غزلیات
13 فروردین 1398
X

ای دلِ شـوریده بی دلبـــر تپیـدن ها چـرا

این همه بی تابی از دوری کشیدن ها چرا

دل تپیدن های مجنون از سرِ دیوانگیست

شکـوه هـای دائـم از لیـلا شنیـدن هـا چرا

گفته بـودم دیـدن جانانه می باشد سراب

در پیِ آئینه در صحـــرا دویــدن هـا چــرا

بی ثمــر باشد بمانی همچنان در پای هیچ

از درخــت نا امیدی میــوه چیـدن ها چرا

از ازل در شهـــر مهــرویان وفـاداری نبود

این زمان آه و دریغ و لب گــزیدن ها چرا

دست آخر می شوی مغلوب چنگال عقاب

با کبــــوتـرهـای بی مأوا پـــریدن ها چـرا

از مــنِ افسـرده بشنـو از عسل بانـو مَـبُـر

آخـــر از یــار صمیمی دل بــریدن ها چـرا

11 فروردین 1398
X

بریزد روی نخلستان صدای بال لک لک ها

بـه گـوشم آشنا باشــد هنـوز آواز اردک ها

به عشق روی نیلوفر بپاشدچشم فروردین

نگـاه سبز باران را بـه روی فرش جلبک ها

در این پهــنای آبــادی دمــادم از سرِ شادی

میان کـوچه می ریزد صـدای ناز کودک ها

بیا ای هموطن از نو قدم در پای جنگل زن

که غـوغا می کند بر پا نوای تار و تنبک ها

از آن روزی که در جنگل تبرداری نشد پیدا

به رقص آمد کبوتربچه با بانگ چکاوک ها

از اینکه نم‌ نم باران بـروی سرزمین بارید

بهارِ سبز ایرانم پر است از بوی میخک ها

من‌ از خوش باوری هایم خداداند ندانستم

به قلبم می زند آخـر عسل از تیـغ ناوک ها

8 فروردین 1398
X

از پنجــره دیدم کـه بهـاری شده بودی

آلــوچـه لـب و سرخ ِ اناری شده بودی

چون آب زلالی که روان است و گوارا

ازچشمه ی درمزرعه جاری شده بودی

گفتم بدوم در پی تـو کوچه به کوچه

از دست ِ مـن ِ تشنه فراری شده بودی

دوش از نفس سـاز ِ پـر از راز شنیـدم

دل بستـه بـه آواز ِ یساری شده بـودی

در پهـنه ی جنگل وسط باغ پـر از گل

عشق و نفس زرد ِ قـناری شـده بـودی

از بابت روزی که پیاپی نخوری چشم

با دست خـدا نقطه گذاری شده بودی

بانــو عسلــم از بغـــل پنجــــره دیـدم

آلـــوچه لـب و سـرخِ اناری شده بودی

1 فروردین 1398
X

شهره ی شهر غزل دار و ندارم همه هیچ؟

رقص ِ گلبرگ ترِ سیب و انارم همـه هیچ؟

دف به دف می زدم از سوز دلم سازِ غزل

آن همه زمزمه در نغمه ی تارم همه هیچ؟

قلبم از سرخی لب هـای تو شد پُر ضربان

دل تپش های من و اوج قرارم همه هیچ؟

بال و پر میزدم از فاصله ها مـوسم کوچ

در بهـاران سفــرِ چلچــله وارم همه هیچ؟

پـرده ی نی لبکم پاره شد از سوز و گـداز

بـر لـب نازک نی یـارم و یـارم همه هیـچ؟

پُـر شد از شکوه ی اعماقِ گلـو گوش فلک

پا بپای دف و نی داد و هوارم همه هیچ؟

گلی از مـرگ ِ جهـان سوز شقایق نشِکفت

جشن بـر پا شدن عیـد و بهارم همه هیچ

نتــوان دل کَنــم از عکـس تـو بانـو عسلم

قاب خوش منظرپُرنقش نگارم همه هیچ؟

28 اسفند 1397
X

محبــوب منی ای همــه ی دار و نـدارم

در تاب وتب عشق تو بی صبر و قرارم

در مـوسم گل پا ننهــم‌ هیچ بـه صحرا

زیـرا کـه تـویی سبز تـرین فصل بهـارم

دیـوانـه ی چشمان تـو‌ می باشم و آخر

دورم بکنــد عـاشـقی از ایـل و تبــــارم

ای بـاغ پـــر از سیب و گـلابی نگـذاری

تا آن کـــه تــو را بیــن دو بازو بفشارم

گستـردگیِ چــادر غـــم لایتنـاهی ست

عمری ست گــرفتار شبِ تیـــره و تارم

باید کـه پیاپی بزنم زخمه بـه هر سیم

تا رد شود از پنجــره هـا نغـمه‌ ی تـارم

شیـرین بکـن از قنـــد ِلبت زندگی ام را

بانــو عسلـم ای همــــه ی دار و نــدارم

25 اسفند 1397
X

بر سفره ی نو ساغری از عیـد بیارید

جشنِ کهن از دوره ی جمشید بیارید

زنبیل شب افتاده در اقلیـم وجـودم

نورافکنی از چهره ی خورشید بیارید

باآنکه وطن ملتهب از آیه یأس است

بـا شـادی و بـا هلـهــله امیــد بیـارید

در سطـح خیـابان بپـرید از سر آتش

جـان را بـه لـبِ لشکر تـهدیـد بیارید

از دفتـر منظومه ی حافـظ غـزلی را

نـوروز کــه بــر آینـــه باریــد بیـارید

بر سفره ی سین ها به تفأل بنشینید

گاهی نکنــد واژه ی تــردیــد بیــارید

در فصل بهاران همه جا نام عسل را

با زمــزمـه‌ی رود پـر از بیــد بیـارید‌

12 اسفند 1397
X

ﺍﺯ چشــم تــــرم ﺩﻭﺭﯼ ﻭ ﺩﯾــــﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

ﮔﻠﺒﻮﺳﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗـــــﻮ ﭼﯿــﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

ﮔﻨﺠﺸﮏ ﺩﻟﻢ ﺩﺭ ﭘﯽِ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﻭ ﺗﻤﺸﮏ ﺍﺳﺖ

لب هاﯼ ﺗـﻮ ﺳﺮﺥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﮑﯿـﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

در چلـه ی غـم زوزه ی ﺳﺮﻣــﺎﯼ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ

بــر بال و پـــرم زد کــه ﭘــــﺮﯾﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

ﺑﺎﯾﺪ ﺑــــﻪ ﻋﺼﺎ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﻨـﻢ ﺗـﺎ ﮐـــﻪ ﻧﯿﻔﺘﻢ

فـرتـوتـم و یـک لحظــه دویدن ﻧﺘــﻮﺍﻧﻢ

ﭼــﻮﻥ ﺑﺎﺩ ﮔـــﺮﯾﺰﺍﻧﻢ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﮕﻨﺠﻢ

ﺩﺭ ﺩﺍﯾــــــــﺮﻩ ﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﻭﺯﯾـــــﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

ﺩﺭ ﭼﺸـﻢ ﻗﺸﻨﮓ ﺗـــﻮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻧﮕـــــﺬﺍﺭﻧﺪ

ﺟـــــﺬّﺍﺑﯽ ﻭ ﻣـــــﻦ ﻧﺎﺯ ﺧـــﺮﯾﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

بانو‌ عسلم زوزه ی غم کم شدنی نیست

سرمــــای خزان است و خـزیدن ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

10 اسفند 1397
X

مگـر از معجزه ها فـاصلـه‌ اندک بشود

که خط خون دلم روی لبت حک بشود

اگر از پنجـره بـر چشم و لبت زل بزنم

بیگمان دختر ِ همسایه پر ازشک بشود

تو همانی که گل از تاب شکوفا شدنت

باغی از نسترن وسنبل و میخک بشود

آخـر ای دلبر مـن بوی تو را حس بکند

هــر کسی ره گــذرِ بـاغ ولنـجک بشود

نکند شرم وحیامانعِ جاری شدن است

آب راکــد سبـب رویـش جـلبـک بشود

مِثل دلتا که پناه برده درآغوش خلیج

ساحل گرم ِ تنت بـرکـه ی اردک بشود

روی آلـوچه ی لب هـای تو بانو عسلم

آنقـَدر بـوسه بـریزم کـه لواشک بشود

2 اسفند 1397
X

هـر زمانی کـه نگاهـم بـه رخ یار افتاد

قلبم از دیـدن او بی تپش از کار افتاد

تن گرما زده ی کوچه پُر از پنجره بود

که شبی وعده ی ما زیر سپیدار افتاد

مـنِ مغـرورِ بـد اندیشه ندانم کـه چرا

آن همـه وسوسه در موقع دیدار افتاد

بی گمان از همه ی منظـره ها دل بکَند

هر که روزی نظرش بر رخ دلدار افتاد

هـم زمـان با نفس منبسط فصل بهار

گـــذر بـاد صبـا بـر گل بی خــار افتاد

روز و شب دائماً از آینه گفتم که دلم

در پی دیــدن آن آینـــه رخسار افتاد

ناصحم گفت که"سرمیشکنددیوارش"

معبرم کوی عسل بود که دشوار افتاد