غزلیات
19 شهریور 1396
X

به‌ عشق‌ یار زیبایی‌که قدرش را ندانستم

شدم محو دلارایی که قدرش را ندانستم

پری رو دلبـری دیدم‌ کـه هنگام سخن دارد

بیان نغز و شیوایی که قـدرش را ندانستم

جوانی‌کردم وچندی‌گذشت از عمر شیرینم

تلف درروز و شبهایی‌که قدرش‌را ندانستم

به قدری مستحق بودم‌که درباغ بهشتم‌برد

نگاهِ سبزِ رعنـایی‌ کــه قــدرش را ندانستم

گرفت از گوشه‌یِ چشمان عنانِ اختیارم را

خوش‌اندامِ فریبایی که قدرش را ندانستم

به‌دور ازهرچه‌ناپاکی‌زلال‌اندیش‌وجاری‌بود

همـان آب گـوارایی کـه قدرش را ندانستم

میان خواب و بیداری عسل بانو به ناز آمد

ببستم دل به‌رویایی‌که قدرش را ندانستم

18 شهریور 1396
X

کنارِ جویِ پـر آبی کـه فکـرش را نمی کردم

گرفتم دربغل خوابی که فکرش رانمی کردم

سوار ِموج پرجنبش چو نور از دور می آمـد

بـه سویم دُرّ نایابی که فکـرش را نمی کردم

به دستم دادونوشیدم درآن حالات بی وزنی

شراب کهنه ی نابی که فکـرش را نمی کردم

اگرچه بیخبر بودم درآن خواب خیال انگیز

پریدم از دق البابی که فکـرش را نمی کـردم

پس از بیداریم دیـــدم تمام هستی خــود را

به روی دوشِ سیلابی که فکرش را نمیکردم

منِ آسیمه سر را گو که خو کردم به آسانی

به فرهنگ و به آدابی که فکرش رانمی کردم

پس از چندی شکیبائی چه بی تابانه بگرفته

وجودم راتب وتابی کـه فکرش را نمی کردم

به دنبال عسل بانو نگاهم همچنان می رفت

به استقبال مهتابی که فکـرش را نمی کردم

31 مرداد 1396
X

گرچه می دانم که گاهی بی قرارم نیستی

بی قرارت می شوم وقتی کنارم نیستی

درخلالِ خواب و رویا باخیالت دلخوشم

در کنارم هستی و در اختیارم نیستی

در کجایِ زندگی پیدا کنم جای تو را

ای که در محدوده های انتظارم نیستی

چلچراغِ روشنِ پسکوچه ها هستی ولی

مشعلی در پهنه ی شب های تارم نیستی

روز اول باورم شد کز نژاد برتری

گرچه می دانم که ذاتاً هم تبارم نیستی

ای خدای دلربایان با تو می گویم سخن

بی گمان گاهی به فکر روزگارم نیستی

پر شر و شورم کن از اردیبهشت دامنت

ها عسل بانو مگر باغِ بهارم نیستی

22 مرداد 1396
X

شدی راضی که ﺭﻧﮕــﻢ ﺯﺭﺩ ﺑﺎشد

تنـــــم از بار غــــم پُـر درد باشد

ندارم واهمـــــه از فصـــل پائیز

ﻫــــﻮﺍﯼ ﺑﯽ تـو بودن ﺳﺮﺩ ﺑﺎﺷﺪ

مـن و تــو از اوائل زوج بـودیم

چرا خواهی که یارت فـﺮﺩ ﺑﺎﺷﺪ

غروب جمعه در حجم خیالــــم

حضورت بی بروبــرگــــرد باشد

بیا یک بار دیگـــــر با وفـــا باش

نباید همسفـــــــر نامـــــرد باشد

ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﮐـــﻪ در خلوت ﺑﻤﯿﺮﺩ

ﻫﺮﺍﻧﮑﺲ ﻧﺰﺩ ﻋﺸﻘﺶ ﻃﺮﺩ ﺑﺎشد

ﺧـــﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﻋﺴﻞ بانوی شعــرم

وجـــود نازکش بــی درﺩ ﺑﺎﺷﺪ

5 مرداد 1396
X

در نبودت لمس‌ کردم روزهای سرد را

ناله ها بیرون نکرد از استخوانم درد را

کوچه‌ هایِ یخ زدهدر یادخوددارد هنوز

اوجِ فریادِ سکوتِ سردِاین شبگرد را

زیرگامت درمسیرکوچه خِش‌خِش میکند

تا که بسپاری به خاطر برگ های زرد را

سالها در شوره زار زندگی خم کرده است

درد و غم هایِ زمانه شانه هایِ مرد را

از همان روزی که رفتی رفته ام از یادها

کس نپرسد حال و روز ناشکیب طرد را

آن که در اندیشه دارد چشمِ پاکِ برزخی

با نگاهی می شناسد خصلت هر فرد را

در نبودت گریه ها کردم ولی بانو عسل

ذره ای معنا‌ نکردی واژه یِ برگرد را

1 مرداد 1396
X

چشم محبـوبم شــراب ناب دارد لاله جان

چهــره ای زیباتـر از مهتـاب دارد لاله جان

بـا نگـاهش از جــوانـان دلــربایی می کنـد

صد هـزاران عاشقِ بی تاب دارد لالـه جان

هر دقیقه تارگیسویش به دستانِ صباست

بافه ای از مـوی پُر مضراب دارد لاله جان

کوچه باغ تنگ آغوشش پر ازآرامش است

بستر گـــرمی بـرای خــواب دارد لاله جان

خنجر ابـــروی او پیوسته عاشق می کُشد

کشته هادرگوشه ی محراب دارد لاله جان

از نگاه نافـــذش راه گـــریزی هیچ نیست

گوشه ی چشمان او ردیاب دارد لالـه جان

لالـه جان بانو عسل بی خانمان کرده است

دیده ام ازدوری اش سیلاب دارد لاله جان

23 تیر 1396
X

در نبودت می خراشد روحــم از ناراحتی

بـر سرم کی گسترانی سایه ات را ساعتی

گـــرچه عمری مانده ام در بین راه انتظار

در میان اهــل دل معروفم از کــم طاقتی

از همان روزی که تنها آمــــدی در لاله زار

مطمئن بودم کـــه با آلالـــــه داری نسبتی

روزهــا مثل پلنگِ وحشی دور از غــزال

در کمینت می نشینم تا بیابـم فــــرصتی

با همین وضعی که دارم بامنِ افسرده دل

لحظـــه ای سازش نـدارد روزگـــار لعنتی

ای که دائم شکوه داری از غم و درد فراق

دوری از معشوقـــه دارد احتمالاً حکمتی

خواهشم را ای عسل بانو دوباره ردّ مکن

حرفها دارم که می گویم به شعرم دعوتی

16 تیر 1396
X

همچنان در شهر مـــا "هالـو مآبی" خـوب نیست

تازه در روز قلــــــم "خـودکار آبی" خوب نیست

بی خبر باشی اگـــــــر از درد مـــردم بهتر است

کشکِ خود را داخل هاون بسابی خوب نیست

در حضور حضرتِ قــــاضی دهــــــــانت را ببند

در قوانین جــــزا حاضر جـوابی خــــوب نیست

شیخ مـا فرمــوده بی بارانی از گیسوی توست

شل مگردان روسری را بد حجابی خوب نیست

مرگ این و آن به مــــا چه هـرچـه گفتندت نگو

در خیابان هـــــــــــر شعار انقلابی خوب نیست

مثل رنگ چادرت عمــــــــــری سیاهی را بپوش

رنگ سرخِ دامــــــن و زلف شرابی خوب نیست

پیش مـــریم، پیش لالـــه، پیش خـان ِ دهکده

ای عسل پوشیدن تاپ ِ رکابی خــــوب نیست

8 تیر 1396
X

ظالم از حد بگذراند در وطن بیداد را

تا که ویرانتر کند شهـر ِخراب آباد را

دشمن آگاهی از سنگین دلی گاهی نداد

با مسلسل در خیابان فرصت ِ فـریاد را

مِثل چنگیز مغول دیوانه وار آتش زدند

لشکر ِ جهل و سیاهی باغِ استعداد را

همچنان با نفیِ آزادی خدای‌ سوت‌وکور

سال ها بگرفته از ما نغمه های شاد را

ای خدای زنبق و لاله مرا عمری بده

تا ببینم با دو چشمم مرگِ استبداد را

تار‌ وپودِجسم‌ بدخو را به کرکسهادهید

خاک میهـن بـر نتابـد لاشه ی جلاد را

نازنین بانو عسل‌ اعجازِ سیلِ اشک و آه

بی خبر در هـم بپیچد خـانه ی بیداد را