دوبیتی
چه دانستم وطن را شیخ بد کیش
به آتش میکشد با یک وجب ریش
به جــز دشمن تراشی پیـرِ فحاش
نـدارد ذرّه ای انـدیشه از خـویش
دلارامم دلی بی کینه دارد
رخی تابان تر از آیینه دارد
دلارامم به سانِ نو عروسان
زر و زیور به روی سینه دارد
ندارم از فراقت بالِ پرواز
که سویت پربگیرم ای گلِ ناز
مگر در یادمانِ روزِ سعدی
ملاقاتت کنم در شهرِ شیراز
چراغِ شعله خیزِ بی غروبم
خلیـجِ بی کـرانِ نقره کوبم
قسم بـر چشم نازِ نیلگونت
تویی تنها دلیلِ حـالِ خوبم
ببیند تاری از موهای زن را
نمی بیند ولی درد وطن را
بداندیش مُسلَّح در خیابان
دوباره مستقر بنمود ون را
نگارِ بهتر از جانم دوباره
بیاویزد به احساسم ستاره
کنارِ دلگشایِخواجه حافظ
به شیرازم کشاند با اشاره
سکوتِ بی خبر از حال خویشم
نه آنتن میدهد گوشی نه دیشم
به دور از این همه آشفته حالی
عسلبانو چه میخندد به ریشم
اگرچه دورم از پَرچین چشمت
خمارم می کند مُرفین چشمت
بهشت مردم مشرق زمین است
مسیرِ باغِ فروردین چشمت
بنازم دامنِ پُرچین تان را
بنازم زلف عطرآگین تان را
نسیم آورده از باغ بهاران
هوای صبح فروردین تان را