غزلیات
19 اردیبهشت 1401
X

کنم از دوری ات آواز تا کی

کنی‌ ای نازنینم ناز تا کی

درون کوچه‌ ها باید بچرخم

به دنبال تو در شیراز تا کی

به پاس همدلی با تک نوازی

زنم زخمه به سیم ساز تا کی

غزالا در غزل‌احساس‌خود را

کنم از بی دلی ابراز تا کی

به جایِ آن لب ِ سرخِ اناری

زنم لبهای خود را گاز تا کی

عسل‌بانو میان‌خواب و رویا

خیالم را ‌ دهی پرواز تا کی

26 فروردین 1401
X

بسکه سرتاپای میهن را ستم بگرفته است

شعر امروز از فلاکت بوی غم بگرفته‌است

امتدادِ غصه‌ از دوران ِ ساسانی به بعد

سینه ی فرهنگ‌مارا بیش وکم‌بگرفته‌است

آنچنان‌بی وقفه‌نالیدم‌که دوش‌از هِق هِقم

سیم تارم را نوای زیر‌ و بم بگرفته است

مظهرِ مکر و عناد و زور و تزویر و ریا

همدلی را سال ها از‌ مُلک‌‌جم بگرفته‌است

تیرگی‌ از دل سیاهی در دیار ِ معرفت

روشنایی‌ را به نام متهم بگرفته است

دفترِاندیشه‌را در سینه پنهان کن که‌ شیخ

زهر چشم از تک تک اهل‌ قلم بگرفته‌است

آرزو دارم بگویندم که دستانِ تقاص

خون گل ها را ازآن نامحترم بگرفته است

در پگاه ِ بی رمق جنبنده ای خارج نشد

موجِ‌غم‌ بانوعسل درصبحدم بگرفته‌است

17 دی 1400
X

بـر سر کوچه شبی هالـه ای از نـور افتاد

در دلِ مــرد و زن از آمـدنـت شـور افتاد

زدصباشانه‌به زلفت که علی رغم سکوت

دوسه‌آهنگ‌خوش ازگوشه ی‌ماهور افتاد

هرزمانی که زدم زخمه به سیم بم و زیر

نت به نت نام تو درسینه ی سنتور افتاد

لب مستت که‌ به روی‌ِ لب پیمانه نشست

تَــرک از تـاب ِ حسد بــر تــن انگـور افتاد

زده شد طبل پـر از وا اسفا بر سر سیب

قصه‌ ی ِ آدم و حـوا نـه که مستور افتاد

مانده ام مات وپریشان که به‌روی کمرت

آن همه مـوی معطر بـه چه منظور افتاد

در شب‌ جشن شکوفا شدن از ناز تو بود

هیجانی کـه‌ بــه قلـب دف و تنبور افتاد

گفتـم از شهـــد لـبِ ناب تــو بانـو عسلم

ناگهــان ولــولــه در لانـــه ی زنبـور افتاد

نه کـه از طبع بلنـد و هنــر شاعری است

در فـــرآیند غـــزل قـافیــه ها جور افتاد

4 آذر 1400
X

کی کنی بـر میهنم قــــــدری نگاهی بیشتر

تا نسوزم دیگر از فقــــر و تبــــاهی بیشتر

مُلک جم را سال ها بر باد غارت داده است

آن که آسان تکیه زد بر تخت شاهی بیشتر

واعظ شهرم دچارِ وهم وهذیان‌است و باز

روی منبر می دهــد امیـــــد ِ واهی بیشتر

هم چـنان در فهـم اهــریمن نــدارد ارزشی

جـان مـــردم انـدکی از بــرگ کاهی بیشتر

بـــر نتابد مظهـــــر زهـــد و ریا اندیشه را

جــــرم دانستن بـوَد از هـــر گناهی بیشتر

مــزدکی بایـد به پا خیـزد دراین ماتم سرا

تا‌‌ سپیدی چیــره گـردد بــر سیاهی بیشتر

از تبـارِ ســربـــــدارانم کــــه از دردِ وطــن

می گدازدچشم و دل رااشک وآهی بیشتر

دست کـوتاهم بــه سوی آسمانت شد دراز

پس اجـــابت کن دعـــــایم را الـهی بیشتر

مرگ غــم‌ را آرزو دارم ولی در کـــوچه ها

خنده ی ِ بانــــو عسل را در پگـاهی بیشتر

29 مرداد 1400
X

زنده‌ ای حس نکند غیر خودت حالت را

که چسان می شکند دستِ قضا بالت را

کس به فـریاد تو یک ثانیه حتی نرسید

گرچه همسایه شنید آن همه جنجالت را

آسمـانی کــه کبود آمـده بــر رویِ سرت

بینـد از اوج ِ سیـاهی بـــــد ِ اقبــالت را

تا زمانی که‌ ستم رشوه به قاضی بدهد

نتـــــوانی بستـانی حــق ِ پامــــــالت را

گفته بـودم کـه مگـر کــولیِ آینـــده نگر

گیـرد از قهوه یِ تـه مانده شبی فالت را

آرزوهــای ِ زیـادی بــه دلــت مانـده ولی

تا ابــد هــم نـرسی کعبــــه ی آمــالت را

بگذران روز وشبت را به عبادت که خدا

ندهــد دست ِ چپت نامــه‌ ی اعمالـت را

عرضه کن بیدلسرگشته به بانو عسلت

نـم‌ نـم ِ شعــر ِ تــر ِ جـــاری و سیّالت را

24 تیر 1400
X

بی تویی در فصل تنهایی تباهم کرده است

روشنایی دوری از بخت سیاهم کرده است

دائماً در خلوت از یاد تو می بارم که شمع

همدلی با اشک ِ سرد بی گناهم کرده است

برده است از روی رأفت پی به اعماق دلم

هر کسی از راه دلسوزی نگاهم کرده است

من همان تنهای ِ مفلوکم که در اعماق شب

خنده های غم دچار بغض وآهم کرده است

ریشه ام ازهرطرف افتاده در دستان سیل

موج توفان سرنگون ازپرتگاهم کرده است

می کنم با چشمه ی چشمم خدا را التماس

نم نم ِ اشک تضرع داد خواهم کرده است

در لبـاس عـافیت خواهم تـو را بانـو عسل

خوابی ازانبوه رویا رو به راهم کرده است

4 تیر 1400
X

گرچه از تاب نگاه ِ پُر شرارش سوختم

در کلاس ِ رهبر ِ اندیشه درس آموختم

گِرد شمع شعله ور پَر میزدم پروانه وار

جز به تعلیم ِ معلم چشم ِ دل نفروختم

نور دانش آفتابم شد که در اعماق شب

جان و دل را‌ با تلالوی ِ چراغ افروختم

شدالفبا درس ومشقم روی میز مدرسه

تا درآخرجامه‌ای ازجنس دانش دوختم

می چکیداز بیقراری نم نم از چشم قلم

آنچه را در عمر ِ بیمقدار خود اندوختم

سرنوشتم را رقم زد مکتب ِ بانو عسل

گرچه از تاب نگاه ِ پُر شرارش سوختم

2 خرداد 1400
X

آسمان ِ آبی ام را هاله ای از غم گرفت

روشنایی را سیاهی در بغل محکم گرفت

ظاهر آمد زاهدی با کوله باریو از ریا

با کژی ها راستی را از دیار ِ جم گرفت

بسکه کرد از‌ روز اول دشمنی ها را عَلَم

رنگ صلح ودوسِتی را ازتن پرچم گرفت

می کنم با آه ِ حسرت یادی از اسطوره ها

میهنم را در نبود ِ آرش و رستم گرفت

پیرهن را بر تن ِ ناز ِ شقایق پاره کرد

خون گرم‌ لاله‌ را با تیغ کین در دم گرفت

از همان‌روزی که شادی از دیارم پر کشید

چلچراغ روشنم را سایه ی ِ ماتم گرفت

آنقَدر بانو عسل خونابهباریدم که دوش

دائم از سیل سرشکم مژه ها را نم‌ گرفت

28 اسفند 1399
X

زدم از یـاد ِ لبـت کهـنه شـــرابی کـه نگو

تشنه ام تشنه تر از بــرکه ی آبی که نگو

لااقل بی خبرم میکند از هوش وحواس

دهـد انگور ِ تــن افشرده جوابی که نگو

دو سه پیمانه ی ناب از قدح ِمعجزه گر

آورَد چشم مــرا پـرده ی خوابی که نگو

ساقی میکــده با طعنه نهیبم زد و گفت

آنقَدر بی رمق و مست و خرابی که نگو

هرزمان آمده رویای تو در خواب نسیم

کوچه ها پُـر شده از بوی گلابی که نگو

خط ‌بکش دور و برِ واژه‌ ی رفتن که‌ دلم

کشـد از دوری تو درد و عـذابی که نگو

رنـگ رویـایی ِ چشمـان تـو بانــو عسلم

می بـرَد ذهنمـرا سمت سرابی که نگو