غزلیات
آن که لَه لَه در کرملین میزند
لیسه ها بر پایِ پوتین میزند
از عطشافتادهدر دامان شرق
کز مذلّت پرسهدر چین میزند
بیگمان هرساله از بی عرضگی
سینه بر قبر ِ تموچین میزند
هم نوا با کافران باشد ولی
با دغل بازی دم از دین میزند
آنقَدرافتادهمستأصل که باز
رو به کشورهای لاتین میزند
نیشتری بایدزدن بر کهنهزخم
تا دُمل این گونه چرکینمیزند
شوکرانش گفته ام بانو عسل
شعر تلخی راکه شیرینمیزند
نغمه یِ ساز نکیسا بد کساد افتاده است
شالِ غم بر گردن آوایِ شاد افتاده است
در کویر بیهیاهو روز وشباز ششجهت
تاروپودمنخبه نخ در دستِبادافتادهاست
از همانروزی کهدانش را جهالت سر برید
میهنم دردستمُشتیبی سوادافتاده است
در نبودِ رستم از دورانِ فردوسی به بعد
چشم اهریمن به مُلک کیقباد افتاده است
واعظ شهرمکه میگفت از لذایذ در بهشت
دائم از اوج توهّم در فساد افتاده است
بر وجودِشاخصشخصشخیصشیخشهر
این عبایِ عاریه قدری گشاد افتاده است
آن که می دادم سرِمنبر نویدِ آب و نان
با تبر عمری به جان اقتصاد افتاده است
می شود با آتشِ خشم مسلسل رو به رو
آنکه از غفلتبه فکر انتقاد افتاده است
بی گمان بانو عسل با عشوه بگشاید گره
مشکلِ لاینحل ما را که حاد افتاده است
کنم از دوری ات آواز تا کی
کنی ای نازنینم ناز تا کی
درون کوچه ها باید بچرخم
به دنبال تو در شیراز تا کی
کنار پنجره در انتظارت
دوپلک خسته باشد باز تا کی
شب از تنهایی ام با تک نوازی
زنم زخمه به سیم ساز تا کی
غزالا در غزلاحساسخود را
کنم از بی دلی ابراز تا کی
به جایِ آن لب ِ سرخِ اناری
زنم لبهای خود را گاز تا کی
عسلبانو میانخواب و رویا
خیالم را دهی پرواز تا کی
بسکه سرتاپای ایران را ستم بگرفته است
سرزمین شهریاران بوی غم بگرفته است
امتداد غصه از دوران ِ ساسانی به بعد
سینه ی فرهنگمارا بیش وکمبگرفتهاست
آنچنانبی وقفهنالیدمکه دوشاز هِق هِقم
سیم تارم را نوای زیر و بم بگرفته است
دشمن آزادی از مکر و فریب و حیله ها
همدلی را سال ها از مُلکجم بگرفتهاست
مظهر جهل و سیاهی در دیار ِمعرفت
روشنایی را بهجایمتهم بگرفتهاست
دفترِاندیشهرا در سینه پنهان کن که شیخ
زهر چشم از تک تک اهل قلم بگرفتهاست
آرزو دارم ببینم با دو تا چشمم که حق
خون گل ها را ازآن نامحترم بگرفته است
در پگاهِ بی رمق جز بانگ زاری برنخاست
موجِغم بانوعسل درصبحدم بگرفتهاست
بـر سر کوچه شبی هالـه ای از نـور افتاد
در دلِ مــرد و زن از آمـدنـت شـور افتاد
زدصباشانهبه زلفت که علی رغم سکوت
دوسهآهنگخوش ازگوشه یماهور افتاد
هرزمانی که زدم زخمه به سیم بم و زیر
نت به نت نام تو درسینه ی سنتور افتاد
لب مستت که به رویِ لب پیمانه نشست
تَــرک از تـاب ِ حسد بــر تــن انگـور افتاد
زده شد طبل پـر از وا اسفا بر سر سیب
قصه ی ِ آدم و حـوا نـه که مستور افتاد
مانده ام مات وپریشان که بهروی کمرت
آن همه مـوی معطر بـه چه منظور افتاد
در شب جشن شکوفا شدن از ناز تو بود
هیجانی کـه بــه قلـب دف و تنبور افتاد
گفتـم از شهـــد لـبِ ناب تــو بانـو عسلم
ناگهــان ولــولــه در لانـــه ی زنبـور افتاد
نه کـه از طبع بلنـد و هنــر شاعری است
در فـــرآیند غـــزل قـافیــه ها جور افتاد
کی کنی یک دم بر احوالم نگاهی بیشتر
تا که کم گیرد سراغم را تباهی بیشتر
مُلک جم را سال ها بر باد غارت داده است
آن که آسان تکیه زد بر تخت شاهی بیشتر
واعظ شهرم دچارِ وهم وهذیاناست و باز
روی منبر می دهد امید ِ واهی بیشتر
کودنِ بی علم و دانش میهنم را عاقبت
می برد تا قهقرا با اشتباهی بیشتر
هم چنان در فهـم اهـریمن نـدارد ارزشی
جان مـردم اندکی از بـرگ کاهی بیشتر
بـر نتابد دشمنِ عقل و خِرَد اندیشه را
جـرم ِ دانستن بوَد از هـر گناهی بیشتر
مزدکی باید به پا خیزد در این ماتم سرا
تا سپیدی چیـره گـردد بــر سیاهی بیشتر
دست کـوتاهم بـه سوی آسمانت شد دراز
پس اجـابت کن دعـایم را الـهی بیشتر
زنده ای حس نکند غیر خودت حالت را
که چسان می شکند دستِ قضا بالت را
کس به فـریاد تو یک ثانیه حتی نرسید
گرچه همسایه شنید آن همه جنجالت را
آسمـانی کــه کبود آمـده بــر رویِ سرت
بینـد از اوج ِ سیـاهی بـــــد ِ اقبــالت را
ماندهای خستهودرماندهکهبااینهمهظلم
از کــه بایـــد بستـانی حـــق پامــالت را
کـولیِ مست سیه چُـرده ی ِ آینــده نگر
گیـرد از قهوه یِ تـه مانده مگر فـالت را
آرزوهــای ِ زیـادی بــه دلــت مانـده ولی
تا ابــد هــم نـرسی کعبــــه ی آمــالت را
بکن از چشمهی دل هدیه به بانوعسلت
نـم نـم ِ شعــر ِ تــر ِ جـــاری و سیّالت را
در نبودت اوج تنهایی تباهم کرده است
روشنایی دوری از بخت سیاهم کرده است
دائماً در خلوت از یاد تو می بارم که شمع
همدلی با اشک ِ سرد بی گناهم کرده است
برده است از روی رأفت پی به اعماق دلم
هر کسی از راه دلسوزی نگاهم کرده است
من همان تنهای ِ مفلوکم که در اعماق شب
خنده های غم دچار بغض وآهم کرده است
ریشه ام ازهرطرف افتاده در دستان سیل
موج توفان سرنگون ازپرتگاهم کرده است
می کنم با چشمه ی چشمم خدا را التماس
نم نم ِ اشک تضرع داد خواهم کرده است
در لبـاس عـافیت خواهم تـو را بانـو عسل
خوابی ازانبوه رویا رو به راهم کرده است
در کلاس پُر فروغ شمع دانش سوختم
از وجود ِشعلهی اندیشه درس آموختم
از همانروزی که تن دادم به نور معرفت
جز به تعلیم ِ معلم چشم ِ دل نفروختم
منهمانشاگرد نادانم که با تحصیل عِلم
جان و دل را با تلالوی ِ چراغ افروختم
شد الفبا درس و مشقمدرمحیط مدرسه
تا درآخر جامهای ازجنس دانش دوختم
نم نم ازچشم قلم برچهرهی کاغذ چکید
آنچه را در عمر ِ بیمقدار خود اندوختم