم
دل به رقص آید پیاپی از طنین زیر وبم
بس که ساز کوبه ای را با تبحـر می زنم
هـر زمانی لحنِ سازم بختیاری می شود
دف به دف در اشتیاق دختر لـر می زنم
میکشم چوب نوا را روی سیم"لا"و"سُل
میرسم وقتی به "ر"می"را میانبر میزنم
بارها تنبور ذهن از زیر و بم پر می شود
تا کــه آهنـگ حــزینی در تصور می زنم
من که مجـراهـای اشکم را ندارم اختیار
از تبــار ابـر و بارانم کــه شُرشُر می زنم
دردها دارم عسل بانوکه دائم نت به نت
در هـوایت نای نی را پُرتر از پُر می زنم
آرامـش آنی مــنِ بی تـاب گــرفتم
تا یــاد تـــو را در بغلـــم قـاب گرفتم
پلکت که بهم آمده بوداز تب احساس
از گوشه ی چشمت غزلی ناب گرفتم
تاهاله ای ازروی تودر برکه فروریخت
گلبوسه ای از چهره ی مهتـاب گرفتم
دادند صدف های سفید از تــو نشانی
وقتی کــه خبـــر از دُرّ نایاب گــرفتم
با موج پر از جزر و مد سیل سرشکم
پارو زدن از " قایق ِ سهراب " گرفتم
گل های نگاهت به تبسم که نشستند
از بـاغ لبـت غنچــه یِ شاداب گرفتم
می داد بـه هـر رهگذری عطـر تنت را
هـــر بـــرگ گلی کــز نفس آب گرفتم
بانوعسلم فلسفه یِ این همه احساس
رویای محالیست که درخواب گرفتم
وقتی خم ابروی تو در دستِ مداد است
بازارِ پُر از رونقِ نقاش کساد است
از هر طرف باغ ارم بویِ خوش آید
آندم که خم زلف تو در معرضِ باد است
ای میوه یِ ممنوعه تر از سیبِ بهشتی
برجستگیِ گونهات از خنده ی شاد است
آتش بزنی بر تن پروانه و لیکن
در گِرد تو پرپر زدن از شوقِ زیاد است
بوسیدمت از وسوسه در عالم رویا
از عرصهی ذهنم نرود آنچه به یاد است
درمسلک زالو صفتان هیچ عجب نیست
یک عمر اگر شیخ ریا غرقِ فساد است
خالی ز هنر باشم و این شعر پر از هیچ
از دانش محدود من و کوره سواد است
بنشان عسلم آتشِ دل تشنگی ام را
گلبوسه ای از کنج لبت آب مراد است