غزلیات
21 اسفند 1391
X

لحظه ای ازغمم آزاد نکردی، کردی؟

دل غمگین مرا شاد نکردی، کردی؟

رفتم از یاد و به ذهنت متبادر نشدم

گاهی از خاطره ها یاد نکردی، کردی؟

کمرم از ستم قاضی دوران بشکست

اندکی شکوه ز بیداد نکردی، کردی؟

بیدِ هر باد وزان بودی و گاهی حرکت

بر خلافِ جهتِ باد نکردی، کردی؟

لاله دلخون شده بود از وزش باد خزان

فتنه را دیدی و فریاد نکردی، کردی؟

بذر ایکاش نشاندی به گِل من گُل من

سبزم از ریشه و بنیاد نکردی، کردی ؟

نکشیدی تو عسل سر به سرای دل من

خانه را جز به غم آباد نکردی، کردی؟

20 اسفند 1391
X

ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ِ نافذﺕ ﺍﻋﺠﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ که ﭼﻪ

ﻋﺸﻮﻩ ﺭﺍ حین سخن ﺁﻏﺎﺯﻣﯽﮐﺮﺩﯼﮐﻪ ﭼﻪ

می زدم وقتی قدم در کوچه ی‌ باغ ارم

پشت پَرچین روبرویم ﻧﺎﺯمیکرﺩﯼ ﮐﻪ ﭼﻪ

درﺳﺤﺮﮔﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﮔﻞ ﺩﻝ ﻣﯽﺭﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯﻧﺴﯿﻢ

ﺩﮐﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ چه

ابتدا ‌تا انتهایِ کوچه یِ رندان به ناز

دلبری ازخواجه ی ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻣﯽﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﭼﻪ

سوگلِ اردیبهشتی پشت باغِ دلگشا

کویِ سعدی را پُراز آواز می کردی که چه

درهوایت دف‌به دف بر وزن باران میزدم

سیم ناکوکِ غزل را ساز می کردی که چه

یک قفس پَر ازپرستوی مهاجرمانده است

با کبوتر صحبت از پرواز میکردی که چه

در جواب شعر باران خورده ام بانو عسل

ﺁنهمه ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺭﺍ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩی که چه

18 اسفند 1391
X

شب که پریشان بشود زلفِ خم سیاه تو

ستاره چشمک بزند به قرصِ روی ماه تو

چهره‌‌ یزیبایتو‌ شدآینه‌ ی جام جمم

تاچه به روزم آورد چشم ولب و نگاه تو

قسم به عطرِ صبحدم ای که آید از باغ ارم

بوی نسیم دیگری خوش وزد‌ از پگاه تو

زل زده ام به غنچه یِ باغِ شکوفایِ لبت

دل ببرد از همگان خنده ی گاه گاه تو

پریدم از دست قفس تا لبه ی پنجره ات

مرغکِ طوفان زده ای آمده در پناه تو

سوگلِ نازِ دلربا از همه سو احاطه ای

کس نتواند بکند رخنه به جایگاه تو

منتظرم که ابتدا حلقه ی در را بزنی

تا غزلی ناز و جوان سر بِبُرم به راه تو

ترسم‌ اگر ای عسلم چاره یِ دردم نکنی

بی حد و اندازه شود آه من و گناه تو

10 اسفند 1391
X

گرچه عمری شده‌ام بی‌خبراز منزل‌خویش

طی کنم فاصله ها را به هوایِ ﺩﻝ ﺧﻮﯾﺶ

تن به رفتن بسپردم کـه بـه دریا بــرسم

تا بگیرم به سهولت خبر از ساحل خویش

همچنان با دل پر غصه به فکر وطن است

آن که یک ذره بیفتاده جدا از گِل خویش

کسی از مسئـلـه هـایـم نگشایـــد گـــرهی

اگر ازسعی خودم حل نکنم مشکل خویش

آن‌ قَـــدَر‌ بهــره نصیبم شده از تجربیات

که دو روزی ببرم فایـده ازحاصل خویش

در پسِ باغِ تغـزل به چـه دل خوش بکند

بی قراری که ندارد خبر از محفل خویش

وسط شور و شرِ زندگی ام گم شده است

تکه‌ی شعرتَرک خورده ای از پازل خویش

شعله ی پُـر شرر چهــــره یِ بانو عسلم

آنچنان زدبه نگاهم که شدم ﻏﺎﻓﻞ ﺧﻮیش

8 اسفند 1391
X

عشقش از هر روز دیگر بیشتر

می زند در عمق جانم ﻧﯿﺸﺘﺮ

هرکسی دارد بـه دل انـدیشه ای

در وصالش من خیال اندیش تر

بی خبر دل را به یغما برده است

آنچنان کزخود شدم بی‌خویش تر

گفتم آسان می رود از خاطرم

در نبودش دل به فردا ریش تر

دست رد ترسم زند بر سینه ام

گر گذارم پا به سویش پیش تر

می دواند سر مرا بانو عسل

تاکه باشم در پی اش درویش تر

26 بهمن 1391
X

از خشم ستم تاب و توانی به تنم نیست

یعنی که نشان از رمقی در بدنم نیست

عمری ست اسیر ِ شب ظلمانی محضم

در بحرِ سیاهی خبر از خویشتنم نیست

یارانِ اجل ‌ دور و برم نیزه به دستند

در دست قفس فرصت پرپر زدنم نیست

از‌ دد صفتان‌ شکوه‌ نباید ‌ که جوابم

جز ضربه ی باتوم و لگد بر دهنم نیست

بیداد ِ زمان حکم به اعدام قلم داد

فریاد به دل هست و زبان سخنم نیست

از بس که ریا در ده ‌‌ ما تفرقه انداخت

انگار که همسایه ی من هم وطنم نیست

بانو عسلم دشت ِ تنم را بزنی شخم

جز بوی دلاویز تو‌ در پیرهنم نیست

23 بهمن 1391
X

گرچه از روز ازل خاکِ ﮔﯿﺎﻩ ﺗﻮ ﺷﺪﻡ

بعدها سبز ﺑﻪ ﺍﮐﺴﯿﺮِ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺷﺪﻡ

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺟﻠﻮﻩ ﻧﻤﻮﺩﯼ ﺑﻪ ﺩﻭ ﭼﺸﻤﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﯽ

ﺧﯿﺮﻩ ﺑﺮ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﻭ ﺳﯿﺐ ﮔﻨﺎﻩ ﺗﻮ ﺷﺪﻡ

ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﮐﻪ تو را دیدم و دیدی تو مرا

ﻋﺎﺷﻖ ﭼﺸﻢ ﻭ ﻟﺐ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﻣﺎﻩ ﺗﻮ ﺷﺪﻡ

ﻣﺎﻧﻊ ﺳﯿﺮ ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺻﻒ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ

ﺳﺎﺩﮔﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺳﭙﺎﻩ ﺗﻮ ﺷﺪﻡ

یک نفس پنجره را باز نمودی که سحر

ﺧﻨﮏ ﺍﺯ ﻟﻄﻒ ﻧﺴﯿﻤﯽ ﺑﻪ ﭘﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺷﺪﻡ

ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺩﯾﺪﻩ ﻭ ﺩﻝ ﺭﺍ ﻧﺴﭙﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ

ﻭﻟﯽ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﯼ ﺁﻥ ﭼﺸﻢ ﺳﯿﺎﻩ ﺗﻮ ﺷﺪﻡ

ﺍﯼ ﻋﺴﻞ ﺷﻮﺭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺑﻄﺎﻟﺖ ﺑﮕﺬﺷﺖ

ﭘﯿﺮی ام ﺩﺍﺩ ﮔﻮﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺗﺒﺎﻩ ﺗﻮ ﺷﺪﻡ

17 بهمن 1391
X

با عشوه نگاهی به نگاهم کن و برگرد

آشفته ازآن چشم سیاهم کن و برگرد

بیرون ز برینم مکن ای حور بهشتی

باخنده اشارت به گناهم کن و برگرد

در هم بشکن بانفست شیشه ی دل را

در گوشه ای از آینه آهم کن و برگرد

شیرازه ی دل را مبر از آن خم ابرو

هنگام درو ذره ی کاهم کن و برگرد

چون بیژن رسوای زمانم ز زمانه

بی زمزمه زندانی چاهم کن و برگرد

گر بوسه پی بوسه تمنا بنمودم

در پیش همه خوار و تباهم کن و برگرد

حالا که تحمل نکنی ماندن من را

پس بدرقه تا نیمه ی راهم کن و برگرد

با پیچش زلفت ببری مذهب و دین را

عاطر ز نسیمی به پگاهم کن و برگرد

بر من بگشا ای عسل امشب رخ خود را

مهتابی از آن جلوه ی ماهم کن و برگرد

13 بهمن 1391
X

همان روزی که سر دادم سرود زندگانی را

هدر می دادم از عمــرم بهــار نـوجوانی را

بدور از منزل و مأوﺍ شبیه مرغ سر در بال

تحــمل کرده ام عمـــری غم بی آشیانی را

گذشت ِعمر بی حاصل به آسانی بدادآخر

به دستم‌ در خیابان هــا عصای ناتوانی را

خدای ِ روشنایی ها بـه سر وقتم نمی آید

که بر سقف شب آویزم چراغ جاودانی را

هنوز ازعهدوپیمانی که بامعشوقه ام دارم

درون ِ سینه پنهـان می کنـم راز ِ نهـانی را

غم مغروربی منطق بگیردازخوشی سبقت

اگــر از جــان بپــردازی بهــای شادمانی را

من آن مجنون مفتونم که از ناز عسل بانو

درون کوچه می خواند حدیث مهربانی را