غزلیات
به ژرفای همان برفی که بر الوند میخواهم
تو را زاینـده رودی پُرتر از اروند میخواهم
تو فروردین ترین رخ داده یِ فصل بهارانی
شقایق های باغت را پر از لبخند میخواهم
بتاب از برج آزادی به مأوایِ سیاهی ها
گرفتارانِ در شب را رها از بند میخواهم
قسم بر بغضِ در تارم گره بگشاید از کارم
همان یک تارِ زلفت راکه باسوگندمیخواهم
به سانِ قوری چینی تَرک افتاده در جسمم
چنان پاشیده ام از هم که چینی بندمیخواهم
درون بـاغ رویـاها بــه یـادت زندگی کـردم
چه میدانی بهارِ خاطرت راچند میخواهم
عسلبانو تو آنشیرینترین شعرِدل انگیزی
که من از شهدلبهایت نبات و قند میخواهم
در خانه ی چشمم رخ نیکوی توپیداست
هر جا نگرم جلوه ﺍﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﯼﺗﻮ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ
با آن کـــه ستـودم هنــــر فـــرشچیان را
درنسخه ی خطی خـم ﺍﺑﺮﻭﯼ ﺗﻮﭘﯿﺪﺍﺳﺖ
وقتی بکشی شانــه بــه ابــــریشم زلفـت
در پشت کمـر شُرشُر ِگیسوی تو پیداست
راهی که شود روسری ات بـر سر دوشت
ﺍمـــواج شکن در ﺷﮑﻦ ﻣـﻮﯼ ﺗﻮ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ
در سوز تب آلــوده ی نی از غــم و غصه
حــالات پــر از بغض ثناگوی تو پیداست
دانــم کــه نــداری خبــــر از درد درونـم
بی برگی ام از رنگ النگوی تــو پیداست
بانـو عسلم رایحـــه پـــر کــرده فضــا را
آغــاز بهـــار از تـن خوشبوی تو پیداست
منتظر بــودم بیـایی سـوی دامـم ای عـزیز
تا بگــردی در بغــل آهــوی رامــم ای عـزیز
ﺭﻭبـروی دیـدگانم جوخـــه ی آتش بپاست
بوی غم دارد فضای صبح وشامم ای عزیز
خـاک دنیا را قیامت جمله بــر سر می کنم
گـر نگیـــری از رقیبــان انتقامـــم ای عزیز
ﮔﻔﺘﻪ ﺑـﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﻏــﺰﻝ نام مــــرا هـــرگز نبر
شاه بیت شعـــرهایم را چه نامم ای عـزیز
تازه فهمیدم که از مهــر تو عاشق گشته ام
بی توچون مصراع شعری ناتمامم ای عزیز
پیش رویت ساغــر پـر باده را سـر میکشم
زهــر اگـر آغشته بنمائی به جامم ای عزیز
خیـره گـردیدم به مستی در بر چشمان تو
تا بفـرمائی جــــوابی بـر سلامــم ای عزیز
شاهدی کز درد عشقت دارم از کف میروم
یـا کـه درمانـم بکن یا کن تمامـم ای عـزیز
گر نمی دادی به پیغامم جواب از روی مهر
واژه ها گم گشته بودند از کلامـم ای عزیز
عاقبت از بی قــــراری در بــــدر دنبـــال تو
خاک عالـم طی شود در زیـر گامم ای عزیز
ای عسل بانو حیاتم در لب شیرین تــوست
آرزو دارم بـــر آیـــد از تو کامـــم ای عــزیز
آرزو دارم که با ﻻﻻﯾﯽ ﺍﺕ ﺧﻮﺍﺑﻢ کنی
دائم از برق نگاهت غرقِ مهتابم کنی
سیب نازِ گونههایت می بَرَد از دل قرار
رو به رویم خندهمیکردیکه بیتابم کنی
کرده ای انگور لـب ها را شـراب خـانگی
تابه یک ساغر خراب از باده یِ نابم کنی
دانه یِ بیریشه ای بودم بهدور از آفتاب
گوشه یِ باغِ تو روییدم که سیرابم کنی
یخ زدم از دوری آغوش گرمت بارها
کی تو می آیی که با هُرم تنت آبم کنی
مِثلعیسایِمسیحیتا توییروحالقدوس
بی نیاز از بسته هایِ قرص اعصابم کنی
چاره ام بانو عسل درشهد لبهای تو بود
نوش دارویم نمی دادی که سهرابم کنی
در بر ِ آرامِ جانم بستر خوابم دهید
جای وی را در میانِ چشم پر آبم دهید
دیده ام آزرده گردید از سیاهیهای شب
آسمانی پر ستاره پیش مهتابم دهید
یا برای دیدنش در قعر دریایم برید
یا نشانی از شکوه دّر نایابم دهید
در کویر خشک و سوزان خسته ای لب تشنه ام
تا که دارم نیمه جانی جرعه ای آبم دهید
می خورم از درد عشقش تا سحرگه پیچ و تاب
ای طبیبان هر سه وهله قرص اعصابم دهید
قامتم شد چون کمانی از خم ابروی یار
می رود جان از تنم جا زیر محرابم دهید
در نهایت سر برآرام مثل دانه از زمین
مثل پیچک دور اندام عسل تابم دهید
در غم هجر تو گریان و غمینم چکنم
سر شب تا به سحر زار و حزینم چکنم
دانم از درد گران جان بسلامت نبرم
زنهان تیر غمت کرده کمینم چکنم
گفته بودی ز پی ات ناله و زاری نکنم
بی تو ای خلوتی ِ پرده نشینم چکنم
با نگاهی به رخت عاشق و دلبسته شدم
در بر رویت اگر خوش ننشینم چکنم
از ازل تا به ابد کار ِتو غارتگری است
می برد چشم سیاهت دل و دینم چکنم
سحر از بوی تو مستی بکند باد صبا
آخر ای غنچه لب خلد برینم چکنم
ترک منزل مکن ای لاله رخ ِ آینه رو
نشوی گر تو شبی نقش نگینم چکنم
آسمان تیره و تار است و پر از گرد و غبار
جلوه شبها ننمایی به ز مینم چکنم
بسر آمد دگر آن صبر و شکیبایی من
عسل از لعل لبت بوسه نچینم چکنم
آن ترک پریچهره که چون پنجه یِ هور است
بر روی لبش شربتی از آبِ طهور است
سروی که برافراشته چنین از قد و بالا
شبنم ز گلستان وجودش به وفور است
گر چهره گشاید شبی آن شمع دل افروز
بر گرد رخش هاله ای از پرتو نور است
تبلیغ مکرر نکنم ز آن بت چینی
چون جسم پری پیکرش از جنسِ بلور است
چون بلبل مستی که کند نغمه سرایی
اوقات خوشم در بر گل وقت حضور است
دیگر مکنید عیب منِ بیدل حیران
دل در هوس لعل لبش عینِ تنور است
در باغ پر از گل به ره لاله و سنبل
بلبل به غزلخوانی و قمری به سرور است
زاهد دهد از فهم کجش حکم به تکفیر
نفی سخنش کن که همه روی غرور است
گفتم شبی ای مایه ی جان مونس من باش
گفتا عجبم از تو که پایت لب گور است
روزی که رقیبم ز رخ و چشم و لبش گفت
گفتم حفظ اللهِ عسل چشم تو شور است
ﻫــﺮ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐــﻪ به سوی ﺩﻝ ﻣــﻦ ﺭﻭ ﮐﺮﺩﯼ
کمــرم ﺭﺍ ﭼـــﻮ ﮐﻤــﺎﻥ ﺍﺯ ﺧـﻢ ﺍﺑــــﺮﻭ ﮐﺮﺩﯼ
ﺁن چه ﺩﺭ ﻋﺸﻖ ﺗــﻮ ﺷﺪ باعث ﺁشفتگی ام
ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺑﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮ بافه ی ﮔﯿﺴﻮ ﮐﺮﺩﯼ
گــذر از شعر و غــزل کردی و با عِطر نفس
دفتر ﺧﺎﻃـــﺮﻩ ﺭﺍ ﺧّـــﺮﻡ ﻭ ﺧـــﻮﺷﺒﻮ ﮐﺮﺩﯼ
بــردی از عشوه گــری از دلـــم آرام و قرار
ﺩﺍﻣـــــﻦ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺳـﺮِ ﺯﺍﻧـــــﻮ ﮐـــﺮﺩﯼ
آن همه بوی خوش از دامن پُرچین ﺗﻮ ﺑﻮﺩ
شب ﻧﺸﯿﻨﯽ ﻫﻢ ﺍﮔـــﺮ ﺑﺎ ﮔﻞِ ﺷﺐ ﺑﻮ ﮐـﺮﺩﯼ
مثل ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻬـــﺎﺭﯼ ﮐـــﻪ ﺑﺒﺎﺭﺩ ﺑــــﻪ ﮐـــﻮﯾﺮ
ﺩﺭ ﺩﻝ ﭘﺮ ﻋﻄﺸﻢ ﺭﯾﺸﻪ ﺑﻪ ﻫــــﺮ ﺳﻮ ﮐﺮﺩﯼ
گــرچه بــر روی لبت زل زدم از راه هــوس
خواهشی از تو نکـــردم ﮐــــﻪ ﻫﯿﺎﻫﻮ ﮐﺮﺩﯼ
زدﯼ ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﭘﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﺯ گوشه ی چشم
مهــــربانو عسلم ﺍﺯ جمبل و جــاﺩﻭ ﮐـــﺮﺩﯼ
ناگهان ﺳﺮﭘﯿﭽﯽ ﺍﺯ ﺣﮑـﻢِ ﻗﻀﺎ ﮐﻦ، ﻧﺎﺯﮔﻞ
گاهی ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻏﻢ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺭﻫـﺎ ﮐﻦ، ﻧﺎﺯﮔﻞ
دلـربائی کن کماکان در میان کــوچه ها
ﺟﻠـــﻮﻩ ﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺯ ﺁئینه ﻫﺎ ﮐـﻦ، ﻧﺎﺯﮔﻞ
از همین فـردا بیا در ﺑﯿﻦ گندمـزار عشق
در میان لاله ها لطفی به مـا ﮐﻦ، ﻧﺎﺯﮔﻞ
موجی از امواج گیسو را رها کن بر کمر
روسری را از سرت اصلاً سوا ﮐﻦ، ﻧﺎﺯﮔﻞ
ﺑﻮﯼ ﻋﻄـــﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﮐﻦ ﺩﺭ ﻫﻮﺍ
ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ما ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﻬﺮ ﻭ ﺻﻔﺎ ﮐﻦ، ﻧﺎﺯﮔﻞ
لحظه ای، ای نازنیــن بانو به سروقتم بیا
دردِ بی درمــانِ عاشق را دوا کن، نازگل
ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫــﯽ ای عسل ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ﺑﻨﻪ
ﺑﺴﺘﺮ ﮔﻠــــﻮﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺟﺎ بجا ﮐﻦ، ﻧﺎﺯگل