غزلیات
گرچه بیجرمم ولیدرخانه محبوسم هنوز
لاجرم با ماتم و دل شوره مأنوسم هنوز
انس و الفت از دیارِ شادمانی پر کشید
از وجودِ همدلی سر زنده مأیوسم هنوز
روشنایی را به دستورِ شبح گردن زدند
بی نصیب از دیدنِ رخسارِ فانوسم هنوز
باغِ فروردین چشمانت که می آید به یاد
حس کنم درعمق جنگلهای چالوسم هنوز
از همان روزی که حاکم شد خدای ارتجاع
برده ی بی مزد و اجر شیخِ سالوسم هنوز
بی خبر گیرد گلویم را دو دستِ اختناق
در شب بی انتها در چنگِ کابوسم هنوز
سینه ام را بارهاچاقویِ غم بشکافتهاست
دلزده از قاضی و ازگشتِ محسوسم هنوز
در غزل هایِ ترم از بی تویی بانو عسل
می چکد باران غم از شعرِ ملموسم هنوز
قابِ عکسِ خاطرت را روبرو بگذاشتم
در خیالم از تو تصویری نکو بگذاشتم
گرچه مهمانم نمی باشی ولی ازعشق تو
رویِ میز نقره ای سیب و هلو بگذاشتم
شُرشُر آمالم از چشمم تراوش میکند
بس که در دهلیز قلبم آرزو بگذاشتم
پیشِ اربابانِ ایلم با زبانِ التماس
در تب و تاب وصالت آبرو بگذاشتم
لا به لایِ دفتر شعرم به یادِ عشوه ات
سوگلِ نازِ لَوَندِ خنده رو بگذاشتم
دوری ات را نی لبک باغصه یادآور شود
هر کجایِ هق هقم بغضِ گلو بگذاشتم
در نبودت بارها با شکوه یِ ساز سکوت
در حیاط بیهیاهو های و هو بگذاشتم
در هزار و یک شبِ دلگیری از یادم پرید
آن چه را از شهرزاد قصه گو بگذاشتم
لاجرم بانوعسلدر متن نامه خط بهخط
آنچهرا بگذشته برمن مو بهمو بگذاشتم
هر پگاهی که تنِ پنجره ات باز شود
صبحِ زیبای من از دیدنت آغاز شود
بر سرِ زلف رهایت بزند بوسه نسیم
که گلِ روی تو از شرم و حیا ناز شود
آن چنان در تب و تابم که به آوازِ بلند
آنچه در دل بنِهفتم به تو ابراز شود
بیخبر میشود از حال دگرگون خودش
هر کسی هم سخنِ دلبرِ طناز شود
ملکجمگرچه بیفتاده بهچنگال سکوت
صبر اگر پیشه کنی عرصهیِآواز شود
هر زمان باد صبا بگذرد از پیرهنت
سعدی از بوی ارم راهیِ شیراز شود
شاخه یِ سبز غزل تا ننشیند به ثمر
نم نم اشک قلم قافیه پرداز شود
گفتم از سِرّ ضمیرم به تو بانو عسلم
آن چه از دل نتراود به زبان راز شود
خبرت نیست که از دردِ وطن پیر شدیم
دیگر از فاجعه یِ بودنمان سیر شدیم
رعد و برقی که جهیدن بگرفت از تنِ ابر
آنچنان بر سرمان زد که زمین گیر شدیم
مِثلِ سنگی که ندارد خبر از مقصدخویش
بارها بی هدف از دره سرازیر شدیم
حیله ی شیخِ ریا بر سر باور که نشست
ناگهان با تلی از توطئه تسخیر شدیم
زندگی دستِ قضا و قَدَر افتاد که ما
کم کم از راهِ دعا تابعِ تقدیر شدیم
جمعی از معترضانیم که به دستورِ ستم
گوشهی دنجِ قفس بسته به زنجیر شدیم
ماهمان نسل به پا خاسته یِ عصر غمیم
خودمان هیچ ندانیم کهچه تفسیر شدیم
بذرِ امید بپاش از سرِ شب تا دمِ صبح
شاید از نو عسلم شاهدِ تغییر شدیم
گرچه پرهیز از پنیر و مرغ و ماهی میکند
میشود سیر از ریا شیخیکه شاهی میکند
آن چنان دور از خِرَد باشد که در قرن اتم
همدلی با قصه های کذب و واهی میکند
تارِ مویِ هر زنی بیرونزند از روسری
نا جوانمردانه او را دادگاهی میکند
تیر باران می شود با چشم بسته در پگاه
هر که از ویدردیارم داد خواهی میکند
مظهرِ تاریکی از پندار خودخواهی هنوز
رنگ روشن را کدر از دل سیاهی میکند
می دهد فرمانِ قتلِ معترض ها را ولی
روی منبر اعتراف از بی گناهی میکند
آن که با زهد و ریا لم داده بر جایِ خدا
در خیال خامِ خود کاری الهی میکند
شکوه ام گاهی ندارد انتها بانو عسل
تا ابد بیزارم از شیخی که شاهی میکند
بانو به همان شال و کلاهی که تو داری
خوشدل شدم از اوجِرفاهیکه تو داری
در باغِ ارم هر چه شدم خیره ندیدم
ممنوعه تر از سیب گناهی که تو داری
آخر به خیابان بکشی پیر و جوان را
با بقچه ای از نازِ نگاهی که تو داری
ققنوسِ پگاهِ نفست شعله ورم کرد
پر پر شدم از آتش آهی که تو داری
از روز نخستین به گمانم شده همسان
اقبال من و چشم سیاهی که تو داری
گفتم لب شیرین تو انگور شرابی ست
گفتی عجب از حال تباهی که تو داری
در پرده ای از نور پراکنده نهان است
بردیده ی ما پشت وپناهی که تو داری
بانو عسلم هیچ نباشد رخِ مهتاب
تابنده تر از چهره ی ماهی که تو داری
نگشت از اوج تنهایی کم از مقدار دلتنگی
چه رونق دارد از بی همدلی بازار دلتنگی
چه رازیبر زوایای وجودم سایه افکنده
که گاهی در نیاوردم سر از اسرار دلتنگی
مگو از ارگِ تاریخی کهبعد ازسالهاپیداست
به روی خشت خشت بم هنوز آثار دلتنگی
غروب جمعه میگفتی که آن نادیده بازآید
دل آدینه پُر باشد پُر از اخبار دلتنگی
هزارویک شبِغصه غلط کردم که میگفتم
به پایان میرسد این قصّهی کشدار دلتنگی
اگرچه بقچه ی نانم به دست دزد ها افتاد
ولی از شرم ناداری پر است انبار دلتنگی
خبر داری منِ تنها هزاران درد دل دارم
پشیمانم نکن وقتی کنم اظهار دلتنگی
یقیندارم عسل بانوکهدرعمرت به مِثل من
ندادی تکیه ات را بر در و دیوار دلتنگی
ناگهان رفتی به پاشد موجی از طوفان عزیز
در نبودت خانه شد ویرانتر از ویران عزیز
آنقَدر در نقشِ لیلا عشوه کردی تا شدم
در هوای وصل تو مجنونِ سرگردان عزیز
رویمیزشیشهای ازدوریاتیخ کرده است
قهوه ی فالی که مانده در تهِ فنجان عزیز
گونه را برجسته تر کن در خیابانهای شهر
تا نیاید سیب سرخ از کشور لبنان عزیز
در کدامین برزخستانم کهداردخط به خط
می شمارد جرم من را میله ی زندان عزیز
بی تو معنایی ندارد روی فرش نقره ای
تکیه بر اوج خیال و قُل قُل قلیان عزیز
یک نفس ننهاده ام لب بر لبِ پیمانه ای
از همانروزی که بستم با لبت پیمان عزیز
زیر چتر همدلی در کوچه باغ خاطرات
می تراود از دو چشمم نم نمِ باران عزیز
بوی شالیزار زلفت رو به مغرب می وزد
هر زمانی بگذری از مشرق گیلان عزیز
تا که جانی در بدن دارم بیا بانو عسل
بی تو در پیری نباشد زندگی آسان عزیز
گرچه نُتهایغزل رانغمه از"قانون"گرفت
لحنِ آوایِ سه تارم حالت افسون گرفت
باید اول خمرهای باده را آماده کرد
تاشراب بیغشی ازخوشهی میگون گرفت
روز پیروزی سفیر صلح و آرامش به ناز
تاج سبزی با شکوهازشاخهی زیتونگرفت
بر بلندی هایِ جولان زل زدم بر اورشلیم
عزم جولان دادنم را دخترِ صهیون گرفت
پیروِ پندارِ نیکم ای گلِ زرتشتی ام
با شرارت مذهبم را فاسقِ ملعون گرفت
چیره شد بادِ صبا در کوچه ی اردیبهشت
بوسه های گونه گوناز لالهی گُلگون گرفت
عندلیب ازبویآویشن بهوجدآمدکه دوش
دشتیازگلغنچهها را نغمهیِموزون گرفت
بی خبر از لحظه ها در پشت میز مدرسه
وقت لیلی را پیاپی نامهی مجنون گرفت
شاعرِ شهرِ غزل ها از لب بانو عسل
استکانیشعرنابازبهترین معجون گرفت
#علی_قیصری
ً"قانون"يكی از قديمی ترين سازهای ايرانی است كه توانايی بيان گوشه های موسيقی ايرانی را دارد