غزلیات
ای دلِ شوریده بی دلبر تپیدن ها چرا
این همه بی تابی از دوری کشیدن ها چرا
دل تپیدن های مجنون از سرِ دیوانگیست
شکوه هایِ نافذ از لیلا شنیدن ها چرا
از توهّم دیده ای جانانه ات را در سراب
در پیِ آیینه در صحرا دویدن ها چرا
بی ثمر باشد بمانی همچنان در پای هیچ
از درخت نا امیدی میوه چیدن ها چرا
از ازل در شهر مهرویان وفاداری نبود
این زمان آه و دریغ و لب گزیدن ها چرا
از قضا در آسمان تیری به بالت می خورد
با کبوترهای بی مأوا پریدن ها چرا
تن به نازِ چشم و رخسار عسل بانو بده
آخر از یار صمیمی دل بریدن ها چرا
بهاران بر سر جنگل به یادِ کوچ لک لک ها
بریزد ریزه یِ شبنم به رویِ بال اردک ها
خیالانگیز و رویایی بهعشق فرّ فروردین
نشستهزنبق وحشی به روی فرشجلبکها
چنان شوری شده برپاکه تاب زلف نیلوفر
بپیچددر پسِپرچین بهسرتاپای پیچک ها
به زیر سایه یسنبلقنارینغمه پرداز است
نشد جغد بد اندیشه حریف تار و تنبک ها
هزاران سالِ ساسانی گذشت از ماجرا امّا
شقایقرنگخون پوشد هنوز ازیادِمزدکها
ازآن روزی که در جنگل تبرداری نشد پیدا
بهشتی زنده بر پا شد فرارویِ چکاوک ها
تنفس کن پیاپی در هوایِ ناب عطرآگین
کهگیسویعسلبانو پُراستازبویمیخکها
از پنجره دیدم که بهاری شده بودی
آلـوچه لب و گونه اناری شده بودی
چون آب زلالی که روان است وگوارا
ازچشمهی پرزمزمه جاری شده بودی
در دشت پر از لاله به دنبال تو بودم
کز دستِ منِ خسته فراری شده بودی
امسال نشد بوسه زنم باغ لبت را
ای کاش همان دختر پاری شده بودی
دوش ازسخن مردم پسکوچه شنیدم
دل بسته به آواز ِ یساری شده بـودی
در باغِ گلِ نسترن و سوسن و سنبل
عشق و نفس زرد ِ قناری شده بودی
دیدم لحظاتی پسِ پرچین که سراپا
بانو عسلم سبزِ کُناری شده بودی
سوگل شهر غزل دار و ندارم همه هیچ؟
رقص ِ گلبرگ ترِ سیب و انارم همـه هیچ؟
زخمه ها میزدم ازعشق تو بر سینه ی ساز
آن همه زمزمه در نغمه ی تارم همه هیچ؟
قلبم از قهوه ی لب های تو شد پُر ضربان
تپش ِ سر زده در اوج قـرارم همه هیچ؟
بال و پرها زدم از فاصله ها مـوسم کوچ
در بهـاران سفــرِ چلچــله وارم همه هیچ؟
پـرده ی نی لبکم پاره شد از سوز و گـداز
بـر لـب نازک نی یـارم و یـارم همه هیـچ؟
کَر شد از ناله ی جانسوز شبم گوش فلک
پا بپای دف و نی داد و هوارم همه هیچ؟
دورم از عطرِ بهارینه یِ نوروزِ تنت
جشن بـر پا شدن عید و بهارم همه هیچ؟
عسلم،چهره ی رویایی ات از نور خداست
قاب خوش منظرپُرنقش نگارم همه هیچ؟
محبــوب منی ای همــه ی دار و نـدارم
در تاب وتب عشق تو بی صبر و قرارم
در مـوسم گل پا ننهــم هیچ بـه صحرا
زیـرا کـه تـویی سبز تـرین فصل بهـارم
دیـوانـه ی چشمان تـو می باشم و آخر
دورم بکنــد عـاشـقی از ایـل و تبــــارم
ای بـاغ پـــر از سیب و گـلابی نگـذاری
تا آن کـــه تــو را بیــن دو بازو بفشارم
گستـردگیِ چــادر غـــم لایتنـاهی ست
عمری ست گــرفتار شبِ تیـــره و تارم
باید کـه پیاپی بزنم زخمه بـه هر سیم
تا رد شود از پنجــره هـا نغـمه ی تـارم
شیـرین بکـن از قنـــد ِلبت زندگی ام را
بانــو عسلـم ای همــــه ی دار و نــدارم
بر سفره ی نو ساغری از عیـد بیارید
جشنِ کهن از دوره ی جمشید بیارید
زنبیل شب افتاده در اقلیـم وجـودم
نورافکنی از چهره ی خورشیدبیارید
باآنکهوطنملتهباز آیهی یأس است
بـا شـادی و بـا هلـهــله امیــد بیـارید
در کوچه و برزن بپـرید از سـر آتش
جـان را بـه لـبِ لشکر تـهدیـد بیارید
باید شکند وجههی منحوس سیاهی
در خــانه اگــر فشفشه دارید بیارید
از دفتـر منظومه ی حافـظ غـزلی را
نـوروز کــه بــر آینـــه تابیــد بیـارید
یـادی بکنید از پـدرِ زنـده یِ تاریـخ
نغـز ِ سخن از کورش ِ جـاوید بیارید
در شعر و غزل عشوهی بانو عسلم را
چون زمزمه ی رود ِ پر از بیـد بیارید
مگـر از معجزه ها فـاصلـه اندک بشود
که تپشهای دلم روی درت حک بشود
اگر از پنجـره بـر چشم و لبت زل بزنم
بیگمان دختر ِ همسایه پر ازشک بشود
نمنم از یاد ِلبت حین عطش سربکشم
کاسه ای را که پر از آب ِ کیالک بشود
تو همانی که گل از تاب شکوفا شدنت
باغی از نسترن وسنبل و میخک بشود
نم نم ِعطر ِ تن ِ ناز ِ تو را حس بکند
هــر کسی ره گــذرِ بـاغ ولنـجک بشود
نکند شرم وحیامانعِ جاری شدن است
آب راکــد سبـب رویـش جـلبـک بشود
مِثل دلتا که فرو خفتهدرآغوش خلیج
ساحل گرم ِ تنت بـرکـه ی اردک بشود
روی آلـوچه ی لب هـای تو بانو عسلم
آنقـَدر بـوسه بـریزم کـه لواشک بشود
هر زمانی که نگاهـم بـه رخ یار افتاد
قلبم از دیدن او بی تپش از کار افتاد
در پسِپنجره ی شب شکن قصر بلور
پرده از چهره ی آن آینه رخسار افتاد
عقلوهوشم بپریدازقفسدرک حواس
کآنهمه وسوسه در موقعدیدار افتاد
پشت پرچین پرازخاطره در اوج خیال
بوسه هابر لب معشوقه به تکرار افتاد
میبرد از سرِ شادیلذت از موسم عمر
هرکه بر رویسرشسایهی دلدار افتاد
آنچنان مشک فشان شدنفسِ بادِ بهار
که صبا در بغل غنچهی بی خار افتاد
کوهِنور آورَد از قصر پُر ازجذبهی هند
بخت اگر هم سفرِ نادر ِ افشار افتاد
قصهیعشقمن و وعده ی بانو عسلم
اتفاقی ست که در باغ سپیدار افتاد
صبحی کـه نظـر بـر رخ نیکوی تـو کردم
از عشق لبت سجـده بـه ابروی تـو کردم
از عطــر تنت پــر شدم آنگه کــه دمـادم
در کوچه ی عرفان گذر از بوی تـو کردم
گل های تر از راه هـوا دور و برم ریخت
تا یادی از آن بافــه ی گیسوی تــو کردم
در چـامـه سرایی نـه فقط بـاد صبـا بـود
هـر جا کـه سرودم گلـه از مـوی تو کردم
گفتـا نرسی در همـه عمـرت بـه وصالش
وقتی که شکایت بـه سخنگوی تو کردم
ای گوهر دردانه بـه اندازه ی قـرن است
عمــری که تلف در شب گیسوی تو کردم
بانو عسلم چشم مرا برق رخت سوخت
از بس کـه نظـر بـر شــرر روی تو کـردم