غزلیات
جذّابی و هم رنگ شقایق شده ای تو
ازچشم توپیداستکهعاشق شدهایتو
پیدا نشود مِثل تو در عالم هستی
دردانه ترین خلقت خالق شده ای تو
از باغ بهشت آمده ای تا که بگویی
با زندگیِ ساده موافق شده ای تو
شهزاده یِ گلچهره بدان قدرِخودت را
چون برحذر از آینه یِ دق شدهای تو
زیبا و ظریفی که به عنوان تشابه
با برگِ گلِ لاله مطابق شده ای تو
تا کی بکنم ناله و با شکوه بگویم
عذرای منی مونس وامق شده ای تو
بانو عسلم پا بنه در محفل عشاق
هر چند که بی شائبه لایق شده ای تو
رفته ام از قمصرِ کاشان گلاب آورده ام
شیشهی ذی قیمتیازعطر ناب آورده ام
باغ فروردین که وا شد ازنفس های بهار
غنچه های ِ نوبرِ رخ در حجاب آورده ام
آنقَدر درتاب وتب بودم که ازترس نسیم
خرمنی از برگ گل را با شتاب آورده ام
گرچه میکردم گذر از جاده ی رنگین کمان
جلوه های ویژه را با آب و تاب آورده ام
شُرشُر فوارهها بر پلک زنبق مینشست
کاینچنین شعر تری بر وزن آب آورده ام
از همانروزی که روکردم به شعر زندگی
در غزل تمثیل های بی حساب آورده ام
بی تأمل در هوای دیدن خورشید ِعشق
رو بـه سوی قلّــه های ِ آفتـاب آورده ام
بر مزار ِ لاله ها از خاطراتم خط زدم
آنچه را از رنگ و بویِ انقلاب آورده ام
از وجـودم خستگی ها را ببر بانـو عسل
دربغل گیرم که ازعشق تو تاب آورده ام
روزها وقتی دچـار شک بی حــد میشوم
با خود و حجم خیالاتم کمی بـد میشوم
می زنم از خانه بیرون،باز میگویم که نه
بیـن تنهـا رفتـن و مانـدن مُــردد میشوم
شیطنتهای درون درکوچه ها گل می کند
همصدا با بچه های قد و نیم قد میشوم
تا که بسپارم به ذهنم"هـرچه بادا باد" را
بی خیـال از اتفـاق و هـر پیامـد میشوم
می روم در سایه روشن بر فــراز قلّه ها
خیره بر انبوهِ جنگل هـای ممتد میشوم
گرچه دورم از تلألؤی نگاه آفتاب
روشن از نورافکنطاقِ زِبَرجَد میشوم
هـر زمانی اقتدا کـردم بپیوندم بـه عشق
بی خبـر از کفشها در راه مقـصد میشوم
غرق احساسم که ازعشق عسل بانوهنوز
بی محابا بـر ستیغ صخره ها رد میشوم
باید از فاصله ها بین دو دل پُل بزنم
پلی از همـدلی و عشق و تعامُل بزنم
سمت جنگل بروم زیر درختان بلوط
کلبه ای رو به خدا با پَرِ سنبُل بزنم
روی چشمان پر از دلهره یِ پنجره ها
پرده ی ململی از جنس تساهُل بزنم
هوس گشتن اگر ثانیه ای زد به سرم
پرسه در دور و برِ باغ گلایُل بزنم
ذوق یخ بسته اگرتن به شکفتن بدهد
روی هر بیت غزل چادری از گل بزنم
من که در شهر غزل تارِتبحر زده ام
ساز گیراتری از نغمه ی بلبل بزنم
شب یلــــدا بنشینم به هوای رخ یار
هم چنان با غزل خواجه تفأل بزنم
عکس بانو عسلم را بسپارم به نگاه
روی چشم و لب او ثانیه ها زُل بزنم
کاش می شد کاشها را روی کاشی ها نوشت
تا مگر بر ذهن کاشیها حواشی ها نوشت
سالها از عشق شیرین، تیشه های کوهکن
روی سنگ صخره ها از پُرتلاشی ها نوشت
چهره اش را پنجه های خار خونی کرده بود
آنکه در ناگـفته ها از دلخراشی ها نوشت
بر درخـت نارون گنجشکِ خونین بال و پر
بارها بی پر زدن از سنگِ ناشی ها نوشت
حک نگردد آرزویی بعدها بر سنگ قبر
کاش میشد کاشها را روی کاشی ها نوشت
قد و بالای عسل بانوکه آمد در میان
میکل آنژ از مرمر و پیکر تراشی ها نوشت
کاش می شد دفتر نا گفته ها را باز کرد
نامهیِ ناخوانده را با سیل اشک آغاز کرد
کاش می شد در خیابان زیر چتر همدلی
دل تپیدن های آنی را به عشق ابراز کرد
کاش می شد روزها مِثل کبوترهای جلد
در نگاه ِ آسمان تا بیکران پرواز کرد
کاش میشد در میان این همه ایکاش ها
سوز دل را دائماً با نغمه ی نی ساز کرد
کاش می شد بارها بر روی دریا مثل قو
برکه های رو به ساحل را پر از آواز کرد
کاش می شد چون پرستو بر بلندای ارم
دیدن از آثار شهرِ خواجه یِ شیراز کرد
کاشمیشدپشت پرچین بانسیم صبحدم
چهـره ی بانو عسل را با نوازش ناز کـرد
روزها در ازدحام کوچه ها گم مى شوم
همنشین ساغر و هم صحبتِ خُم مى شوم
لااقل در جایِ خلوت می شوم آسوده دل
راحت از زخم زبان وحرف مردُم می شوم
میکشم خود را کنار از حجم رویاهای دور
بس دچار وهـم وکابوس وتوهّم مى شوم
پرشود وقتی گلویم از شبیخونهای بغض
ازدرون چون موج دریا پرتلاطُم مى شوم
باید از نو بگذرانم وقت خود را در سکوت
از غم و دردی که دارم بی ترنّم مى شوم
بعد از این آهسته می بندم زبان از گفتگو
فارغ و آسوده حال از هر تکلُم می شوم
دور اول تا ششم را دور خود پیچیده ام
ره سپارِ کوی عشق از دور هفتم می شوم
مِثلِ بلدرچینِ تنها بعد از این بانو عسل
خوشه چینِ شاخههای زردگندم می شوم
عمری ست که در هر نفسی از غم ِ دلدار
سوز از دل من خیزد و دود از لبِ سیگار
با نطق پر از شور و شر ِ دختــر شـرقی
یاغی شـــدم از فلسفه ی نیــچه و اِدگار
در کافه یِ تفسیر ِ غزل تُرک سیه چشم
فنجان غلیظی دهـد از قهــوه ی ِ قاجار
آهی کـه درو کـــرده ام از حاصل عمـرم
هرجا که کنم عرضه یکی نیست خریدار
کم حوصله میباشم و همواره بلند است
در وسعــت شب آه مـــن و شیون گیتار
احـــوال مـــرا در سجـــلی ثبت نکـردند
تا روز پسین کـــم شوم از دفــــــتر آمار
آدینــه کـــه از باغ پـــر از لالــه گذشتم
جـا مانده غـــزل مثنوی ام زیـر سپیدار
پیوسته دعا می کند این بنده ی عاصی
پاینــده ی بانــو عسلــم حضــرت دادار
طبیبِ حــاذقے یا هـــرچہ هستے
هنــرمندے حریف و چیرہ دستے
هنوز ازچشم زیباے تــو پیداست
ڪہ از نسل شقــایق هـاے مستے
اگـــرچــہ سادگے حُسن تــو باشد
ظــریف و نـازک و زیبـا پـــرستے
لب ســرخ تــو باشد خود گواهے
شــــراب ڪهنــہ در جــام الستے
"صراحےگــریہ وبربط فغان کرد"
همان روزےڪہ عهدم راشکستے
چنان اے باغ گــل غــرق غرورے
ڪہ پیوند وفــا با ڪــس نبستے
عسـل بانـو مرا با برقِ چشمت
زدے آتش ڪہ در جانم نشستے