غزلیات
3 تیر 1392
X

پیش بیا سوگل من ﭘﯿﺶ ﺗﺮ

ﺗﺎ ﺑﻪ ﻟﺒﺖ ﺑﻮﺳﻪ ﺯﻧﻢ بیشتر

گر چه پلاسیده و افسرده ام

بر دلم از طعنه مزن نیشتر

محو که هستی که نداری خبر

ازمن شوریده ی بی خویش تر

ناز و فریبنده شدی تا شدم

ﺩﺭ ﭘﯽ ﺗﻮ ﺑﯽ ﺩﻝ ﻭ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﺗﺮ

ﺁﯾﻨﻪ ﺍﻡ ﮔﺸﺘﯽ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﻩ ﺍﺕ

ﺷﺪ ﻏﺰﻟﻢ ﻗﺎﻓﯿﻪ ﺍﻧﺪﯾﺶ ﺗﺮ

ترک من ای مرهم دردم نکن

تا نشود زخم دلم ریش تر

خیمه زد از هیمنه بانو عسل

در دل من عشق تو از پیش تر

21 تیر 1392
X

بشنو ز نی به شبها آوایِ ناله ها را

شاید به خاطر آری احوالِ واله ها را

از دست روزگاران دیگر ز دل نخندد

آلاله ای که دیده داغی ز لاله ها را

ای باغبان گلها بازآ که باد پاییز

با خون سرخ لاله پر کرده چاله ها را

طوفان و باد و بوران با تیغ تیز رگبار

زیر و زبرنموده ارکانِ ژاله ها را

ترسم که نامه هایم روزی شود خطر ساز

آتش بزن عزیزم کاغذ مچاله ها را

دیگرفرا رسیده مرگم چو برگ زردی

امضا بزن پس از من گاهی مقاله ها را

با خون دل ز عشقت چندین غزل سرودم

گاهی عسل به یادم پر کن پیاله ها را

28 تیر 1392
X

از آن ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ ﺩﺳﺖِ ﭘﯿﻮﻧﺪ

اسیرم کرده ای ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﻭ ﻟﺒـﺨﻨﺪ

به جرم اینکه چشمم بر تو افتـاد

زدی بر دستِ مجروح دلــم بنــد

هنوز از‌ عشق رویت مانده‌حیران

قلـــم در دست نقــاشِ هنرمند

یقین دارم که در پهنای گیتی

تو هستی بهترین های خــداوند

چنان هستی‌ که‌ ازعشق توحافظ

بخـارا را ببخـشد تا سمـــرقــند

ﭼﻮ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ نقاب از روی رخسار

ﻧﮕـــﺮﺩﺩ ﻣـﺎﻩ ﺗﺎﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﺗـﻮ ﻣــﺎﻧﻨﺪ

ﻋﺴﻞ ﺑﺎﻧﻮ بیا در باغِ شعرم

که گیرم‌‌ پشت پرچین‌از ﻟﺒﺖ ﻗﻨﺪ

27 تیر 1392
X

ﺭﻫﺎ ﮐـــﺮﺩﻡ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫــﻮﺍﯾﺖ

ﮐـﻪ ﺑﻮﯾﺪ روسری تا خاکپایت

مـنِ بیـدل چه دانستم ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ

ﺑـﻪ ﺑﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺩﻫـﺪ ﺯﻟـﻒ ﺭﻫــﺎﯾﺖ

همانروزی که چشمم بر تو افتاد

شــدم از بی قــــراری ﻣﺒﺘـﻼﯾـﺖ

نکــردی بی گمــان مــا را اضافه

بــه دلبنـدان گیســـوی طـلایـت

چه برق آسا به جانم آتش افکند

لــب ســــرخ و نگـاه دلـــربـایـت

روان می شد قلـم بر روی کاغـذ

ﺭﻗــﻢ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻏــــﺰل ها ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ

دلــم را بــا "نمی آیی" شکستی

عسل بانـو چــه سازم با جفایت

28 تیر 1392
X

اگر یک شب نبینم روی ماهت

شود روزم چو چشمان سیاهت

مبادا از هوس گاهی نگاهی

بلغزد روی چشم بی گناهت

کبوتر جامه ی آبی بپوشد

نگاهش گر بیفتد بر نگاهت

من آن مستم که عمری دست و سر را

بساییدم به پای بارگاهت

گمان کردم که چون یوسف بگردد

هر آنکس شد اسیر قعر چاهت

هوای بی کسی ایدل چه سرد است

بغل بگشا که آیم در پناهت

عسل ، بیچارگی را شکوه ای نیست

هزاران چون منی شد گرد راهت

21 خرداد 1392
X

ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻢ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺁﻫﻨﮕﯽ ﺍﺯ ﺳﺎﺯ ﺷﻤﺎ

ﺩﺭ ﻧﻐﻤﻪ ﻏﻮغا میکند ﺍﻧﮕﺸﺖِ ﺍﻋﺠﺎﺯ ﺷﻤﺎ

دل رابه جنبش بارها باسیم تارآورده ای

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﺮﺩﻡ‌ ﻣﻌﺘﺮﻑ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻣﻤﺘﺎﺯ ﺷﻤﺎ

وقتی سرودهمدلی‌ درنغمه‌ها سرمیدهی

میگرﺩﻡ ﺍﺯﺧﻮﺩ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺑﺎﺑﺎﻧﮓ ﺁﻭﺍﺯ ﺷﻤﺎ

درکوچه های ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻭﺍﮐﻦ ﮔﺮﻩ ﺍﺯﺭﻭﺳﺮﯼ

ﺗﺎ ﻭﺍﮊﻩ ﺑﺎﺭﺍﻧﻢ ﮐﻨﺪ‌‌ ﺯﻟﻒِ ﻏﺰل سازِ ﺷﻤﺎ

درسایه سارِ لاله ها آسودگی سر میدهد

کبکِ دری با قهقهه در کوهِ تارازِ شما

از‌ نم‌ نم باغ تنت هر دم معطر می شدم

روزی که میکردم گذر ازشهر شیراز شما

آبی که گرددآسمان من هم ﮐﺒﻮﺗﺮ‌‌میشوم

ﺗﺎ ﺑﯿﮑﺮﺍﻧﻢ ﻣﯽ ﺑَﺮﺩ ﭼﺸﻢ ﭘُﺮ ﺍﺯ ﺭﺍﺯ ﺷﻤﺎ

از راه عشوه با دلم بازی نکن بانو عسل

ترسم کند آتش به پا ﺁﻩ ﻣﻦ ﻭ ﻧﺎﺯ ﺷﻤﺎ

16 خرداد 1392
X

به ژرفای همان برفی که بر الوند میخواهم

تو را زاینـده رودی پُرتر از اروند میخواهم

تو فروردین ترین رخ داده یِ فصل بهارانی

شقایق های باغت را پر از لبخند میخواهم

بتاب از برج‌ آزادی به مأوایِ سیاهی ها

گرفتارانِ در شب را رها از بند میخواهم

قسم بر بغضِ در تارم گره بگشاید از کارم

همان یک تارِ زلفت راکه باسوگندمیخواهم

به سانِ قوری چینی تَرک افتاده در جسمم

چنان پاشیده ام از هم که چینی بندمیخواهم

درون بـاغ رویـاها بــه یـادت زندگی کـردم

چه می‌دانی بهارِ خاطرت راچند میخواهم

عسل‌بانو تو آن‌شیرین‌ترین شعرِدل انگیزی

که من از شهدلبهایت نبات و قند میخواهم

6 خرداد 1392
X

در خانه‌ ی چشمم رخ نیکوی توپیداست

هر جا نگرم جلوه ﺍﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﯼﺗﻮ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ

با آن کـــه ستـودم هنــــر فـــرشچیان را

درنسخه ی خطی خـم ﺍﺑﺮﻭﯼ ﺗﻮﭘﯿﺪﺍﺳﺖ

وقتی بکشی شانــه بــه ابــــریشم زلفـت

در پشت کمـر شُرشُر ِگیسوی تو پیداست

راهی‌ که شود روسری ات بـر سر دوشت

ﺍمـــواج شکن در ﺷﮑﻦ ﻣـﻮﯼ ﺗﻮ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ

در سوز تب آلــوده ی نی از غــم و غصه

حــالات پــر از بغض ثناگوی تو پیداست

دانــم کــه نــداری خبــــر از درد درونـم

بی برگی ام از رنگ النگوی تــو پیداست

بانـو عسلم رایحـــه پـــر کــرده فضــا را

آغــاز بهـــار از تـن خوشبوی تو پیداست

17 اردیبهشت 1392
X

منتظر بــودم بیـایی سـوی دامـم ای عـزیز

تا بگــردی در بغــل آهــوی رامــم ای عـزیز

ﺭﻭبـروی دیـدگانم جوخـــه ی آتش بپاست

بوی غم دارد فضای صبح وشامم ای عزیز

خـاک دنیا را قیامت جمله بــر سر می کنم

گـر نگیـــری از رقیبــان انتقامـــم ای عزیز

ﮔﻔﺘﻪ ﺑـﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﻏــﺰﻝ نام مــــرا هـــرگز نبر

شاه بیت شعـــرهایم را چه نامم ای عـزیز

تازه فهمیدم که از مهــر تو عاشق گشته ام

بی توچون مصراع شعری ناتمامم ای عزیز

پیش رویت ساغــر پـر باده را سـر میکشم

زهــر اگـر آغشته بنمائی به جامم ای عزیز

خیـره گـردیدم به مستی در بر چشمان تو

تا بفـرمائی جــــوابی بـر سلامــم ای عزیز

شاهدی کز درد عشقت دارم از کف میروم

یـا کـه درمانـم بکن یا کن تمامـم ای عـزیز

گر نمی دادی به پیغامم جواب از روی مهر

واژه ها گم گشته بودند از کلامـم ای عزیز

عاقبت از بی قــــراری در بــــدر دنبـــال تو

خاک عالـم طی شود در زیـر گامم ای عزیز

ای عسل بانو حیاتم در لب شیرین تــوست

آرزو دارم بـــر آیـــد از تو کامـــم ای عــزیز