غزلیات
باغی از ممنوعه داری سیب کالی میدهی؟
پشتِ پرچینِ پر از آلاله حالی میدهی؟
می نشیند پیک احساسم به روی شانه ات
قـاصـدک هـای مسافـر را مجـالی میدهی؟
در بهشت محشرت سیبی نصیب ما نشد
وای از آن ممنوعه هایت پرتقالی میدهی؟
بی قراری دل پریشم لانه را گم کرده ام
بین مــوهای بهـم تابیده چالی میدهی؟
سرنوشتم الغرض افتاده در فنجانتان
دل به تفسیرات تلخِ قهــوه فـالی میدهی؟
آسمـان را با نگاهـت کرده ای رنگین کمـان
جَلـد اگر بـاشد کبوتر باز بـالی میـدهی؟
غیــر ممکن باعـث ایجــادِ ممکـن می شود
فـرصـتِ انـدیشه در امـرِ محـالی میدهی؟
دشت سرد بی غزل را کردم از عشقت گذر
پایِشعرِ خستهام را مشت و مالی میدهی؟
سال ها از دوری ات بانو عسل افسرده ام
عاقبـت آرامـش ِ بعــد از مــلالی میدهی؟
تا کمی دل میدهی حالی بـه حالی میشوم
هرچه سرشار از تو گردم باز خالی میشوم
گیرم از دلدادگی دستِ خیالـت را به دست
میشوم آسوده حـال از بس خیالی میشوم
می کشم از فَـرط تنهایی خودم را در بغـل
هـر زمانی روبــرو با تـخـتِ خـالی میشوم
می نشینم از غمـت بـر روی فرش ِ انتظـار
در نبودت خیره بـر گل های قالی می شوم
میشود با هـر نسیمی رنگ رخسارم عوض
از خجالـت زرد و سرخ و پـرتقالی میشوم
ازهمانروزی که سرسختانه مجنونت شدم
از تبِ دیوانـگی دور از اهــالی میشوم
بی تو امّا چون درختی در کنار جویِ آب
زیر باران هـم دچار خشک سـالی میشوم
شانه کمتر زن به موهایت عسل بانو کهمن
دل پریشان از نسیمعطـر عالی میشوم
ای کــه باشد بیــن گل هـا امتیازت بیشتر
می زند آتش بـه جــانم چشم نازت بیشتر
وا نکن لب را که از هـر عابـری دل می برد
در خیـابـان غنچـه هـای نیمـه بازت بیشتر
بر کــویر سینه چاک و تشنه ی تفتیده دل
بـرف و باران ریــزد از راز و نیازت بیشتر
آخـر ای خورشید زیبـا رو نـدانم کی رسـد
دست کـــوتاهـم بـه گیسوی درازت بیشتر
آن قَــدَر سـرشارِ احساسی کــه هنگام دعا
بــرگ گل می ریزد از چــادر نمـازت بیشتر
حینِ نقاشیِ رویت بی گمان فهمیده است
نقش والای قلــم را چهـــــره سازت بیشتر
راز گـل هـا عاقبت کشفـم نشد بانـو عسل
هــرچه زیباتـر بگـردی رمـز و رازت بیشتر
چشم نازش از قشنگی بی نیازش کرده بود
هم نشینِ غنچه هایِ نیمه بازش کرده بود
با نگاهِ بی بدیل از مرد و زن دل می ربود
پنجه های باغبان از بس که نازش کرده بود
گوشه یِ باغ اقاقی پشت پرچین خیال
قطره هایِ ریز شبنم دلنوازش کرده بود
من همان آواره یِ شهرم که بختم را سیاه
در شب یلدا از آن زلفِ درازش کرده بود
های وهویِ نایِ نی از بی قراری روز و شب
سینه امرا خانه ی سوز و گدازش کرده بود
می شدم در زیر باران شاهد رنگین کمان
آسمان را آبی از چادر نمازش کرده بود
شهره ی شهرِ غزل در دلبری همتا نداشت
اوج مستی های دوران یکه تازش کرده بود
گفته بودی در غزل کم گفتم از بانو عسل
عاشقان را بی خبر از رمز و رازش کرده بود
در دیارم دوره یِ آهنگِ شاد از دست رفت
خاطرات شادی آور مِثل باد از دست رفت
کشورِجم را سراسر جهل و بدبختی گرفت
حرمت اندیشه با ذبح سواد از دست رفت
از همان روزی که آقایِ ریا شد شیخ شهر
در سرشت پاک مردم اعتقاد از دست رفت
رشته های محکم همبستگی ازهم گسیخت
اتحادِ تیره هایِ هم نژاد از دست رفت
"شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار"
با تعرض تاج و تخت کیقباد از دست رفت
همدلی در عرصه یِ ناباوری ها شد فنا
در حقیقت بین مردم اعتماد از دست رفت
منتقد ها را عسل بانو به مسلخ می برند
شکوه کمتر کنکه روح انتقاداز دست رفت
لحظه های پُر تنش از بی قــراری بوده است
بی قـراری حاصـل چشم انتظاری بوده است
گـرچـه عاشق داده دل را در گــذرگاه وصـال
حضرت معشوقه از عاشق فراری بوده است
در جهــانِ پُر مــلال از تیــــر ناپیــدای عشق
قلـب دنیـایی دچـارِ زخـم کاری بــوده است
ای که دور افتاده ای از کوی گل دل بد مکن
در پـس ِ دیــوار غــم امیـدواری بـوده است
در مسیـر زنـدگی صبـــر و تحـمل پیـشه کن
حـل و فصل مشکلات از بردباری بوده است
از زمــان خلــق آدم بـــر زمیـن گــِرد و سبـز
زندگانی مبتنی بـر دیــن مـداری بـوده است
هر شب از هجر عسل در دفتـر شعـر و غـزل
نم نـم اشک قلــم پیوسته جـاری بوده است
دخترِ گیسـو طلا پیراهنت را باد بـرد
نم نمِ عطر دل انگیزِ تنت را باد برد
هرزمان امواج مویت شدرها برشانه ات
یک بغل از غنچه های گلشنت را باد برد
کوچه یِ باغِ ارم را رد شدی بی روسری
رو به سویِ دلگشا آویشنت را باد برد
بیخبر افتادی از مستی در آغوش نسیم
لاجَـرَم گل هــای ریــزِ ﺩﺍمنـت را باد برد
اسبوحشیرا شدیدر دشتآهوها سوار
آن چنان رفتی که یال توسنت را باد برد
ناگهان ازآهِ بهمن موجی ازطوفان گرفت
آسمـاری تـا بــه دشتِ ارژنـت را بـاد برد
کم بکن امواج گیسـو را رهـا بانو عسل
بی محابا خوشه چین خرمنت را باد برد
از غـــم دوری تــــو آه کشیـــدن تا کی
اندکی مهـر و وفا از تـــو ندیدن تا کی
باغ گیلاسی و من عاشقِ بی تاب توام
میــوه ی سرخِ لبـت را نچـشیدن تا کی
نــرسد پلـک مـــنِ بیــدلِ آشفتـــه بهــم
خواب ها دیدن و از جـای پریدن تا کی
بی قــرارم نکنــد بـلبـلی از نغمــه گــری
آخــر از مرغ سحــر قصه شنیدن تا کی
بایــد از باد صبــا سخــت شکایت بکنم
از تــن نازک گــل جـــامه دریـدن تا کی
دفتر خاطره از اشک ترم پر شده است
دیگر از چشم قلـم قطـره چکیدن تا کی
گفته بودی کــه زمانی به وصالت نرسم
ای عسل از مـنِ افسـرده بـــریدن تا کی
تو چه کردی که خدا این همه زیبایت کرد
شأن گل را بــه تنت کرد و شکوفایت کرد
جنگ ِ هفتاد و دو ملت به یقین نیز نکرد
آتشی را که به پا سرخی ِ لب هایت کرد
گرچه از شرم و حیا زل به نگاهت نزدم
بارها در به درم چشم ِ فریبایت کرد
لاله ی ِ باغ تماشگه رازی که خدا
دیدن از منظره ی ِ روی ِ دلارایت کرد
شرر مشعلِ رخسار ِ پر از جاذبه ات
چلچراغ ِ حرمِ پاکِ اهورایت کرد
در پیِ برکهای از دانهی دُرّ بودم و چشم
ناگهان زل به صدف ها زد و پیدایت کرد
مهربانو عسلم سرو بلند تو مرا
عاشق باغ قشنگ قد و بالایت کرد