غزلیات
16 تیر 1398
X

نه امیدی که در آخـر به وصالـت برسم

نـه مجـالی بـدهی تا بـه خیـالـت برسم

بایدازعشق رخت بادل وجان طی بکنم

راه پـر فاصلــه را تا بـه جمــالت بـرسم

رد شوم از وسط جنگلی ازسیب و هلو

تا به سرچشمه ی شیـرین زلالـت برسم

بغلت میکند از روی هوس پیچـک سبز

گرچه در گوشه ی باغم به نهالت برسم

چــه شود ای گل زیبا نفسی روی لبـت

بزنم بوسه که بر گـونه ی چـالت برسم

پر زدم مِثل پرستو سرشب موسم کوچ

از جنـوب آمـده ام تا بـه شمـالت برسم

لااقـل روســریت را منـه در دسـت گـره

تا مگــر در شـبِ گیسوی شلالـت برسم

حـل نشد جـانِ عسل مشکلم از راه دعا

غـــزلی نـذر کنـم تا بــه وصـالت بـرسم

7 تیر 1398
X

هرکس که مکید از لب تو شهدِ عسل را

دیگر نچشد جرعه ای از شعر و غزل را

پا را بنــه بـر چشـم تـر کــوچه و بـرزن

خوشبو بکن از عطـر تنت اهـل محل را

لبریز کن از بـوی خـوش نرگس و نارنج

شیـرازِ مـــن و سلسله ی شیـخ اجــل را

از شعـشه ی روی تـو گاهی نتـوان دیـد

بـر روی زمین چهـــره ی زیبای زحـل را

سقراط زمان چشم تورا دید و به پا کرد

در معبد و در مدرسه هابحث وجـدل را

کی می شود ای گل کــه برایـم بگشایی

یک باغ پـر از بوسه و آغـوش و بغـل را

در ورد زبانی کــــه هـــــر آیینه بگـویـم

بنهـــاده خــدا در دل مــن مهـر عسل را

2 تیر 1398
X

نایاب تـرین زمـــزمه در تار منی تو

آواز دف و نغمـــه ی گیتـار منی تو

از عطـر تنم مـردم شهرم همه دانند

همسایه ی دیـوار بـه دیوار منی تو

گاهی ننشیند حس یاسم به شکوفه

وقتی کـه ندانی گل بی خار منی تو

شیرازِ نگاهت به وجودم زند آتش

سوزنـده تـر از آتـش سیگار منی تو

چادر زده تصویرتو در برکه چشمم

مهتابی و بر دیده ی بیـدار منی تو

ای من به فدای قد و بالای قشنگت

طنـازتـر از سـرو و سپیـدار منی تو

تا پیش کــه افشا بکنی راز دلــم را

بـانـو عسلـم گلـشن اســرار منی تو

24 خرداد 1398
X

وقتی کششی دارد نیــــروی غــزل هایم

با زمــزمــه می رقصـد بانوی غـزل هایم

با خنـده ی شیرینش هــر ثانیه می ریزد

بـاران تبـسـم را بــــر روی غــــزل هــایم

با دست پــر از غنچه می آید و می کارد

آلالــه ی وحشی را در جــوی غـزل هایم

در فصل گل و لالـه در دشت شقـایق ها

چـــادر زده رنگـارنگ اردوی غــزل هایم

آرامـش بـلبـل هـا در دسـت تـپش افـتـد

آن لحظه که می لـرزد زانوی غـزل هایم

در مـوسم کوچیدن از دیـــد ِ پــرستوها

بی پنجــره می باشد پستوی غـزل هایم

چون‌ساغرلبریزی پیوسته پرازشهد است

از عشق عسـل بانـو کنــدوی غــزل هایم

14 خرداد 1398
X

مرا جز درد و غم فریاد رس نیست

امیـدم ذره ای دیگـر به کس نیست

به خـود گفتم رهـا می گـردم از دل

ولی راه گریز از پیش و پس نیست

به هر جا پا گـذارم خشکسالی ست

طراوت در میان خار و خس نیست

از آن روزی کــه دلبـر ترک مــن کرد

مرا‌ گاهی غـم‌ عشق و هوس نیست

بــزن نی زن کـه رفـت آرام جـــانـم

دلـم جای غمست و ناله بس نیست

بنـال ای مـرغـک ســر در پــر و بـال

کـه جــای زنـدگانی در قفس نیست

همـــان بهتـــر کـه کامـم تلــخ باشد

عسل وقتی رفیق و همنفس نیست

23 اردیبهشت 1398
X

رفتی امّـا نفس عشق تــو معتـادم کرد

راهیِ میکـــده در شهــرِ غــم آبادم کرد

عهد کردم که زمانی ندهم دل به کسی

ناگهان حلقه ای از زلف تو بر بادم کرد

دیدن روی دلارای تو در خواب و خیال

فارغ از دلبـــریِ حـــور و پـریزادم کرد

خط چشم و رخ زیبای پر از منظره ات

بی نیاز از قلـــم مـــانی و بهــزادم کرد

پایِ آوازه ی شیرین کـه بیامد به میان

بیستون منقلب از نالـه ی فرهادم کرد

در اسارت نکنم شکوه که از بخت بدم

آنچه آمد بـه سرم حیله ی صیادم کرد

به که گویم پس از موعظـه بانو عسلم

مهــربانانه بـه گـوشم زد و ارشادم کرد

16 اردیبهشت 1398
X

وا نشد پنجــــره ای رو بــه خیـابـان دلم

کــه نسیمی بــوَزد بـــر لـب ایـــوان دلـم

شعر پر زمزمه درپیله ی غم مُرد و هنوز

نکند نغمـه گـری مرغ خوش الحان دلم

بـرو ای دختـر کــولی کــه تـو پیـدا نکنی

فـال فــــردای مــــرا در تــهِ فنجــان دلم

جستجـو می کند از یـادِ زلیخـای هـوس

یـوسـف گمشـــده را خاطــر کنعـان دلـم

از زمانی که پر از ایده ی حافظ شده ام

رد نشــد آدمی از کــوچـه ی عـرفان دلم

شعر پر واژه ای از آه و غم و درد وفراق

مانـده در دفتـر و در سینه ی دیوان دلم

آتش وسـوســه از خنــده ی بانـو عسلم

می کند تـوطئه در مـــرکز میــدان دلــم

27 فروردین 1398
X

شده گاهی بشوی بی خبر از حال خودت

بدَوی بـر سرِ هـر کـوچه بـه دنبال خودت

یک نفر از تو بپرسد کـه کجـا گم‌ شده ای

بزنی بــر سرِ خـود از بــدِ اقبــال خـودت

ناگهـان اهل محـل دور و بـرت حلقه زنند

کـه پشیمان بشوی بر سرِ جنجـال خودت

هی بگویی که خودم از ستمم کـرده فرار

آهِ حسـرت بکشی آخـر از اَعمـــال خودت

عاقبت گوشه ی دنجی سرِ شب کِز بکنی

تا دمـادم بخوری غصّه بـر احـوال خودت

در همان لحظه کــه با دلهــره از جـا بپری

هم چنان‌ ور بروی با لب و تبخال خودت

هر زمانی کـه خــودت را بــه نفهمی بزنی

بشوی روده بُـر از قصه ی سـریال خودت

تــرسم ای عاشقدلـداده بــه بانو عسلت

نرسی تا بــه اجــابت بـرسد فــال خودت

20 فروردین 1398
X

من همان مرد غزل گوی کهن سال توام

نـه جـوانـم ولی آن شاعر با حـال توام

آن قَدر منقلب از ناز تو هستم که هنوز

در خیــابانِ پُـر از پنجـــــره دنبال توام

به همان موی شلالی که تو راکرده بغل

آرزومنــــدِ گلِ روســـــری و شـال توام

گرچه درطینت من قصد فریب تو نبود

گفتی از درد هـوس در پیِ اغفـال توام

قـاب منقوش طلا را که بگیـرم بـه بغل

دل خوش ازآن همه زیباییِ تمثال توام

از زمانی که شدم پیر وجوانی بگذشت

نسخه ی خط زده از دفتــر اموال توام

لااقل ای عسل ازکوچه ی شعرم بگذر

پا بنه بــر سـر گلــواژه کــه پامـال توام