غزلیات
ساقیا چندان مــرا دیگــر نمی گیرد شراب
کاسه ام را پر بکن از واژه هــای شعر ناب
درعجب هستم که امشب بر نمیداری چرا
پــرده از رخســار زیبــا تا بــر آیــد آفتاب
بیگمان درعمق شبها شمع سرکش میشوی
تا بینــدازی دل پـــروانـه را در اضطــراب
بسکه از باغ وجودت میتراود بـوی خوش
دائمــــاً از دامنـت باد صبـــا گیـــرد گـلاب
بارها از روی مستی نغمـه ها سر می دهد
می کند وقتی کـه بلبل باغ گل را انتخاب
گـرچه باید از دگـردیسی به شادیها رسید
باطنی افسرده دارد شعــر بعــد از انقلاب
شیخِشهرِم گرچه گویداز مزایایِ بهشت
وحشتی داردعجیب ازدختران بی حجاب
پـرده بردار از شعاع چهــره ات بانو عسل
تا کند خورشید تابان ذهن یخها را مـذاب
تاب زلف و پیچش هر تار مویت محشر است
پرده بردار از رخ زیبا کــه رویت محشر است
خنـده هایت مـزه ی انگور میخوش می دهد
طعم دلچسب شرابِ در سبویت محشر است
می درخشد بــر سپیـدی زرق و برق زردِ زر
جلوه یِ قلب طلایِ بــر گلویت محشر است
در میان هـر کلامـم عشوه می ریـزی بـه ناز
نم نم گلخنده ها در گفتگویت محـشر است
پلک هــایت را کـه می بندی فــرو ریزد دلم
حـالت آرام چشم فتنه جـویت محشر است
پا بنه بر چشم فــروردین که آید بوی خوش
سوگل اردیبهشتی عطر و بویت محشر است
گفته بودم آرزویم روز و شب آغوش توست
گفته بـــــودی تا بدانی آرزویت محشر است
حسن خُلقت بین مردم شد مَثل بانو عسل
در دیار مهربانان خلق و خویت محشر است
بر طبلِ تمنا که زنم ناز برقصی
رقصنده تر از کولیِ ﻃﻨّﺎﺯ ﺑﺮﻗﺼﯽ
دانم که فریبنده تر از رقصِ جمیله
در هاله ای از حالت اعجاز ﺑﺮﻗﺼﯽ
جانانه برقصآ که بسا چرخِ زمانه
کاری کند آخر ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﺎﺯ ﺑﺮﻗﺼﯽ
ای ناز تو اوج نفس تار و کمانچه
ﺑﺎ شور و شرِ نغمه یِ ﺷﻬﻨﺎﺯ ﺑﺮﻗﺼﯽ
نازک تن خوش چهره بنازم کمرت را
هر بار که تنبک بزنم باز برقصی
با ساز پر از زمزمه بر وزن نگاهت
شعری بنوازم که از آغاز برقصی
بانو عسلم شیخِ اجل شکوه ندارد
با شعرِ ترِ خواجه یِ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﺮﻗﺼﯽ
ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯾﺖ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯﮔﯿﺮﺍﯾﯽِ ﻣﺸﺮﻭﺏ نیست
ساغرم راتاگلو پرکن ﮐﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺩﺭﺩﻫﻠﯿﺰ ﻗﻠﺒﻢ ﺟﺎﺭ ﻭﺟﻨﺠﺎﻟﯽ ﺑﭙﺎﺳﺖ
ﺩﺭﺩﺭﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺷﻬﺮﯼ ﺍین قَدﺭﺁﺷﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ
ﻓـﺮﺵ ﺍﯾـﻮﺍﻥ ﺗــﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﻌـﺮ ِ خالص ﺑﺎﻓﺘﻢ
ﺗﺎﺭ ﻭﭘﻮﺩ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﺍﺯﺟﻨﺲ ﻧﺎﻣﺮﻏﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ
حق بده تاباشم از چشم انتظاری ﻧﺎشکیب
سوگلِ صبر و ثباتم ﻃـﺎﻗــﺖ ﺍﯾـﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ
بس که از نازک خیالی خانه ات را در زدم
از تلنگر جـای ِ سالم بـر تـن درکوب نیست
ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻭﺻـﻞ ﺗـﻮ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﮐــﺮﺩ ﺍﺯ ﺑـﻬﺸﺖ
ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﺑﻬﺘـﺮﯼ ﺟـﺰ منــزل ﻣﺤﺒـﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ
ﺭﺷﺘـﻪ ﯼ ﺍﻓﮑـﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ ﺑﻬﻢ
ﺗﺎﺯگیها ﻭﺯﻥ ﺷﻌﺮﻡ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺍﺳﻠﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ
در کنارم قصدِماندن کن عسلبانو که هیچ
درنبودت رنگوبوی زندگی مطلوب نیست
یک عمـر ﻣﯿﺎﻥِ مـن ﻭ ﺗـﻮ ﻓﺎﺻﻠـﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ
ﺑﯽ ﮐﻔﺸﻢ ﻭ ﭘﺎیی ﮐﻪ ﭘـﺮ ﺍﺯ ﺁﺑﻠـﻪ مـاﻧﺪﻩ
ازبخت بدم ﺷﮑﻮﻩ ندارم ﻭﻟﯽ ﺍﯼ ﻋﺸﻖ
ﺩﺭ ﺑﻐﺾ ِﮔﻠﻮ ناله ی ِ بعـد از ﮔﻠﻪ ﻣـﺎﻧﺪﻩ
با قلب پر از درد و دریغم چه بگویم
وقتی تو ندانی کـه دلـم یکـدله مانده
گفتم کــه نگاهی بکنی پشـت سـرت را
چشمی نگـران در عقــب قافلـــه مانده
خـالی شده ایوب ِ دل از صبـر و تحمل
آزرده ی کم حوصله بی حوصله مانده
تـن را دهـد از جنبش پیـوسته به لـرزه
کـوهی ﮐـﻪ ﻣﯿـﺎﻥِ ﮔﺴﻞ ﻭ ﺯﻟـــﺰﻟﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ
بانو عسلم مشکل ما حل شدنی نیست
صد گونهگره در پس هر مسئله مانده
بر لبت گلچهره بانو طرحی ازلبخند نیست
ازهجوم سیلبحرانها دلت خرسند نیست
شکوه کردی بارها از حاکمِ مردم فریب
در سیاستجز دروغ وحیله و ترفند نیست
جورِ ظالم را مگر مردم به پاخیزند و حیف
در خیابانها نشان از رشتهیِ پیوند نیست
کوهی ازیخ در سراپای زمستانحاکم است
جای امنی در دیار بدتر از اسفند نیست
سال ها بگذشته اما روی منبر هم چنان
کار واعظجز نفاق و خوردنِ سوگند نیست
می شود بانگ رهایی را دمادم سر دهیم
زیر رگبار مسلسل فرصتی هر چند نیست
دائماً بانو عسل اسطوره ها زندانی اند
همچنان درهر وجب ازمیهنم جز بند نیست
در مَحبس بی پنجره ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ
ﮔﻠﺒﻮﺳﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻮ چیدﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ
ﮔﻨﺠﺸﮏ ﺩﻟﻢ ﺩﺭ ﭘﯽِﺍﻧﮕﻮﺭِ شرابی ﺳﺖ
لبهاﯼ ﺗﻮ شهد است ﻭ ﻣﮑﯿﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ
ازبس کهبیفتاده بهرعشه دل ودستم
گیسوی تو را شانه کشیدن نتوانم
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻋﺼﺎ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﮐﻪ ﻧﯿﻔﺘﻢ
از دست ِ غم و غصه دویدن نتوانم
در بهمنِ پر حادثه شلاق خشونت
بر بال و پرم زد که ﭘﺮﯾﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ
گیرم که شدم تندری از بادِ گریزان
ﺩﺭ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﯼِ ﺑﺴﺘﻪ وزیدن ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ
بانو عسلم چشم امیدم به تو باشد
از مهر تو یک ذرهبریدن نتوانم