غزلیات
شیخِ دانا کهنهکم خوشگذرانی میکرد!
همه را بر حذر از عالم فانی میکرد
به هوایِ تنِ حور و طمعِ قصرِ بهشت
از تب و تابهوس آن چهندانی میکرد
بارها سینه زنان بر سر منبر چه رسا
مظهرِ زهد و ریا مرثیه خوانی میکرد
بانی ِ گسترش ِ امر قضا با زد و بند
در خفا با دغل و شحنه تبانی میکرد
منبع مغلطه شد یک شبه صدرالعلما
بس کهبا سفسطه تفسیرِ معانی میکرد
مانده در خاطره ی مرد وزن دهکده ام
قصه ی پیرِ خرفتی که جوانی میکرد
اگر از کشور جم راهیِ دوزخ بشود
رفعِ آثارِ غم و دل نگرانی میکرد
غزلِ تلخِ پر از طعم حقیقت به یقین
مهربانو عسلم را هیجانی میکرد
بی تو ایدخترِگلچهره ی دور از محلم
نچکـد نـم نـم عطــر از نفحـات ِ غـزلم
بکشم دستنوازشبه سرخوابوخیال
هر زمانی که تـو را حس بکنم در بغلم
منهمانقیسبنی عامر شهرم که هنوز
کوچه را کـر بکنم با دف ضرب الاجلم
بیستون را نسپردم به دم ِ تیشه ولی
می کند خنده ی ِ شیرین تو مرد عملم
به همان ارگ بم خستهی وارفته قسم
خشتی از سازه یِ متروپُلِ پا بر گسلم
مگذر بـر مـنِ ویـرانه کـه از بخت بدم
شهر متروکهای از دوره ی ِ تیمورِ شَلم
گرچه دانم که خلاصم نکند دیو پلید
سال هـا منتظـر ِ رستــم ِ دستانِ یـلم
مهــربانـو عسلـم شعـر شکر گـون منی
همه دانند و ندانی که تویی ماحصلم
آن که لَه لَه در کرملین میزند
لیسه ها بر پایِ پوتین میزند
از عطشافتادهدر دامان شرق
کز مذلّت پرسهدر چین میزند
هم نوا با کافران باشد ولی
با دغل بازی دم از دین میزند
حامیِ قانون یاسا روز و شب
سینه از مرگ تموچین میزند
آنقَدَرافتادهمستأصل که باز
رو به کشورهای لاتین میزند
بانگ پیروزی زند بر قله ها
هر زمانی دودِ سنگین میزند
نِشتری باید زدن بر کهنه زخم
تا دُمل این گونه چرکینمیزند
شوکرانش گفته ام بانو عسل
شعر تلخی راکه شیرینمیزند
نغمه یِ ساز نکیسا بد کساد افتاده است
شالِ غم بر گردن آوایِ شاد افتاده است
در کویر بیهیاهو روز وشباز ششجهت
تاروپودمنخبه نخ در دستِبادافتادهاست
از همانروزی کهدانش را جهالت سر برید
میهنم دردستمُشتیبی سوادافتاده است
در نبودِ رستم از دورانِ فردوسی به بعد
چشم اهریمن به مُلک کیقباد افتاده است
واعظ شهرمکه میگفت از لذایذ در بهشت
دائم از اوج توهّم در فساد افتاده است
بر وجودِشاخصشخصشخیصشیخشهر
این عبایِ عاریه قدری گشاد افتاده است
آن که می دادم سرِمنبر نویدِ آب و نان
با تبر عمری به جان اقتصاد افتاده است
می شود با آتشِ خشم مسلسل رو به رو
آنکه از غفلتبه فکر انتقاد افتاده است
بی گمان بانو عسل با عشوه بگشاید گره
مشکلِ لاینحل ما را که حاد افتاده است
کنم از دوری ات آواز تا کی
کنی ای نازنینم ناز تا کی
درون کوچه ها باید بچرخم
به دنبال تو در شیراز تا کی
کنار پنجره در انتظارت
دوپلک خسته باشد باز تا کی
شب از تنهایی ام با تک نوازی
زنم زخمه به سیم ساز تا کی
غزالا در غزلاحساسخود را
کنم از بی دلی ابراز تا کی
به جایِ آن لب ِ سرخِ اناری
زنم لبهای خود را گاز تا کی
عسلبانو میانخواب و رویا
خیالم را دهی پرواز تا کی
بسکه سرتاپای ایران را ستم بگرفته است
سرزمین شهریاران بوی غم بگرفته است
امتداد غصه از دوران ِ ساسانی به بعد
سینه ی فرهنگمارا بیش وکمبگرفتهاست
آنچنانبی وقفهنالیدمکه دوشاز هِق هِقم
سیم تارم را نوای زیر و بم بگرفته است
دشمن آزادی از مکر و فریب و حیله ها
همدلی را سال ها از مُلکجم بگرفتهاست
مظهر جهل و سیاهی در دیار ِمعرفت
روشنایی را بهجایمتهم بگرفتهاست
دفترِاندیشهرا در سینه پنهان کن که شیخ
زهر چشم از تک تک اهل قلم بگرفتهاست
آرزو دارم ببینم با دو تا چشمم که حق
خون گل ها را ازآن نامحترم بگرفته است
در پگاهِ بی رمق جز بانگ زاری برنخاست
موجِغم بانوعسل درصبحدم بگرفتهاست
بـر سر کوچه شبی هالـه ای از نـور افتاد
در دلِ مــرد و زن از آمـدنـت شـور افتاد
زدصباشانهبه زلفت که علی رغم سکوت
دوسهآهنگخوش ازگوشه یماهور افتاد
هرزمانی که زدم زخمه به سیم بم و زیر
نت به نت نام تو درسینه ی سنتور افتاد
لب مستت که به رویِ لب پیمانه نشست
تَــرک از تـاب ِ حسد بــر تــن انگـور افتاد
زده شد طبل پـر از وا اسفا بر سر سیب
قصه ی ِ آدم و حـوا نـه که مستور افتاد
مانده ام مات وپریشان که بهروی کمرت
آن همه مـوی معطر بـه چه منظور افتاد
در شب جشن شکوفا شدن از ناز تو بود
هیجانی کـه بــه قلـب دف و تنبور افتاد
گفتـم از شهـــد لـبِ ناب تــو بانـو عسلم
ناگهــان ولــولــه در لانـــه ی زنبـور افتاد
نه کـه از طبع بلنـد و هنــر شاعری است
در فـــرآیند غـــزل قـافیــه ها جور افتاد
کی کنی یک دم بر احوالم نگاهی بیشتر
تا که کم گیرد سراغم را تباهی بیشتر
مُلک جم را سال ها بر باد غارت داده است
آن که آسان تکیه زد بر تخت شاهی بیشتر
واعظ شهرم دچارِ وهم وهذیاناست و باز
روی منبر می دهد امید ِ واهی بیشتر
کودنِ بی علم و دانش میهنم را عاقبت
می برد تا قهقرا با اشتباهی بیشتر
هم چنان در فهـم اهـریمن نـدارد ارزشی
جان مـردم اندکی از بـرگ کاهی بیشتر
بـر نتابد دشمنِ عقل و خِرَد اندیشه را
جـرم ِ دانستن بوَد از هـر گناهی بیشتر
مزدکی باید به پا خیزد در این ماتم سرا
تا سپیدی چیـره گـردد بــر سیاهی بیشتر
دست کـوتاهم بـه سوی آسمانت شد دراز
پس اجـابت کن دعـایم را الـهی بیشتر
زنده ای حس نکند غیر خودت حالت را
که چسان می شکند دستِ قضا بالت را
کس به فریاد تو یک ثانیه حتی نرسید
گرچه همسایه شنید آن همه جنجالت را
آسمـانی که کبود آمده بر رویِ سرت
بیند از اوج ِ سیاهی بـد ِ اقبالت را
ماندهای خستهودرماندهکهبااینهمهظلم
از کـه باید بِسِتانی حق پامالت را
کولیِ مست سیه چُـرده ی ِ آینده نگر
گیـرد از قهوه یِ ته مانده مگر فـالت را
مشتریکس نشودبیجُل وزنجیر و یراق
اسب کالسکه کش ِ بی دم و بی یالت را
آرزوهـای ِ زیادی بـه دلـت مانده ولی
تا ابد هـم نـرسی کعبـه ی آمالت را
بکن از چشمهی دل هدیه به بانوعسلت
نـم نـم ِ شعـر ِ تـر ِ جـاری و سیّالت را