دوبیتی
21 آبان 1402
X

سپاهِ پر غرورِ داس و تیشه

فدای تار و پودِ برگ و‌ ریشه

تبر داران به جرم سبز بودن

زدند آتش به سر‌ تا‌ پایِ بیشه

15 آبان 1402
X

عروسِ زرد پوشِ‌ دل برانگیز

شد از اعدام‌ برگ ازغصه لبریز

مگر آذر ‌ بیاید با نوازش

بکاهد قدری‌ از اندوهِ پاییز

13 آبان 1402
X

همانروزی تو را در کوچه دیدم

دل از گل های نازک تن بریدم

بلندایِ بلورت را زدم زُل

ضریحِ چشمِ نازت را خریدم

12 آبان 1402
X

به تقدیرم نگاهی سرد کردی

وجودم را دچارِ درد‌‌‌ ‌‌‌کردی

سپردی سرنوشتم را به پاییز

بهارم را سراپا زرد کردی

4 آبان 1402
X

با سکوت تارت آهنگی بزن

شعرِ شادی بر دلِ تنگی بزن

غصه ها را از گلو بیرون بریز

فرقِ غم را بر سرِ سنگی بزن

27 مهر 1402
X

به تن ‌ پیراهنِ گلریز دارد

نگاهی ناز و شورانگیز دارد

قدم در کویِ آبان می گذارد

چه شوقی دخترِ پاییز دارد

20 مهر 1402
X

دمادم چک چکِ بارانِ یک ریز

به رویِ شعرِ زردم میخورد لیز

بغل گیرد وجودِ برگ ها را

به عشق دختری با نام پاییز

14 مهر 1402
X

به یادِ خاطرات رفته بر باد

ونک را پرسه‌ زد تا میرداماد

اگرچه پیش تر ها در ولنجک

جفاهادیده بوداز گشتِ ارشاد

13 مهر 1402
X

خیابان‌ را غبارِ غم گرفته

فضایِ کوچه را‌ ماتم ‌ گرفته

سپاهی از دیارِ نسل وحشت

وطن را از تبارِ جم گرفته