دوبیتی
به عشق چیدنِ ماه و ستاره
تپش گیرد وجودم را دوباره
هنوز از آتش خورشیدِ رویت
بریزی رویِ چشمانم شراره
به اِصرارِ خداوندِ زمینی
نباید رنگِ شادی را ببینی
به زورِ اسلحه تغییر دادند
حکومت را به استبدادِ دینی
سر سبز تر از بوته گلِ ریواسی
بشکفته تر از شکوفه یِ گیلاسی
ایباغِ تنت دستخوشِشبنم شعر
از جنس غزلهایِ پر از احساسی
نه گاهی در خیابان دلبری کرد
نه ما را اندکی از دین بری کرد
هراسان از حضورِ گشتِ ارشاد
به سر از ترسِ تهمت روسری کرد
به دور از باغِ سبزِ دلپذیرم
بریزد موجِ گرما در مسیرم
شدم پیجویِ دل منزل به منزل
نشد از او نشانی دستگیرم
همان قلدر مآبانی که مستند
کمر بر حذف دانشگاه بستند
به دستورِ خدایِ عصر وحشت
قلم را با تبر گردن شکستند
دلم تنگ از فراقِ رویِعشق است
امیدِ زندگی از بویِ عشق است
مگر باد صبا با خود بیارد
نسیمیراکه درگیسویعشق است
دلارامی که بی تابم نموده
به جز از ایلِ قشقایی نبوده
شنیدم در ارم از مهرورزی
هزاران سروِ ناز او را ستوده
زدند آنها به من انگِ سیاسی
که با خارج نشینان در تماسی
اگر چه پیرِ زندانِ اوینم
به جرم نقدِ قانونِ اساسی