غزلیات
دانم که دل افسرده و بیمار بمیرم
ﺍﺯ درد ﻭ ﻏﻢ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﻤﯿﺮﻡ
ازحال خرابم احدی نیست خبردار
آسیمه سر و بیکس و بی یار بمیرم
در باغ پر ازلاله ونسرین به دلم ماند
بر دامنِ ابریشمِ دلدار بمیرم
ای نم نم باران به بهاران نرسیدم
تا در بغل غنچه ی بی خار بمیرم
ﮐﺎﺷﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺯﻟﺰﻟﻪﯼ ﻧﺎﻟﻪ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺖ
بی زمزمه در ﮐﻠﺒﻪ ﯼ ﺁﻭﺍﺭ ﺑﻤﯿﺮﻡ
دلگیر تر از حسرت پروانه ی بی پر
در پیله ای از غصه یِ کشدار بمیرم
در مسلخ بیدادِ غم و اینهمه غصه
از دوری بانو عسلم زﺍﺭ ﺑﻤﯿﺮﻡ
نگرفتی خبر از گمشده راهی گاهی
که بپرسی مگر از حال تباهی گاهی
سال ها منتظرم تا که برآورده کنی
آرزوهای دلم را به نگاهی گاهی
دودِ اسپند غلیظی به تن کوچه زدم
که گزندت نزند چشم سیاهی گاهی
در پسِ پنجره ی خاطره ها باد صبا
بزند موی تو را شانه الهی گاهی
اززمانی که تو را عاشق دلبسته شدم
نزدم زل به طلوع رخِ ماهی گاهی
میکنم ثانیه هاشکوه که شاید بزنی
سر به آلونک ناکرده گناهی گاهی
توهمانی که بسنجی به ترازوی سخن
وزن احساس مرا با پرِ کاهی گاهی
مهربانو عسلم زین بنه بر پشت نسیم
گذری کن به دل سوخته آهی گاهی
سال هـا رنگی بـه ابهام نگاهی بوده ای
شعلهایدرعمق شبهای سیاهی بوده ای
مِثل فانوس فـروزان از رخ مهتابی ات
برسیاهیهایچشممجلوهگاهیبوده ای
در فضـای تنـگِ دل هنگـام دم تـا بازدم
در میان هـر نفس همراه آهی بـوده ای
در تلاطم هایدریا بینصدهارعد وبرق
بادبان کشتی ام را تکیه گاهی بوده ای
جز زلالی و لطافت درسراپای تو نیست
شکندارم پاکپاک از هرگناهی بوده ای
آنقَـدر نــاز و قشنـگی کـز نگـاه بـاغبـان
شبنم ِ چسبیده بر بـرگ گیاهی بوده ای
با ترازوی سخن طبع مرا را سنجیده ای
مانعــم در هـر کـلام اشتبـاهی بـوده ای
کرده ای همــراهی ام تـا انتهـای زنـدگی
پس نپندارم رفیق نیمــه راهی بوده ای
پیچ زلفت را عسل بانو رهـا نتـوان کنم
همچنانپشت و پناه بی پناهی بوده ای
قیامت گشت و قامت خم نکردیم
به کس کُرنش دراین عالم نکردیم
به هر عهدی که بستیم پافشردیم
تقــلا هـم چـــو ارگ بــــم نکردیم
دو چشم پر هوس را پرده بستیم
نگـــاهِ روی نـامحـــــــرم نکــردیم
نصیب مــا غــریبی بود و هجران
اگــر عیشی بــه ملک جم نکردیم
به عشق دیــدن خــورشید دانش
به یک دم دیـده را بر هم نکردیم
اگــرچـه دل هلاک و تشنه بودیم
لبی تـــر بــر لــب زمـــزم نکردیم
بــه دنبــال عسل بانــــو دمـــادم
دوان بودیم وسرعت کم نکردیم
گلی ﺩﺍﺭﻡ ﮐـــﻪ ﺩﺭ ﮔﻠﺸﻦ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻓﺮﻭﺩﯾﻦ ﺩﺍﺭﺩ
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺮﻭ ﺭﻋﻨﺎ ﺭﺍ ﻃﻔﯿﻞ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﭼﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ
یقیناً کس ننوشیده شراب ﺟﺎﻧﻔــــــــﺰﺍﯾﺶ را
ﻫﻤﺎﻥ ﺳﺎﻏﺮ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺟﺎﻣﯽ ﺍﻧﮕﺒﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ
ﻣَﻠَﮏ ﺍﺯ ﻣُﻠﮏ ﺟــــﺎﻭﯾﺪﺍﻥ ﺑﺪﺍﺩﺵ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﻧﻘﺶ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺟﻬـــﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﮕﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ
ﺳﺤــﺮﮔﻪ ﺳﺎﺣﺖ ﮔﻞ ﺭﺍ ﺳﯿﺎﺣﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﻠﺒﻞ
که بر بالای ﻫـــــﺮ ﺷﺎﺧﻪ ﻧﻮﺍئی ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ
لطیف لاله رویم ﺭﺍ کسی جز من ندید از رخ
ﺣﺠﺎب از او ﭼــﻮ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ ﺩﻫﺎﻧﯽ ﺁﺗﺸﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ
ﺧـﺪﺍیا ایمنش گردان تو از چشم بداندیشان
ﮐﻪ ﺭﯾﺤﺎﻥ ﺗﺮ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﻃــــﺮﺍﻭﺕ ﺑﺮ ﺟﺒﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ
مکان امن و آسایش حریم ﮐـﻮﯼ ﺟﺎﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺧﻮﺵ ﺍﺯ ﺁنی ﮐﻪ ﻣﻨﺰﻟﮕﻪ ﺩﺭﺁﻥ ﺧُﻠﺪِ ﺑﺮﯾﻦ ﺩﺍﺭﺩ
ﮔﻨﻪ ﮐﺎﺭﺍﻥ ﺩﺭﮔـــﻪ ﺭﺍ ببخش و ﻣﻬـــﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﻦ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ ﺣﺴﺎﺑﺶ ﺭﺍ ﮐــــﺮﺍﻡ ﺍﻟﮑﺎﺗﺒﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ
نمی آید به هم پلکم برای لحــظه ای کوتاه
از آنروزی که چشمانم ﻋﺴﻞ ﺭﺍ ﺩﺭ کمین دارد
ساقیا چندان مــرا دیگــر نمی گیرد شراب
کاسه ام را پر بکن از واژه هــای شعر ناب
درعجب هستم که امشب بر نمیداری چرا
پــرده از رخســار زیبــا تا بــر آیــد آفتاب
بیگمان درعمق شبها شمع سرکش میشوی
تا بینــدازی دل پـــروانـه را در اضطــراب
بسکه از باغ وجودت میتراود بـوی خوش
دائمــــاً از دامنـت باد صبـــا گیـــرد گـلاب
بارها از روی مستی نغمـه ها سر می دهد
می کند وقتی کـه بلبل باغ گل را انتخاب
گـرچه باید از دگـردیسی به شادیها رسید
باطنی افسرده دارد شعــر بعــد از انقلاب
شیخِشهرِم گرچه گویداز مزایایِ بهشت
وحشتی داردعجیب ازدختران بی حجاب
پـرده بردار از شعاع چهــره ات بانو عسل
تا کند خورشید تابان ذهن یخها را مـذاب
تاب زلف و پیچش هر تار مویت محشر است
پرده بردار از رخ زیبا کــه رویت محشر است
خنـده هایت مـزه ی انگور میخوش می دهد
طعم دلچسب شرابِ در سبویت محشر است
می درخشد بــر سپیـدی حلقــه های زردِ زر
قاب الماس و طلای بــر گلویت محشر است
در میان هـر کلامـم عشوه می ریـزی بـه ناز
نم نم گلخنده ها در گفتگویت محـشر است
پلک هــایت را کـه می بندی فــرو ریزد دلم
حـالت آرام چشم فتنه جـویت محشر است
پا بنه بر چشم فــروردین که آید بوی خوش
سوگل اردیبهشتی عطر و بویت محشر است
گفته بودم آرزویم روز و شب آغوش توست
گفته بـــــودی تا بدانی آرزویت محشر است
حسن خُلقت بین مردم شد مَثل بانو عسل
در دیار مهربانان خلق و خویت محشر است
بر طبلِ تمنا که زنم ناز برقصی
رقصنده تر از کولیِ ﻃﻨّﺎﺯ ﺑﺮﻗﺼﯽ
دانم که فریبنده تر از رقصِ جمیله
در هاله ای از حالت اعجاز ﺑﺮﻗﺼﯽ
جانانه برقصآ که بسا چرخِ زمانه
کاری کند آخر ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﺎﺯ ﺑﺮﻗﺼﯽ
ای ناز تو اوج نفس تار و کمانچه
ﺑﺎ شور و شرِ نغمه یِ ﺷﻬﻨﺎﺯ ﺑﺮﻗﺼﯽ
نازک تن خوش چهره بنازم کمرت را
هر بار که تنبک بزنم باز برقصی
با ساز پر از زمزمه بر وزن نگاهت
شعری بنوازم که از آغاز برقصی
بانو عسلم شیخِ اجل شکوه ندارد
با شعرِ ترِ خواجه یِ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﺮﻗﺼﯽ
ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯾﺖ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯﮔﯿﺮﺍﯾﯽِ ﻣﺸﺮﻭﺏ نیست
ساغرم راتاگلو پرکن ﮐﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺩﺭﺩﻫﻠﯿﺰ ﻗﻠﺒﻢ ﺟﺎﺭ ﻭﺟﻨﺠﺎﻟﯽ ﺑﭙﺎﺳﺖ
ﺩﺭﺩﺭﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺷﻬﺮﯼ ﺍین قَدﺭﺁﺷﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ
ﻓـﺮﺵ ﺍﯾـﻮﺍﻥ ﺗــﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﻌـﺮ ِ خالص ﺑﺎﻓﺘﻢ
ﺗﺎﺭ ﻭﭘﻮﺩ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﺍﺯﺟﻨﺲ ﻧﺎﻣﺮﻏﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ
حق بده تاباشم از چشم انتظاری ﻧﺎشکیب
سوگلِ صبر و ثباتم ﻃـﺎﻗــﺖ ﺍﯾـﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ
بس که از نازک خیالی خانه ات را در زدم
از تلنگر جـای ِ سالم بـر تـن درکوب نیست
ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻭﺻـﻞ ﺗـﻮ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﮐــﺮﺩ ﺍﺯ ﺑـﻬﺸﺖ
ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﺑﻬﺘـﺮﯼ ﺟـﺰ منــزل ﻣﺤﺒـﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ
ﺭﺷﺘـﻪ ﯼ ﺍﻓﮑـﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ ﺑﻬﻢ
ﺗﺎﺯگیها ﻭﺯﻥ ﺷﻌﺮﻡ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺍﺳﻠﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ
در کنارم قصدِماندن کن عسلبانو که هیچ
درنبودت رنگوبوی زندگی مطلوب نیست