غزلیات
هنوز از ناز کردن در مسیرِ باغ نسرینت
مدامم میبری دل از لبِ خندانِ شیرینت
هنوز ازدوریات چونشرشرِفواره میریزد
دمادم اشک غم از مژه هایِ یارِ دیرینت
صبارا در مسیر کوچه بوییدم که فهمیدم
گرفته عطر ناباز دامنِ گلریزِچین چینت
درینشبهای وحشت زا ندارمحسِآرامش
مگر آندم که بگذارم سرم را روی بالینت
همانعصریکهدرجشنِشقایقها تورادیدم
چهمیشدمیگرفتمبوسهاز لبهای نوشینت
شکوهِ شهرِشیرازیکهازبویت شکوفا شد
تن گل هایِ بادام از هُمیجان تا دهالینت
به دورِ چترِ نیلوفر پریدن کردهاند آغاز
قناریهایِ رنگین بالوپَر،درپشت پَرچینت
مگرشاهانِساسانی کنند ازخوشدلی برپا
سرور وجشنمهمانیبهسبکِرسم وآیینت
عسلبانوبهگیسویِ پر ازپیچت بزن شانه
که ریزد بر سرِ شانه شکنجِ زلف زرینت
ای باغِ تنت بویِ خوشِ گندم و شالی
ای زلف تو سرگشته تر از بادِ شمالی
هر غنچه ی نشکفته نشیندبه شکوفه
از بوی تو در لادنِ گلدشتِ معالی
چشمانِ منِ منتظر از دردِ نبودت
شد ثانیه ها خیره به رنگِ گلِ قالی
از راه بَوان آمدم این دفعه به شیراز
تا پرسه زنم در اِرم شهرِ خیالی
در شهرِ رز و آینه و نم نم باران
ترسم نکشد چشمه ی شعرم به زلالی
باآنکه توجایم ندهی گوشه ی ذهنت
هرگز نشود در دل من جای تو خالی
پیچدعسلم عطر نفسهای تو در شهر
از باغِ نظر تا اِرم و سمتِ معالی
گرچه فتوا داده اهریمن به سرکوبِ قیام
برخودش می لرزد از پیغامِ مکتوبِ قیام
در شعارِسرنگونی ساز وحدت لازم است
در صف مردم تَفرق نیست مطلوبِ قیام
هرزمان پشت و پناه کاوه یِ میهن شدیم
می شود ضحاکِ بد کردار، مغلوبِ قیام
اتحاد و همدلی را بانگ همراهی بزن
تا شود هر خائن بلفطره مرعوبِ قیام
آید از آن سوی آزادی که احیاگر شود
دوره ی بالندگی را رهبر خوبِ قیام
می نشاند بربلندایِ وطن بادستِ خویش
پرچم افتاده را سردارِ محبوبِ قیام
میدهیم بانوعسل بامُشتِ پیروزی شعار
در سه راه پیچِ آزادی به اسلوبِ قیام
در دیارِ خفقان شکوهیِ کم بی شرفی ست
همرهی با صفِ بیدادِ ستم بی شرفی ست
گرچه دارد سرِ منبر سخن از خیر و صلاح
کُنجخلوت هدفِ شیخِ حرم بیشرفی ست
آن که شد مستبدِ خیره سر و کهنه پرست
هنرِ نافذِ او تا به عدم بی شرفی ست
زیر چنگالِ شب از آتشِ سرکوبِ قیام
گر برای وطنم سر ندهم بی شرفی ست
تو که بر روی زبانت زده ای مُهر سکوت
سهم ساکت شدنِ اهلِ قلم بی شرفی ست
زادهیِ پارسم وپارسی سخنِ جد من است
عربی گفتنِ در میهنِ جم بی شرفی ست
توده یِ معترضِ بی کسِ مذهب زده را
کشتن وسینه زدن زیرِ عَلَم بی شرفی ست
عسلم، شُر شُر خون از تن آلاله نوشت
همرهی با صفِ بیدادِ ستم بی شرفی ست
گلِ خوش منظره یِ باغِ بهارم تو و تو
نوبرِ تازه تر از سیب و انارم تو و تو
گرچه در دشت غزل تازهغزالم شده ای
کردهای مست وپلنگانه شکارم تو و تو
گفتم از سوز دلم زخمه زنم بر تن ساز
که شود زمزمهدرسیم سه تارم تو و تو
در فرحنایِ سکوت از تب دنیایِ شلوغ
معنی حوصله در صبر و قرارم تو و تو
بزن آتشبه سراپای شب از شعلهی رخ
مهرِ آتشکده یِ شهر و دیارم تو و تو
بستهامدلبهرخ وچشم ولبو باغ تنت
قاب پُر جاذبه یِ نقش و نگارم تو و تو
تو و تو وردِ زبانِ منِ تنها شده است
همدل وهمنفس ومونسو یارم تو وتو
در پسِ پنجره ها رو به افق منتظرم
که بتابی عسلم بر شب تارم تو و تو
بی روی تو گنجشکِ دلم تاب ندارد
بیدارم و چشمانِ ترم خواب ندارد
روشن بکن از آمدنت کلبه ی جان را
ویران شود آنخانه که مهتاب ندارد
دور از همهیِ بتکده ها،شاعرِچشمت
غیر از خم ابروی تو محراب ندارد
گفتی که رعایت بکنم رسمِ ادب را
میل و هوس و وسوسه آداب ندارد
دردا که پسِ پنجره از شورِ نبودت
چندی ست که گلدانِ غزل آب ندارد
آن تازه اناریکه نشاندی پسِ پرچین
از دست خزان شاخهی شاداب ندارد
بانو عسلم، شهرِ سراسر گلِ شیراز
غیر از تو و تو غنچه یِ جذاب ندارد
به وقت نازکردن ها تماشایی ست چشمانت
به رنگ روشنِ شبهای رویایی ست چشمانت
تو را صُنعِ خدا گویند و باور می کنم اصلا
که از اعجازِ آن معمارِ بالایی ست چشمانت
همایونی ترین آیینه در آیین بیداری
پلانی روشن ازحالات زیبایی ست چشمانت
ثباتِ سایه روشن ها به رویِ پلک رنگینت
چنان زیبا که دراوجِ فریبایی ست چشمانت
خدایِ موبدان فرموده در جشنِ سپنداران
تنورِ شعله یِ قصر اهورایی ست چشمانت
نگاهت را نکن پنهان که پشتِ عینک دودی
فرازی دیگر از فانوسدریاییست چشمانت
عسل بانو ، غزالِ خوش خرامِ دشتِ آهوها
به وقت نازکردن ها تماشایی ست چشمانت
دودمانم به فدایِ دهنت حضرت عشق
دُرّ بریز از ثمراتِ سخنت حضرت عشق
زیرِبارانِ ملایم چه خوش آید به مشام
بوی سیب ازنفسِ پیرهنت حضرت عشق
نرم و آهسته بریزد به تن یاس سفید
بارشِ نم نمِ عطر از بدنت حضرت عشق
پرده را پس بزن از چهره که آتش بزند
شب ما را رخِ پرتو فکنت حضرت عشق
گرچه باورنکنی برکه ای ازخون شده است
دل بی تاب من از تاب تنت حضرت عشق
بارها بر دف و بر گُرده یِ تنبک زده ام
که شوم باعث اغوا شدنت حضرت عشق
خواب دیدم که زدی بر در و....دهلیز دلم
پر شد از دلهره با در زدنت حضرت عشق
تا چه سازد عسلم با منِ آواره مکان
زلف یلدایِ شکن در شکنت حضرت عشق
سوگلِ گردن بلورین باغرخسارتچه ناز
گونهیِ سرخ وسفیدِ رویِ گلزارت چه ناز
میزدی آهنگی از هنگامه در اوج سکوت
نغمه ی گیرایِ شورانگیزِ در تارت چه ناز
رنگِ زردِ یشم پاییزی چه می آید به تو
دامن سبزِ کبودِ و شال گلدارت چه ناز
در شکر ریزِ تبسم دُرّ بریزد از لبت
نم نمِ گلخنده یِ شیرین کشدارت چه ناز
در تکلم گفتگویت مایه یِ آرامش است
همچو آهنگِ ملایم لحن گفتارت چه ناز
زیرِ سقف پر ستاره با ظرافت آفرید
طرح تندیس تورا اعجاز معمارت چه ناز
دوری اما هم چنان بانو عسل از دورها
بوی باران آید از گلهای بیخارت چه ناز