غزلیات
دفتری پُر دارم از بغضِ غزل های جدید
از رباعی های کهنه تا مَثَل های جدید
سال ها بگذشته اما همچنان افتاده است
میهنم در دستِ دزدان و دغل های جدید
رهنمایان را بپرسیدجایِ آسایش کجاست
تا مگر مسکن گزینیم در محل های جدید
صاحب اندیشه میباشیم ولی برما هنوز
حکمرانی می کند لات و هُبَل های جدید
حاکم ما درصلابت کمتر از تیمور نیست
کس نمیگردد رها از شرِ شَل های جدید
حکم قاضی با تَمَرُّد در عمل جاری نشد
لااقل در موردِ دزدِ دکل هایِ جدید
بیگمان امروز و فردا شعبه یِ اجرائیات
می دهد پرونده را دستِ اجل هایِ جدید
شیخ شهرم داده فتوا بی خبر وارد کنند
دزدکی از راه چین بانو عسل های جدید
مثل برق آمد و از کــوچه ی ما رّد شد و رفت
نفسی ماند و همان لحظه مُــــردد شد و رفت
دیدم از گودی چشمش کـه کمی واهمه داشت
َاز همان لحظه دچــار شک بی حد شد و رفت
گـونه ی نازکش از بوسه چه قـــرمز شده بود
عشوه ها کرد و پر ازخنده ی ممتد شدو رفت
دیگــر آن میوه ی ممنوعـــه به کس دل ندهد
آخر از بهر دلــــم کافــــر و مُــرتد شد و رفت
گفتم ای فتنه گـر از عـــــرض خیابان مـــگذر
بی خیال از خطر و هر چـه پیامد شد و رفت
دلفریبی کـــه سحر مونس جـــــانم شده بود
با مــنِ ساده دل از بخت بـدم بـد شد و رفت
قلــــمم می دود از نو به مـــــــوازات قطـــار
در غروبی کـه عسل راهی مقصد شد و رفت
در مسیـر بـادهــا از نـــم نـــم ِ بـاغ ِ تنت
می تراود بـوی خوش از نخ نخ ﭘﯿﺮﺍهنت
موج زلفت را نسیم ازبس نوازش میکند
گل بریزد کــوچه هـا را بافـه ی آویشنت
هـر زمانی بگذری از باغ فـروردین به ناز
بــوی بــاران آیـد از اردیبــهشت ِ دامنـت
کاروانی دیگـر از تــرس چپـاول رد نشد
بس که غارت کرده آن ها را نگاه رهزنت
میدهی با ساز چوپانها کمر راپیچ و تاب
دلربایی میکنی با رقص و بشکن بشکنت
نازک اندامِ بلورین پیکر خوش آب و رنگ
بشکند دستیکه می پیچد به دورگردنت
بی گمان در پهنه ی هستی خدای لایزال
هم چنان حفظت کند از دشمن اهریمنت
بی خیال ازکوه وصخره بارها پیموده ام
جنگل گنجشک هـا را تا بـه دشت ارژنت
پا بنـه ای دختر ِ گل بیـن گنـدمزار عشق
تا کـه بلدرچین بگـردم در هوای خرمنت
پـرده بردار از شعاع چهره ات بانو عسل
دربـدر کـن سایه هـا را بـا رخ نور افکنت
هــر زمانی باغبان می بالد از روئیـدنت
میخک و مریم شکوفا می شود با دیدنت
گرچه بر من بسته ای در را، ولی باد صبا
منصرف اصلاً نگردد ای گل از بوئیدنت
از همان روزی که بنهادی قدم در راه سبز
سبز کردم پیرهن را با غــــزل پوشیدنت
زیر پلک پنجــره با زمــزمه رّد می شدی
تا که آرامش بگیرد خــانه از خـندیدنت
همچنان زیبا بچــرخی در کنار باغ سیب
تا بوجد آید وجود از طرز گل رقصیدنت
گفته بودم بارهــا از آتش عشق و هوس
دائماً بر خـود بپیچم لحظه ی خوابیدنت
ماه عالمتاب من دیگــر نزن بر رخ نقاب
تا شبی روشن بگـردد عالــم از تابیدنت
پابه صحرا میگذاری ای عسل بانو به ناز
از همـه دل می ربائی با شقایق چـیدنت
یادِ ایّامی کـــه بوسه بـــر رخِ گل می زدم
فارغ از غمها قــــدم در باغ سنبل می زدم
روبـــــــروی دلبـــــرم در انتهـــای باغ سبز
می نشستم روزها حرف از تعامل می زدم
در نبودش باز می کردم کتابِ خـــواجه را
می شدم آسوده دل وقتی تفــأل می زدم
ساکت و تنها کنار پنجــــــره در هــر نفس
عصر دلتنگی غروبِ جمعه را زل می زدم
هر زمانی می گذشت از کـوچه باغِ دلگشا
بـر لباس از عشق او عطر گلایول می زدم
می گرفتم درخیابانها سه تارم رابه دست
نیمه شب گیـــــراتر از آوای بلبل می زدم
زیر یاس پــر شکوفه در کنار جــــوی آب
شانه بر زلف عسل در هــر تغزل می زدم
سوگل گیسو رها مشتاق پیوند توام
شانه کمتر زن به موهایتکه در بند ِ توام
بس که می ریزد تبسم از گل سرخ لبت
در فراسوی سکوتم محــو لبخـند توام
هرزمان بادِصبا دستی به زلفت می کشد
در مسیر عطری از بویِ خوش آیند ِ توام
در هوای عشوه ات از خـود ندارم اختیار
تا مـن ِ شوریـده دل در تـاب تــرفند توام
ازهمانروزی که در باغ وفا خـوردی قَسم
مفتخـر بـر پایه های عهـد و سوگند توام
گرچه دستی دارم ازالطاف حافظ درغزل
در هوای شعـر ِ شیـرین از لب ِ قــند توام
سال هـا بگذشته امّـا همچنان بانـو عسل
بیــن صبــر و نـا امیــــدی آرزومــند توام
اندام و لب وچشم و رخِ یارقشنگ است
بردار دل از غیر کــه دلــدار قشنگ است
بهبـــود بیــابد تـــن فــرسوده ی عــاشق
وقتی کــه طبیب دل بیمار قشنگ است
گاهی که چنین غوطــه ورم در دل رؤیا
در اوجخیالم در و دیوار قشنگ است
آن لحظـه کــه در باره ی عشقـم بنویسم
در دفتر شعرم خط خودکار قشنگ است
ای کاش قبـولـــــم بکند در پس پـرچین
زیرا نفسی وعـده ی دیدار قشنگ است
آن دم که صبا می وزد از مشرق شیراز
در باغ اِرم رقـــص سپیدار قشنگ است
آن شعـر پـر از نغمه کـه من در پی اویم
از جنس غزل باشد و بسیارقشنگ است
بانــو عسلم پـا کــه گــذارد بــه خیـابان
روشن شدن کوچه و بازار قشنگ است
گرچه در کوچه بریزی گلِ گیسویت را
نـم نـمِ بادِ صبا شانـه زند مــویت را
دیده بر هم نگذارد به هوایت مژه ای
هـر کـه بیند رخ ماه و خـم ابرویت را
شدهام پیچک سبزیپسِ پرچین خیال
مانده ام تا کـه بپیچم قدِ دلجـویت را
آنقَدر روح نوازی که به خود بگرفته
قطره ی روشن بارانتنخوشبویت را
آخر ازعشق تو اینصفِجهان میگذرم
عصرِ یک روز بهـاری پلِخواجویت را
کرده ایچادرسبزی بهسر ازشرم وحیا
کـه نبینم زر و زنجــیر و النگـویـت را
نا امیـدانــه بــه دنبـالِ تـو بانو عسلم
نفسم رفـت و ندیـدم نفسی رویت را
وقتی که زدی بیرون از هاله یِ زیبائی
از عشق تو افتادم در معرضِ شیدائی
بیچادر و بی پروا از کوچه گذر کردی
بی تاب ترم کردی با چهره ی رؤیائی
در وسعت فروردین گُلگونه شکوفاشو
تا باغ بهاران را با غنچه بیارائی
ای دخترِ گل چهره قدرِ ذره ای از تو
دل را نتوان کندن از بس که فریبائی
ازدیدِ خردمندان اندازهی صدقرناست
عمری که تلف کردم در صبر و شکیبائی
در دایره ی هستیهرچند که محصورم
از عشق توام زنده در حیطه ی پویائی
با آنکه عسل بانو از چشم ترم دوری
دنبال تو می گردم در وادی تنهائی