غزلیات
آسمان ِ آبی ام را هاله ای از غم گرفت
روشنایی را سیاهی در بغل محکم گرفت
ظاهر آمد زاهدی با کوله باریو از ریا
با کژی ها راستی را از دیار ِ جم گرفت
بسکه کرد از روز اول دشمنی ها را عَلَم
رنگ صلح ودوسِتی را ازتن پرچم گرفت
می کنم با آه ِ حسرت یادی از اسطوره ها
میهنم را در نبود ِ آرش و رستم گرفت
پیرهن را بر تن ِ ناز ِ شقایق پاره کرد
خون گرم لاله را با تیغ کین در دم گرفت
از همانروزی که شادی از دیارم پر کشید
چلچراغ روشنم را سایه ی ِ ماتم گرفت
آنقَدر بانو عسل خونابهباریدم که دوش
دائم از سیل سرشکم مژه ها را نم گرفت
زدم از یـاد ِ لبـت کهـنه شـــرابی کـه نگو
تشنه ام تشنه تر از بــرکه ی آبی که نگو
لااقل بی خبرم میکند از هوش وحواس
دهـد انگور ِ تــن افشرده جوابی که نگو
دو سه پیمانه ی ناب از قدح ِمعجزه گر
آورَد چشم مــرا پـرده ی خوابی که نگو
ساقی میکــده با طعنه نهیبم زد و گفت
آنقَدر بی رمق و مست و خرابی که نگو
هرزمان آمده رویای تو در خواب نسیم
کوچه ها پُـر شده از بوی گلابی که نگو
خط بکش دور و برِ واژه ی رفتن که دلم
کشـد از دوری تو درد و عـذابی که نگو
رنـگ رویـایی ِ چشمـان تـو بانــو عسلم
می بـرَد ذهنمـرا سمت سرابی که نگو
چلچراغی ازبنفش و سبز و آبی می شوی
صبحـدم بر بام چشمم آفتــابی می شوی
میرسند از بی قــراری خوشه ی انگورها
هــر زمـانی از تبسم لب شرابی می شوی
زیر و بمهای تنت نم نم بگیرد طعم سیب
خوشتر از افشرده ی آب گلابی می شوی
روسری را میدهی درکوچه هاتحویل باد
در خیـابان های شهـرم انقلابی می شوی
آیـدَم عصـر ِلچک های رضاخـانی بـه یاد
بسکه طناز و لوند ازبیحجابی می شوی
از تلالـــوی ِ وسیـع ِ چهــره ات بانو عسل
صبحـدم بـر بام چشمم آفتـابی می شوی
با آنکه شکستی پسِ پرچین دل ما را
غیر از تو کسی حل نکند مشکل ما را
بعد از تو خداوند ستم آمد و کوبید
کوبنده تر از قومِ مغول منزل ما را
زد ساغری از بادهی غم را به سرشتم
از روز ازل آن که رقم زد گِل ما را
با رفتن باران همه را دودِ هوا کرد
از هر سه طرف بادِ فنا حاصل ما را
شاید که بلافاصله در عرصهیِ خلقت
گُم کرده خدا تکه ای از پازل ما را
اصلا ندهم تن به تلألؤی چراغی
تا روی تو روشن بکند محفل ما را
بانو عسلم از شـررِ بـرکه یِ چشمت
انواع صدف بـوسه زند ساحل ما را
آهسته قدم رنجه بکن روز وفاتم
بر دوش رفیقان بنگر مَحمِل ما را
دختر ِ گیسو طلای ِ شهر ِ حافظ حالتان
کم بناز از چشم ناز و باغ سن و سالتان
از نسیمِ دلربای ِ عطرِ زلفت آمدم
از خیابانِ نمازی تا ارم دنبالتان
سوگلِ باغِ که می باشی که آید همچنان
بویِ نارنج از شعاعِ دامنِ تِرگالتان
تِق تِق کفشت که برداردسکوت کوچه را
پشتِ سر پروانه میریزد به روی ِشالتان
لااقل وِرد ِ زبان کن آرزویت را که من
از کتاب خواجه ی عاشق بگیرم فالتان
آنقَدر نازی که از قصر بلور افتاده است
موجی از رنگین کمان بر وسعت اقبالتان
دانه ی ریز سیاهی روی لب داری که ماه
می گشاید چهره از اعجاز خط و خالتان
عاقبت ما را به کشتن میدهد بانو عسل
تاب زلف و چشم ناز و گونه های چالتان
در سیـاهی پـــــرده افتــــاد از رخ تابانتان
شد مسیر ِ کـــوچه روشن تا لـب ِ ایوانتان
کردی از ناز نگاهت روز و شب افسونگری
تـا شوم با سِحر و جادو شاعـر چشمـانتان
نـم نـم بـاد صبـا از بس به مویت شانه زد
میتراودبویخوش از زلف مشک افشانتان
جان به دست ورطه ی تلخ هلاکت میدهد
آن که نوشد قهـوه ی قاجـاری از فنجانتان
سال ها عاشق تر از گنجشککی برچیده ام
روی دست ِ پنجـــره از ریـــزه هـای نانتان
آنقَـــدر نـاز و فـــریبایی کــه هنگام سماع
مـــولوی را دل ربــاید دامــــن چـرخانتان
ای بهشتت سرزمین عجز و عصیان و گناه
آدم عـــاقل نچینـــــد سیـبی از بستـانتـان
در نگـاه ِ بی قـــرارم زل نــزن بانــو عسل
پـاره گـــردانَـد دلـــم را نــاوک مـــژگانتان
هر زمانی غزل از چشم ترم می ریزد
تَلی از خاطـره ها دور و برم می ریزد
ساکـن جنگل سبـزم ولی از تـرس تبـر
آن چنان دلهـره دارم کـه پرم می ریزد
آهِ پرسوز خزان جانب جنگل که وزد
برگ ِ سرما زده را روی سرم می ریزد
تـا زمـانی کــه نبنـدم نفس پنجــره را
غـم بی شرم و حیا پای درم می ریزد
من همان بی رمق ِ زرد ِنحیفم که اگر
شاخــه ام را بتکـانی ثمـــرم می ریزد
گرچه بی بهره ام ازشاعری و فن بیان
سال ها نم نمِ شعـر از هنـرم می ریزد
مِثل اشکی که فرومیچکداز چشم قلم
غــم بانــو عسـلـم از جگــرم می ریـزد
لباس زرد و سرخ از باغِ پاییز آمدی
گرچه دیر از جنگلِ مهرِ طلا ریز آمدی
پادشاهِ شعر زردم منتظر بودم تو را
تا به پشت محورِ شهرِ غزل خیز آمدی
موطلایِ خوش بَر وبالای شهرِبرگ وباد
پشت پرچین حیاطم دل برانگیز آمدی
آمدی گلواژه ریزی رویِ آلاچیق من
یا بـرای خواندنِ این شعرِ ناچیـز آمدی
مِثل مولانا مگر افتاده ای دنبال شمس
کز مسیـر قـونیه تـا شهـر تبــریـز آمدی
ای فدای تارِ موهای طلا ریزت شوم
تازه فهمیدم که از بیراهه یکریز آمدی
گردو خاکِ درهوا داردنشان ازسرعتت
بیگمان بانو عسل برپشت شبدیز آمدی
باد ِ صبحِ عنبرین بو قاصدِ یاری مگر
بوی ِ مشک دلگشای ِ زلف دلداری مگر
آمدی از باغ فروردین که بویتآشناست
کولههاداری بهدوش ازعطربسیاری مگر
نم نم از عود ملایم کوچه ها پر میشود
هم نفس با غنچه های ناز ِ گلزاری مگر
تا گلو قوری پر استازبویآویشن هنوز
یا هلِ دم کرده از اشعار عطاری مگر
تار و پود ِ جامه ات بوی بهاران میدهد
از گلابِ قمصر و گلپونه سرشاری مگر
باغبانازهرزگی هایتشکایتکرده است
عاشق ِ بوییدن ِ گل های بی خاری مگر
لااقل کمتر بده نشکفتهها را پیچ و تاب
در پیِ کشف حجاب از باغ اَسراری مگر
عطرِ گل بگرفته ای از دامن بانو عسل
حامل اکسیر نابِ مُشک تاتاری مگر