دوبیتی
4 آبان 1402
X

با سکوت تارت آهنگی بزن

شعرِ شادی بر دلِ تنگی بزن

غصه ها را از گلو بیرون بریز

فرقِ غم را بر سرِ سنگی بزن

27 مهر 1402
X

به تن ‌ پیراهنِ گلریز دارد

نگاهی ناز و شورانگیز دارد

قدم در باغ آبان می گذارد

چه شوقی دخترِ پاییز دارد

20 مهر 1402
X

دمادم چک چکِ بارانِ یک ریز

به رویِ شعرِ زردم میخورد لیز

بریزد اشک شوق از بی قراری

به عشق دختری با نام پاییز

14 مهر 1402
X

به یادِ خاطرات رفته بر باد

ونک را پرسه‌ زد تا میرداماد

اگرچه پیش تر ها در ولنجک

جفاهادیده بوداز گشتِ ارشاد

13 مهر 1402
X

خیابان‌ را غبارِ غم گرفته

فضایِ کوچه را‌ ماتم ‌ گرفته

سپاهی از دیارِ نسل وحشت

وطن را از تبارِ جم گرفته

3 مهر 1402
X

اگر بگریزم از فرداقفس‌ را

ندارم ‌ در دیارم هیچکس را

سکوتم بشکند وقتیکه بغضم

بگیرد در ‌ گلو‌ راه‌ِ نفس را

30 شهریور 1402
X

به یادِ آذر و مهرِ طلا ریز

شدم از خش خش گلواژه لبریز

نمی شد باورم در‌ تیر و مرداد

که شهریور شوم دلتنگِ پاییز

24 شهریور 1402
X

گدایی کدخدایِ شهرمان شد

به شدّت بی‌خیال از قهرمان شد

هلاهل را به خوردِ ایده ها داد

که کم کم زندگانی زهرمان شد

15 شهریور 1402
X

به عشق روی تو پروانه پر زد

هزاران خانه را آهسته در زد

ولی در کوچه های نا امیدی

دودستی بارها بر فرق سر زد