غزلیات
9 آبان 1392
X

آمده ام ز بیکران تا به دل تــــــو راه کنم

لحظه به لحظه را شبی در بغلت گناه کنم

لب بگــذارم ز هوس روی لــبت نفس نفس

نامــــــه ی اعمال تو را با عملم سیاه کنم

بسکه تلنگر زده ام شیشه ی بر پنجـــره را

به پرده زنبق زده ای تا که من اشتباه کنم

آینه را کــدر کند جلـوه ی لبخند ژکـــــوند

نقش رخ آینــــه را با رخ تو چو مــاه کنــم

یا که درین حال و هوا پا بنه بر مصر وجود

یا بِگذار به جای تو خانه به عمق چاه کـــنم

لحظه به لحظه ای عسل از دل و جانم آرزوست

آخرتم را به شبی به عشق تو تباه کنم

7 آبان 1392
X

سالــــــــها رفـت و نگـــفتی که چرا غمگــــینی

کس نداند گــل حسرت ز کــــــجا می چینـــی

طــــلب عیش ز شــــــادی کن و غفلت منــــما

که شــــــبی ورطه ی غــــم را نَــــبوَد تضمینی

مگـــــر ایــــدل تو ندیدی که به دروازه ی عشق

تیغــــــه ی تیشه کــــــج آمد ز غـــــم شیرینی

چشم من رو به تو می باشد و دستم به دعــا

آرزو می کــــــنم از دل که به غـــــــم ننشینی

چون کبــــــوتر ز حوادث شده ای بی پر و بـــال

جوجــــه ی عشق تو را بــــرده مگـــر شاهینی

بایــــــد از عمق دلت درد و مـــــــــرارت بکشی

تا بــــــــروید به چمن غنچــــــه گل نسرینـــــی

ای عسل"قافله ی عـــــــمر عجـــب می گذرد"

کـــــمرم خــــم شده از ضـــــــایعه ی سنگینی

5 آبان 1392
X

مجنونم ﻭ به عشقت مفتون و ﻣﺒﺘﻼﺗﺮ

ﺁﺭﺍیه ﻫﺎﯼِ ﭼﺸﻤﺖ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺩﻟﺮﺑﺎﺗﺮ

روزی که پا نهادی بر سایه سار چشمم

شد رنگ‌ و روی دنیا رنگین و ﺑﺎ ﺻﻔﺎﺗﺮ

ﺍﺯﺑﺎﻍ رویت ای‌ گل، بُگْشا دریچه ای را

ﮐﺰ ﺩﻟﮕﺸﺎﯼ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﺎﻍ ﺗﻮ ﺩﻟﮕﺸﺎتر

بادِ صبایِ عاشق بوییده دامنت را

باشد نسیم سرخوش ﺑﺎ ﺑﻮﯾﺖ ﺁﺷﻨﺎﺗﺮ

ﺩﺭ ﭘﺎﯼ ﺑﯿﺴﺘﻮﻧﺖ ﻧﺎﻟﯿﺪﻩ ام چو فرهاد

ﺩﺭ جای جایِ ﺻﺨﺮﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺻﺪﺍ ﺭﺳﺎﺗﺮ

چنگ خمیده قامت چندان ﺻﺪﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ

یعنی که دلسرودم ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻭ ﺑﯽﻧﻮﺍﺗﺮ

در کوچه‌ ‌ باغ شعرم بانو عسل نکرﺩﯼ

ﺍﻣﻮﺍﺝ‌ ﮔﯿﺴﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺭﻫﺎﺗﺮ

28 مهر 1392
X

سابقا تصویری از او در نگاه من نبود

جز غبار و جز سرابی در پگاه من نبود

میوه ی لرزان او در من هوس افکنده بود

چیدن سیبی ز اندامش گناه من نبود

آن کمان ابرو که داردجلوه بر آیینه ها

گاهی از روی ترحم دادخواه من نبود

نازک اندامی که از من دل به آرامی ربود

سایه ی گیسوی او گاهی پناه من نبود

محو و سرگردان شدم در پای آن لیلی صفت

سوی صحرا می دویدم مهر و ماه من نبود

هر زمانی پیش چشمم غنچه ی گل می شکفت

گریه و افسوس و حسرت جز به آه من نبود

منحرف گشتم در عشقش از صراط مستقیم

در سرشتم رفتن از بی راهه راه من نبود

بی سبب بیرونم انداختی عسل از خانه ات

دیگری شاید خطا کرد اشتباه من نبود

13 مهر 1392
X

تا نام تو ای میوه ی ممنوعه به ﻟﺐ ﺭﻓﺖ

بوی ِخوش ِسیب آمد وتاباغ طَرب رفت

گنجشک ِ دلم در پی ِ خرمای ِ بمی بود

ازعشق لبت پرسه زنان سمت ﺭﻃﺐ ﺭﻓﺖ

در ﺗﺎﺏ ﻭ تبت بودم و گاهی ﻧﺸﻤﺮﺩﻡ

ﺑﺮ ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺁﻥ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﺎیی ﮐﻪ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ

یک پنجره‌ بر خط افق جلوه نمودی

از شهر ِ فلاکت زده ﺗﺎﺭیکی ِ ﺷﺐ ﺭﻓﺖ

بی زمزمه در بستری از عالم رویا

ازسینه‌ی ماتم زده ام غم‌چه عجب رفت

"استاد ِسخن" سعدی ِ عاشق چه نویسد

وقتی تو ندانی که چه بر اهل ِﺍﺩﺏ ﺭﻓﺖ

مستانه بزن باده که بر قلب ِ سیاهی

شمشیر ِ تکبُر شکن از فَرط غضب رفت

بانو‌ عسلم از غم تو سیل ِ سرشکم

از چشمه‌ی دل آمد واز گونه به لب ﺭﻓﺖ

9 مهر 1392
X

ای ناب ﺗﺮﯾﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﯼِ ﺩﺭ ﻫﺮ ﻣَﺜﻞ ﻣﻦ

با هودجی از عشوه ﺑﯿﺎ ﺩﺭ ﺑﻐﻞ ﻣﻦ

ﻫﻢ نام ﺗﻮﺳﺮﻟﻮﺣﻪ ﯼ ﮐﺎﺭ همه ﺭﻭﺯﻡ

ﻫﻢ یادﺗﻮ ﺩﺭ شرشر شعر و ﻏﺰﻝ ﻣﻦ

دردانه ی والاگهر چشمه یِ نوری

ای گوهر ِ نازک بدن ِ بی بَدل من

اصلاً نتوانم بزنم زل به دو چشمت

زیرا که شود وسعت دریا اجل من

با برق پُر از صاعقه ی نازِ ﻧﮕﺎﻫﺖ

ﺁﺗﺶ زده ای در سبدِ ﻣﺎﺣﺼﻞ ﻣﻦ

در بستر ابیات غزل ، تلخیِ شعرم

شیرین شودازخنده ی بانوعسل من

6 مهر 1392
X

آخر از فاصله ها فصلِ غم انگیز رسید

لاله ها زرد شد و نوبت پاییز رسید

نَبوَد جای تامل که درنگی بکنی

حمله ور گشت مغول لشکر چنگیز رسید

برگی از باد خزان جان بسلامت نبرَد

موسم بیدلی و موعد پرهیز رسید

باغبان گشته غمین در اثر حادثه ها

این همه فاجعه از فصل بلاخیز رسید

آخرای شاخه ی گل خاطره ای بود و گذشت

آن دو روزی که به ما بوی دلاویز رسید

مژده ای دل که درین عاشقی و بی خبری

نامه ی شمس من از خطه ی تبریز رسید

مبتلا بودم و عشقش به دلم خیمه زده

لطف بی حد عسل بر من ناچیز رسید

31 شهریور 1392
X

برگِ ﺳﺮﻣﺎ ﺯﺩﻩ ﺩﺭ ﺳﯿﻄﺮﻩ ﯼِ ﭘﺎییزﻡ

نتوان از نفس از سرد خزان بر خیزم

یأس‌ دوران بگرفت از تن ذهنم پر وبال

جرئتم نیست که از دست‌ِقفسبگریزم

کار داروغه‌یِ‌شهر ازسرِعادت ستم‌است

دلخور از مَسلک قدارهِ کِش چنگیزم

سال ها در پیِ هم رفت و به یادم نرود

داغ پرپر‌ شدنِ لاله یِ حلق ﺁﻭﯾﺰم

هرکه‌گویدسخن‌‌ از داغ‌ ودرفش‌وخفقان

منِ مجروحِ ستم دیده به هم می‌ریزم

آنقَدر منقلب از حالت خویشم که هنوز

نگذرد هیچ کس از دشتِ ملال انگیزم

یا رب از شرح غمم ثانیه ای تر نشود

چشمِ بانو عسل از شعرِ جنون آمیزم

21 شهریور 1392
X

حواسم را بـه آسانی پراندی

به‌قلبم تیر عشقت رانشاندی

ربودی‌ مذهبم را با نگاهت

همانروزی‌که‌دینم را ستاندی

زدی پیوسته بر طبل‌جدایی

به‌سازهمدلی گاهی‌نخواندی

نهادی پا به سر تا‌پای شعرم

درخت واژه هایم را تکاندی

به دام‌افتاده بودم درکمندت

نه‌دل‌دادی نه‌از بندم رهاندی

من‌ازعشق‌توبستم‌عهدوپیمان

تو اما هم قسم بامن نماندی

عسل بانو چو پلکم‌برهم‌ آمد

خیالم را‌ ‌ به دنبالت کشاندی