غزلیات
آخر از فاصله ها فصلِ غم انگیز رسید
لاله ها زرد شد و نوبت پاییز رسید
نَبوَد جای تامل که درنگی بکنی
حمله ور گشت مغول لشکر چنگیز رسید
برگی از باد خزان جان بسلامت نبرَد
موسم بیدلی و موعد پرهیز رسید
باغبان گشته غمین در اثر حادثه ها
این همه فاجعه از فصل بلاخیز رسید
آخرای شاخه ی گل خاطره ای بود و گذشت
آن دو روزی که به ما بوی دلاویز رسید
مژده ای دل که درین عاشقی و بی خبری
نامه ی شمس من از خطه ی تبریز رسید
مبتلا بودم و عشقش به دلم خیمه زده
لطف بی حد عسل بر من ناچیز رسید
برگِ ﺳﺮﻣﺎ ﺯﺩﻩ ﺩﺭ ﺳﯿﻄﺮﻩ ﯼِ ﭘﺎییزﻡ
نتوان از نفس از سرد خزان بر خیزم
یأس دوران بگرفت از تن ذهنم پر وبال
جرئتم نیست که از دستِقفسبگریزم
کار داروغهیِشهر ازسرِعادت ستماست
دلخور از مَسلک قدارهِ کِش چنگیزم
سال ها در پیِ هم رفت و به یادم نرود
داغ پرپر شدنِ لاله یِ حلق ﺁﻭﯾﺰم
هرکهگویدسخن از داغ ودرفشوخفقان
منِ مجروحِ ستم دیده به هم میریزم
آنقَدر منقلب از حالت خویشم که هنوز
نگذرد هیچ کس از دشتِ ملال انگیزم
یا رب از شرح غمم ثانیه ای تر نشود
چشمِ بانو عسل از شعرِ جنون آمیزم
حواسم را بـه آسانی پراندی
بهقلبم تیر عشقت رانشاندی
ربودی مذهبم را با نگاهت
همانروزیکهدینم را ستاندی
زدی پیوسته بر طبلجدایی
بهسازهمدلی گاهینخواندی
نهادی پا به سر تاپای شعرم
درخت واژه هایم را تکاندی
به دامافتاده بودم درکمندت
نهدلدادی نهاز بندم رهاندی
منازعشقتوبستمعهدوپیمان
تو اما هم قسم بامن نماندی
عسل بانو چو پلکمبرهم آمد
خیالم را به دنبالت کشاندی
از زمانی که به دنیای دنی پا زده ام
در پیِ گمشده ام بر درِ آیا زده ام
موج توفان نتوانسته کـه از جـا بکَند
چادری را که سحر بر سر صحرا زده ام
پا به پای دف و نی دربغل جنگل خیس
نغمه ی سازی از آواز پری ها زده ام
بی محابایم و برساحل غفلت چوحباب
کلبه ی شیشه ایم را لب دریا زده ام
در شب حادثه بـر قایقی از بیم و امید
روی امواج خطر تکیه به فردا زده ام
آنچه شد موجب نابودی و پر پر شدنم
پر و بالی ست که با سرعت بالا زده ام
بس که از عمق دلم عاشقِ بانو عسلم
بر سر کوی وفـا مانـده و در جـا زده ام
در شعر ِ پُر از بغضم غم های کهن دارم
با همسر ِ بیمارم صد سینه سخـن دارم
اندازه ی ِ افسوسم در واژه نمی گنجد
دلتنگیِ بی درمان دردیست که من دارم
در خلوت ِ اقبالم شمعی نزند سو سو
دنیای ِسیاهی را چون جامه به تن دارم
چون قاصـدکی تنها بی منزل و بی مأوا
گاهی گذر از دشت وگاهی به دمن دارم
در بال ِخیابانها می چرخم و می سوزم
وقتی حس ِ دیرینی با پرسه زدن دارم
دلشوره ی ِ پیوسته آتش به دلم افکند
ای شعر ِ پُر از بغضم غم های کهن دارم
بانو عسلم چندی در بستر ِ بیماری ست
از تاب و تب ِ عشقم تاول به بدن دارم
دامنت پُرچین ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ
نخ به نخ رنگین ﺷﺪﻩ ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ
آن قَدر خوبی که حس بودنت
منشاء تسکین شده این روزها
از نسیم نم نم ِ باغ تنت
کوچه عطرآگین شده این روزها
چشمِ امیدم به یاد ِ روی تو
محو ِ فروردین شده این روزها
زاهدِ شهرم که می گفت از بهشت
از چه رو بیدینشدهاینروزها
در نبودت ﻗﻬﻮﻩ ﺑﺎ ﻏﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ
ﺳﻬﻢ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ
مزه ی شعر و غزل بانو عسل
ﭼﻮﻥ ﻟﺒﺖ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﺍﯼ ﯾﺎﺩِ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺳﺮﺕ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭ ﮐـﻮﭼﻪ ﯼ ﻣـﺎ مِـثل ﻏــﺰﺍﻟﯽ ﮔـﺬﺭﺕ ﺑﻮﺩ
ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﺷﺐ ﺍﻓﮑﻨﺪﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺷﻌﻠﻪ ﯼ ﺭﻭﯾﺖ
خاکستر ﭘــﺮﭘــﺮ ﺷﺪﻩ ها ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑــﺮﺕ ﺑﻮد
هر چند که دور از نظر وکـوی تو بودم
از حـال مـنِ بی سـر و سامان ﺧﺒﺮﺕ ﺑﻮﺩ
ﮔـﺮ ﺷﮑـﻮﻩ ﻧﮑــﺮﺩﻡ ﺷﺒﯽ ﺍﺯ ﻇﻠﻤﺖ ﻭ ﺗﺎﺭﯼ
ﺭﻭﺷﻨﮕـــــﺮ ﺷﺒــﻬﺎﯼ ﺩﺭﺍﺯﻡ ﻗــــﻤﺮﺕ ﺑــﻮﺩ
آلــوچه ی خنــدان تـــو را دیـدم و گفتم
ای کــاش لبـم روی لــب پُـر ﺷﮑــﺮﺕ ﺑﻮﺩ
ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻠﻮﻩ ﮔﺮﯼ ﭼـﺎﺩﺭﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺍﺑـــﺮﯾﺸﻢ ﺧﺎﻟــﺺ ﺑﻐــﻠﯽ ﺗـﺎ ﮐــــﻤﺮﺕ ﺑﻮﺩ
ﺟـــﺎﺭﯼ ﺷﺪﯼ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻪ ﯼ ﭘـــﺮ ﺁﺏ ﺯﻻﻟﯽ
ﺍﺯ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺭ ﺣـﻮﺽِ ﺑـﺪﯼ ﻫﺎ ﺣـﺬﺭﺕ ﺑﻮﺩ
ﭘﺮ ﮐـــــﺮﺩ ﺳﮑــﻮﺗﯽ ﻫﻤـــﻪ ﯼ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫـﺎ ﺭﺍ
بانـو عسلم ﻭﻗــﺖ ﺩﻋـــــﺎﯼ ﺳﺤـﺮﺕ ﺑﻮﺩ
به زیرِ آسمانِ غم لبی خندان نخواهد شد
گلی زیبا درین گلشن دگر رقصان نخواهد شد
ز ظلم بر شقایقها دمادم لاله می روید
ولی خون سیاوش را کسی گریان نخواهد شد
هزاران سرنگون گشته ز ترس جغد بد یمنی
خوش الحانی دگره باره به این بستان نخواهد شد
حضور ساقی مجلس بود لازم به میخانه
ز می خوردن به هر محفل کسی انسان نخواهد شد
مرا شوقی به دل باشد که در کس آن نمی بینم
بر آن عهدی که بر بستم سر از پیمان نخواهد شد
ز داغ روی پیشانی به ما گوید مسلمانم
ولی زهد و ریاکاری به کس پنهان نخواهد شد
دعا و اشک بارانم بگیرد آخرش دامن
تعجب میکنم گاهی چرا طوفان نخواهد شد
ازین ظلمی که می بارد دلی سالم نمی ماند
جهنم را به سر بردن چو این زندان نخواهد شد
به قرانی که می خوانی نگویم مدح ظالم را
غزلها مایه ی وصف ستمکاران نخواهدشد
ﺳﺎﻟﻬــﺎ ﺭﻓـﺖ ﻭ ﻫﻨـﻮﺯ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻣـﻦ ﺑﯽ ﺧﺒﺮﯼ
ﮐﯽ ﻣﯿﺎیی ﮐـﻪ ﻣـﺮﺍ ﺑﺎ ﺧـﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠـﺎ ﺑﺒﺮﯼ
فــارغ از فاصله ها ﺑـﻮﯼ ﺗـﻮ ﺭﺍ می شنوم
روزهـا مِثلِ ﻧﺴﯿﻤﯽ ﻫﻤـﻪ ﺟـــﺎ ﻣﯽ ﮔــﺬﺭﯼ
چــه شود نیمه شبی لب بگــذارم بـه لبت
بی گمان دادنِ یک بـــوسه نـدارد ضــرری
باید از درد دلـــم بر سر و بــر سینه زنــم
تا ﻋﯿﺎﺩﺕ ﮐﻨﯽ ﺍﺯ ﻭﺍﻟـــﻪ ﯼ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕـﺮﯼ
آﻥ ﻗَﺪﺭ ﻣﺤﮑﻢ ﻭ ﺳﺨﺘﯽ ﮐﻪ به هنگام ﺩﻋﺎ
ﻧﺎﻟــﻪ ﻫــﺎﯾﻢ ﻧﮑـﻨﺪ ﺑـــﺮ ﺩﻝ ﺳﻨﮕــﺖ ﺍﺛــﺮﯼ
شعـر پرشکوه ی مـن را بــه نگاهی ﺑﻨﻮﺍﺯ
ﺗﺎ ﺑــﻪ ﻋﺸﻘﺖ ﺑﺴﺮﺍﯾﻢ ﻏــــﺰﻝ ﺗـﺎﺯﻩ ﺗــﺮﯼ
ﮔﻔﺘﻪ ﺑــﻮﺩﯼ ﮐـــﻪ ﻋﻼﺟﻢ ﺑﻨﻤﺎﯾﯽ ﺑـﻪ ﻧﮕﺎﻩ
ﺩﺭﺩ ﻫـﺎ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﮐﺠـــﺎ ﻣﯽ ﻧﮕــﺮﯼ
دلــم از غصه بــه تنگ آمــده بانـو عسلم
ﻣﮕـــﺮ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﻨﻤﺎیی ﻧﻈـﺮی