غزلیات
ای جــان مـــن ارزانیِ چشمـان فــریبات
زیبا شده ای تا بــــزنم بـوسه بـــه لبهات
آنقَدر قشنگی کـــه درآورده بــه گــردش
در منظره هــا چشم مـــرا دامـــنِ زیبات
پلکت کـه رود رویهم از خـواب دل انگیز
پر می زنم از هـــر طرفی داخـــلِ رویات
چـون قـایق افتـاده به گـــــردابِ نگاهت
آرامش من گـــم شده در پهنــه ی دریات
هر چند که در گِــــرد تو دائم به طـوافم
دستـم نرسد ثانیـــه ای بر قـــــد و بالات
از راز تـــو ای دخـــترِ گل کس نشد آگاه
پنهـــان شده در پیـــرهنت سیب معّمات
بانو عسل از ساغــر لب ها شکــر افشان
تا جان و دلـم پر شود از خنده ی گیرات
در کشور جـــم جـــورِ ستـــم را نپـذیرم
بـــر پا شـدنِ چـــادر غـــــم را نپــــذیرم
هرچند کـه بر روی سرم بارش فقـر است
در مُلــک غنی بهـــــره ی کــــم را نپذیرم
باشد کـه خـدا چاره کند قـــوم مغول را
در دوره ی غــــم غارت جــم را نپذیـرم
گیرم کــه پشیمان شدم از چیدن سیبی
خــــارج شـدن از باغ اِرم را نپــــــذیرم
چندی ست که آقای ریا واعظ شهر است
پنــدِ دغـــل و قــــول و قسم را نپـذیرم
باید بنــــویسد همـه ی شـــرح دلــــم را
در شعر و غـزل بغض قلــــــم را نپذیرم
بر دل غـــم صد ساله اثـــر می کند امـا
از عشق عسل رنـج و الـــم را نپـــذیرم
گرچه لبریزم هنوز ازصبر ایوبی که نیست
مانده ام در انتظار یار محبوبی که نیست
آن که درآدینه هاچشم انتظارم کرده است
با تلنگر می زند بر روی ﺩﺭﮐﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
در بـدر دنبال تاک و خــوشه ی یاقوتی ام
تا شرابی گیرم از انگور مرغوبی کهنیست
بـــر ندارم پلــک شــب را از جمال آفتــاب
ترسم افتدپردهازرخسارمحجوبی کهنیست
درپس ِایوان سنگی در هوای گرگ و میش
میدهدساقیبهدستمجاممشروبیکه نیست
دیگر از دست غزالــم شکوه کمتر می کنم
بهترینهایِ غزل تقدیم آن خوبی که نیست
در نبودت روزگار از شش جهت بانو عسل
گرد غم پاشیده بر اوضاع مطلوبی که نیست
افتاد به بی راهه مسیرم که اسیرم
آواره ای از دشتِ کویرم که اسیرم
بیزارم از این زندگیِ بیسر و سامان
از مزه یِ این واقعه سیرم که اسیرم
در عصر تجدد شده ام غرق خرافات
در نهضت اندیشه فقیرم که اسیرم
گوشم شده دروازه ی هر ساز بدآواز
درگیرِ صدایِ بم و زیرم که اسیرم
جایی که نباشد نفسی بالِ پریدن
هر ثانیه باید بپذیرم که اسیرم
آمالِ محالم شده تنها پرِ پرواز
بی بال و پر از آتش تیرم که اسیرم
بانوعسلم جبهه ی شب لایتناهیست
از دست غم وغصه بگیرم که اسیرم
از رئیس دادگاهـــم عـــذرخـواهی می کنم
بابـت بــارِ گناهــــم عـــذرخـواهی می کنم
عذرخواهی میکنم ازاینکه سیبی چیده ام
از بـــروز اشتباهــم عــذرخـواهی می کنم
آخـر از نادانی ام گــول حـوا را خـورده ام
از شهود و از گـواهم عـذرخواهی می کنم
من چه دانستم که شیطان برزمینم میزند
از دل زار و تباهــم عـــذرخـواهی می کنم
گـرچه کفشم بــر زمین پای مـرا یاری نکرد
از رفیق نیمــه راهــم عـذرخواهی می کنم
حکم قاضی هرچه باشد ای عزیزانم قبول
از وکیلِ دادخــواهم عـذرخـواهی می کنم
تا بمیـرم از عسل بانـو خجــالت می کشم
تا ابد از قبله گاهـم عــذرخـواهی می کنم
رو به پایان می روم آغاز را پیدا کنم
تا مسیر قله هایِ راز را پیدا کنم
میروم تادر کنار فوجی ازگنجشک ها
در دیارِ سمفونی آواز را پیدا کنم
می روم تا بُگذرانم زندگی را با بنان
می روم آرامش شهناز را پیدا کنم
ابتدایِ تکنوازی سیم تارم کوک نیست
سعی دارم نغمه های ساز را پیدا کنم
آنقَدر پر میزنم درکوچه یِ اردیبهشت
تا سرایِ غنچه هایِ ناز را پیدا کنم
بال هـا را رو به بالا بارها وا کـرده ام
هم چنان تا حـالت پـرواز را پیدا کنم
زیر پا باید گذارم دلگشا را تا مگر
شاعر شوریده ی شیراز را پیدا کنم
راز خود را باعسل بانو گذارم درمیان
هـر زمانی جــرأت ابـــراز را پیدا کنم
ﻭﻗﺘﯽکه نباشی گل خوش رایحه پیشم
دلگیر تر از بغض فروخورﺩﻩ ﯼ ﺧﻮﯾﺸﻢ
از فاصله ها معبدِ جادویی چشمت
دورم کند ﺍﺯ فلسفه ی ﻣﺬﻫﺐ ﻭ ﮐﯿﺸﻢ
دنبال تو ای مشعلِ تاریخیِ شهرم
در پشت درِ نقره تنِ کاخ هَدیشم
ناخن بکشم بر در و بر سینه ی دیوار
روزی که نپرسی کمی از حال ﭘﺮﯾﺸﻢ
آندم ﮐﻪ فشردی به دو ﺩﺳﺘﺖﭼﻤﺪﺍﻥ ﺭﺍ
رفتی ﮐﻪ ﻧﺴﺎﺯﯼ صنما ﺑﺎ ﮐﻢ ﻭ ﺑﯿﺸﻢ
گفتا که تو را سوز درون سینه شکافد
اسرار دلم را چو بگفتم ﺑﻪ ﮐﺸﯿﺸﻢ
ما را غم بی مهری ات انگشت نما کرد
آشفته و زخمی شده از ﻃﻌﻨﻪ ﻭ ﻧﯿﺸﻢ
پاسخ ندهد زخم نمک خورده به مرهم
بانو عسلم چاره بکن بر ﺩﻝ ﺭﯾﺸﻢ
سال ها با ناز و خنده مهربانی کرده ای
مهربانی را عسل بانو جهانی کرده ای
کرده ای کندوی لب ها را پر ازشهد عسل
رفته ایدرکوچه هاشیرین زبانی کرده ای
عاشقم لحن بیانت را ولی ای نازنین
تازگی ها لهجه ات را اصفهانی کرده ای
در غروب سایه روشن چون هلال ماه نو
امتدادِ خطِ ابرو را کمانی کرده ای
گِرد خود چرخیده ای با خرمن ناز و ادا
کوچه راباچین دامن گل فشانی کرده ای
با هنرمندی هَرَس کردی درخت واژه را
دل سرودم را پر از بار معانی کرده ای
ناخدایانِ سخن در تاب توصیف تواند
بی گمان باحافظ و سعدی تبانی کرده ای
ﺁﻭﺍﺭﻩ ﯼ ﻣﺤﮑﻮﻣﯽ ﻫﺮ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻏﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ
ﺩﺭ ﻣﺤﮑﻤﻪ ﯼ ﻗﺎﺿﯽ ﺍﺯ ﺻﺤﻨﻪ ﻗﻠﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ
با کی بکند شکوه بیچاره ی ﺗﺒﻌﯿﺪی
ﺻﺪ ﺳﯿﻠﯽ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺳﺘﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ
روزی که تو می رفتی با آینه می گفتم
ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ آن لحظه که برگشتی
ﻋﺎﺩﯼ ﻧﺸﻮﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﺑﻬﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ
فردا ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ
ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ بیماری تنها شد و ﺳﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ
ﺍﯼ ﻣﺎﯾﻪ ﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺑﺮﺩﺍﺭ
ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺑﺪ ﺑﺨﺘﯽ ﮐﻪ ﺭﻗﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ
ﮔﺮﺩﯾﺪﻩ ﻋﺴﻞ ﻭﯾﺮﺍﻥ، ﺍﺭﮒ ﺩﻟﻢ ﺍﺯ ﺑﻨﯿﺎﻥ
ﺻﺪ ﻟﺮﺯﻩ ﻭ ﭘﺲ ﻟﺮﺯﻩ ﺑﺮ ﮔُﺮﺩﻩ ﯼ ﺑﻢ خورده