غزلیات
7 آذر 1396
X

سال ها پیـرم ولی لاف جـوانی می زنم

ناخوشی ها را گره بر شادمانی می زنم

روزها از بی قـراری روی تار و پـودِ شعر

رج به رج گلـواژه های ارغوانی می زنم

رنگِ دنیای مجازی جـورِ دیگر می شود

تا به چشمم عینک ته استکانی می زنم

بارهـا از روی دلسوزی رفیــقم شد عصا

در خیـابان هـا قــدم از ناتوانی می زنم

قلبم از آزردگی پیوسته افتد در تپش

از کهولت سکته هایِ ناگهانی می زنم

روز مرگم را نمیدانم ولی پیش از وفات

عکس خـود را در اتاق بایگـانی می زنم

بی دلی هستم که دنبال عسل بانو هنوز

بال و پر در کوچه های مهربانی می زنم

22 آبان 1396
X

پَرپَر از شعله‌ی رخسار تو دیوانه ی توست

دورِ سیمای تو میچرخد و پروانه‌ی توست

کم‌ تلنگر نزدم رویِ در و پنجره ها

منِ آسیمه چه دانم که کجا خانه‌ی توست

بس که از یادِ لبت خیره به ساغر شده ام

باورم شد که لبم بر لب پیمانه ی توست

نقره داغم کند از فَرط هوس هُرم تنت

آتش وسوسه در پنبه‌یِ بی دانه ی توست

به همان چشم ولب وچهره یِ پرجاذبه ات

مامن امن من آن گودیِ بر چانه ی توست

گرچه آوارم و مخروبه تر از ارگِ‌ بمم

تکیه گاه دل من باش که ویرانه ی توست

آن چه ریزد عسلم از عقبِ ر‌وسری ات

موجی از شُرشُرِ ابریشم ِبر شانه‌ی توست

11 آبان 1396
X

از بسکه دلم مرتعش از نازِ پری هاست

در نی لبکم نغمه ای از ساز پری هاست

خارج بوَد از حیطه یِ اندیشه و ادراک

انسان و مَلک بی خبر از رازِ پری هاست

بر رویِ لب ثانیه ها رنگِ سکوت است

وقتی قلمم قافیه پرداز پری هاست

در گوشه ای از پنجره یِ رو به سیاهی

روشن شدنِ سایه از اعجاز پری هاست

بر ‌ مردمکِ چشم پری ها نزنی زل

پنهان شدن ازخصلت ممتاز پری هاست

پیوسته اگر خیره شوی فاصله ها را

پایان افق نقطه یِ پرواز پری هـاست

بانو عسل از جن و پری واهمه دارم

سرتاسر جنگل پُر از آواز پری هاست

1 آبان 1396
X

گـرچه از روز ازل خـاک ﮔﯿﺎﻩ ﺗـــــﻮ ﺷﺪﻡ

بعدهــا سبز ﺑــــﻪ ﺍﮐﺴﯿﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﺗـــــﻮ ﺷﺪﻡ

آنقدَر پر شدی ازشور وشر وجلوه که من

ﺧﯿﺮﻩ ﺑـــﺮ ﭘﯿﺮﻫـــﻦ ﻭ ﺳﯿﺐ ﮔﻨﺎﻩ ﺗﻮ ﺷﺪﻡ

بس‌که درکوچه زدم زل قد و بالای تو را

ﻋﺎﺷﻖ ﭼﺸﻢ ﻭ ﻟﺐ ﻭﭼﻬﺮﻩﯼ ﻣﺎﻩ ﺗﻮ ﺷﺪﻡ

ﻣﺎﻧﻊ ﺳﯿﺮ ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺻﻒ ﻣــﮋﮔﺎﻥ ﺗـــﻮ ﺑﻮﺩ

ﺳﺎﺩﮔﯽ ﮐـﺮﺩﻡ ﻭ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺳﭙﺎﻩ ﺗـــــﻮ ﺷﺪﻡ

ﺳﺎﻟﻬـــﺎ چشمِ دلـــم ﺭﺍ ﻧﺴﭙﺮﺩﻡ ﺑــﻪ ﮐﺴﯽ

ﻭﻟﯽ ﺁﺷﻔﺘـﻪ ﯼ ﺁﻥ ﭼﺸـﻢ ﺳﯿﺎﻩ ﺗــﻮ ﺷﺪﻡ

پسِ پرچین ﺑﻪ ﺗﻮ دادم ﺩﻝ ﺑﺤﺮﺍﻥ ﺯﺩﻩ ﺭﺍ

مثل ﮔـﺮﺩﯼ ﺑـــﻪ ﻫـﻮﺍ راهیِ ﺭﺍﻩ ﺗــﻮ ﺷﺪﻡ

عسلم اوجِ ﺟـﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺑﻄﺎﻟﺖ ﺑﮕـﺬﺷﺖ

ﭘﯿـﺮی ام ﺩﺍﺩ ﮔـــﻮﺍﻫﯽ ﮐـــﻪ ﺗﺒﺎﻩ ﺗﻮ ﺷﺪﻡ

5 مهر 1396
X

از لبِ بوسه پذیرت ﮐﻪ ﺳﺨﻦ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ

ﺁﻩِ ﺳـﺮﺩ از همه جایِ دل ﻣﻦ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ

به خمِ زلف رهایت که زندبوسه نسیم

عطر خوشبوتری از شانه ﺯﺩﻥ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ

آنقَدر ناز و لطیفی که سحر دور و برت

شبنم ازوسوسه ﺑﺮفرش ﭼﻤﻦ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ

جانم‌ ارزانیِ آن شاعر ارزنده که گفت

شربت نابِ ﺗﻤﺸﮏ ﺍﺯ لبِ ﺯﻥ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ

دامنِ سبز تو را باد صبا چین که دهد

بارها از همه سو مشک ختن می ریزد

ﺩﺭﯼ ﺍﺯ سبکﺟﺪﯾﺪی نگشودی‌ که هنوز

از نگاهِ ﻏﺰﻟﻢ شعرِ ﮐﻬﻦ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ

مهربانو عسلم رایحه یِ ﺩﺍﻣﻦ ﺗﻮﺳﺖ

ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮﺩﺍﻣﻨﻪ ﯼِ ﺩﺷﺖ و ﺩﻣﻦ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ

21 شهریور 1396
X

مِثل‌خوابی‌که‌ پر از واژه‌ی‌لالایی بود

خوشدلی‌هاله‌ای‌‌‌‌‌از حالت رویایی بود

آنچه‌گسترده‌بجامانده‌پس‌ازرفتن‌ایل

عطری از پیرهن ِسوگلِ قشقایی بود

در نهانخانه به یاد ِ لب او نوشیدم

ساغری‌ را‌ که‌پراز تلخی‌وگيرایی بود

میشدم آنطرف پنجره در اوج سکوت

روزها خیره به باغی که تماشایی بود

گفتم از سینی ِ گلخنده تعارف بکند

استکانی‌که‌پر از بوی‌خوش‌چایی‌بود

هم چنان از نظرِ آینه ی قصر بلور

رخ معشوقه ی من مظهر زیبایی بود

بر تنِپاره ی غمنامهنوشتم عسلم

نحوه یِ زندگی‌ام‌بسته به‌میآیی بود

19 شهریور 1396
X

به‌ عشق‌ یار زیبایی‌که قدرش را ندانستم

شدم محو دلارایی که قدرش را ندانستم

پری رو دلبـری دیدم‌ کـه هنگام سخن دارد

بیان نغز و شیوایی که قـدرش را ندانستم

جوانی‌کردم وچندی‌گذشت از عمر شیرینم

تلف درروز و شبهایی‌که قدرش‌را ندانستم

به قدری مستحق بودم‌که درباغ بهشتم‌برد

نگاهِ سبزِ رعنـایی‌ کــه قــدرش را ندانستم

گرفت از گوشه‌یِ چشمان عنانِ اختیارم را

خوش‌اندامِ فریبایی که قدرش را ندانستم

به‌دور ازهرچه‌ناپاکی‌زلال‌اندیش‌وجاری‌بود

همـان آب گـوارایی کـه قدرش را ندانستم

میان خواب و بیداری عسل بانو به ناز آمد

ببستم دل به‌رویایی‌که قدرش را ندانستم

18 شهریور 1396
X

کنارِ جویِ پـر آبی کـه فکـرش را نمی کردم

گرفتم دربغل خوابی که فکرش رانمی کردم

سوار ِموج پرجنبش چو نور از دور می آمـد

بـه سویم دُرّ نایابی که فکـرش را نمی کردم

به دستم دادونوشیدم درآن حالات بی وزنی

شراب کهنه ی نابی که فکـرش را نمی کردم

اگرچه بیخبر بودم درآن خواب خیال انگیز

پریدم از دق البابی که فکـرش را نمی کـردم

پس از بیداریم دیـــدم تمام هستی خــود را

به روی دوشِ سیلابی که فکرش را نمیکردم

منِ آسیمه سر را گو که خو کردم به آسانی

به فرهنگ و به آدابی که فکرش رانمی کردم

پس از چندی شکیبائی چه بی تابانه بگرفته

وجودم راتب وتابی کـه فکرش را نمی کردم

به دنبال عسل بانو نگاهم همچنان می رفت

به استقبال مهتابی که فکـرش را نمی کردم

31 مرداد 1396
X

گرچه می دانم که گاهی بی قرارم نیستی

بی قرارت می شوم وقتی کنارم نیستی

درخلالِ خواب و رویا باخیالت دلخوشم

در کنارم هستی و در اختیارم نیستی

در کجایِ زندگی پیدا کنم جای تو را

ای که در محدوده های انتظارم نیستی

چلچراغِ روشنِ پسکوچه ها هستی ولی

مشعلی در پهنه ی شب های تارم نیستی

روز اول باورم شد کز نژاد برتری

گرچه می دانم که ذاتاً هم تبارم نیستی

ای خدای دلربایان با تو می گویم سخن

بی گمان گاهی به فکر روزگارم نیستی

پر شر و شورم کن از اردیبهشت دامنت

ها عسل بانو مگر باغِ بهارم نیستی