دوبیتی
شرابِ کهنه یِ انگور باشی
چهل روز از نگاهم دور باشی
تو را تا جرعه ی آخر بنوشم
به شرط آنکه با من جور باشی
به عشق بوسه بر دستان گرمت
سفر کردم به آبادان گرمت
بهاران رفت و در قصرت نکردی
مرا دعوت به تابستان گرمت
بنا شد با حضورِ تیر و مرداد
تحول در بهاران گردد ایجاد
به یادِ لاله ها در حینِ رفتن
چه اشکی میچکد ازچشم خرداد
وجودم را سراسر مست کردی
نبودم را دوباره هست کردی
چنان خوبی که با طبعِ بلندت
خدا را باخودت همدست کردی
حصارِ ممتدی دارد عزیزم
نگهبانِ بدی دارد عزیزم
شمردم حسن او را بسکهگفتم
قشنگی هم حدی دارد عزیزم
تا باغنگاه تو پر از زیبایی ست
سر تا سرِ ابیاتِ غزل رویایی ست
گفتابه من از اوج شعف سرو چمان
در باغِ ارم نازِ گل از رعنایی ست
نهادی در نهان پا در وجودم
تو را حس میکنم با تار و پودم
چنان زد آتشم نازت که دائم
گرفته شهرتان را بویِ دودم
با هوشِ مصنوعی میسّر
که گیرم لااقل پروازم از سر
به عشقِ چیدنِ ماه و ستاره
خیالم تا ثریّا می زند پَر
شمیمِ خرمنِ یاسم کجایی
شکوهِ باغِ گیلاسم کجایی
تو بوی کوچه ی اردیبهشتی
بهارِ نابِ احساسم کجایی