غزلیات
18 اسفند 1398
X

رفتی اما یک نفس چشم انتظارت نیستم

تا ابـد هـم بــر نگـردی بی قــرارت نیستم

می دهم تن را بـه زیـر تیـغ تهمت ها ولی

دیگر آن حلاج مست سر بـه دارت نیستم

آن قَـدَر بـر من ستم کردی کـه هنگام نماز

در دعا گـویم چـه بهتـر در کنـارت نیستم

میزنم در خلـوتم پیوسته بر سیم سکوت

تـا بفهمی نغمـــه‌ در آهنـــگ تـارت نیستم

زهــر ِ مـارم باد اگــر دل را ببندم بـر لبت

گـر شراب کهنه هـم باشی خمارت نیستم

مـن کـویری زاده یِ خونیـن دلِ تفتیده ام

چشمه ی شیرین ِ آب خوشگوارت نیستم

در حقیقـت روز اوّل دل گــرفتـارت نبـود

بعدازین هم ای عسل بانو دچارت نیستم

15 بهمن 1398
X

گیرم که پریشان و روانی شده باشی

افسرده دل از آنچه ندانی شده باشی

وقتی کـه رگـت را بـزنی بـا دَم چـاقو

دیـوانه تــر از آدم ِ جــانی شده باشی

از راه نصیحت بـه تـو گفتم کـه نباید

با دیـدنِ عشقت هیجـانی شده باشی

خود را بزن از غیبت شادی به نفهمی

آندم کـه پـر از دل نگرانی شده باشی

یادی نکن از سیـم و زر و مُـکنَت دنیا

تا بی خـبر از عالــم فـانی شده باشی

ناخن نکش از زهر غضب بر تن دیوار

از دست کسی تا عصبانی شده باشی

برخیز و ببین چهـره ی بانو عسلت را

تا محـوِ رخِ یــوسف ثانی شده باشی

13 دی ۱۳۹۸
X

گفتم شعاع چشمت راهِ سرابِ عشق است

گفتا که برنگردد هرکس خرابِ عشق است

گفتم بــه گِــرد رویـت پــروانه می زند پر

گفتا که بال وپرها باز ازشتاب عشق است

گفتــم لبـت همـانا انگــورِ صــادراتی ست

گفتا اگـر بـدانی شـط ِ شـرابِ عشق است

گفتـم کـه تاب زلفـت مجنـون کنـد صبا را

گفتا به نازِ لیلی در پیچ وتابِ عشق است

گفتم که"ماه من شو" از چهره پرده بردار

گفتا که‌ روی خوبان زیرِ نقابِ عشق است

گفتم کـه شعرِ حافظ آتش بـه جانم افکند

گفتابگو که خواجه عالیجنابِ عشق است

گفتم که شک ندارم بانـو عسل تـو هستی

گفتا سکوت مبهم رمـز جوابِ عشق است

11 دی 1398
X

روزگاری بـر لب ِ گلغنچه‌ ها لبخــند بود

پایِ غـم از شور شادی دائماً در بنـد بود

از وجــودِ دلنشین تـک تـک همسایـه هـا

زندگی شیرین تر ازنقل ونبات وقند بود

سال هـای شادمـانی رنگ ِرویِ بخـت ما

از سفیدی مِثل بـرف ِ بـر تنِ اسفنـد بود

در دیارِ مهربانی کس نمی گفت ازطلاق

رشته ها از تار و پودِ الفت و پیوند بود

در زمان وعـده بر لب هـا نمی آمد قسم

همدلی ها بر اساس عهد ِبی سوگند بود

گـرد غـم را میزدود از چهره ها باد صبا

گونه ها مِثل شقایق هایِ بـر الــوند بود

نم نم گلواژه جاری می شد ازچشم قلم

هرزمان بانو عسل از شعرِ ما خرسندبود

27 آذر 1398
X

دلبـــرِ آلالــــه انـــدام ِکمـان ابــرو کجاست

آن پری رخساره ی نازِ طلا گیسو کجاست

برده از من سرمه سرمه صبر و آرام وقرار

مرمرین تـن پیکرِ طنازِ چشم آهو کجاست

تا ستیغ صخــره ها تیهو بـه تیهو رفته ام

کبک نازِ خوش خرام کوه دالاهو کجاست

در بیـابـان دردِ بی آبی کشیـــدم سـال هـا

آب سردِخوشگوارِ چشمه ی تیهو کجاست

می تـراود شبنــم از سـر تا سـر گلپونه ها

آنکه از دامن بریزد نم نم‌خوشبو کجاست

لا بـه لای میوه ها را جستجو کـردم نبود

لعبت شیرین ترازانجیر وخرمالو کجاست

در میان کوچـه ها پیوسته پاسم میدهند

کس نمیداند عسل بانویِ زیبا رو کجاست

23 آذر 1398
X

دامنِ سبزت پر از گل هـای نازِ دلبری ست

نم نم گلخنده هایت نغمه سازِ دلبری ست

کـم نـدارد بایگانی نسخه ای از خُلق نیک

آن چه در پرونده داری امتیازِ دلبری ست

سالها در زیر شالت خودنمایی کرده است

چتـر زلفت همچنان در اهتزازِ دلبری ست

برده ای با چشم و‌ ابرویت قرار از بیقرار

اینهمه ناز و ادا از رمــز و رازِ دلبری ست

عاشقـانت را بکش با دلفـریبی تک بـه تک

تابه دستت یک بغل برگ جوازِدلبری ست

ردِ دندانت شبی روی لبـم‌ جا خوش نکرد

ازعطش لبهای من محتاج گازِ دلبری ست

گـرچه منعم‌ میکنند از چیـدن ممنوعه ها

در پس ِ پیراهنت سیب مجـازِ دلبری ست

ای عسل بانو نبایـد محـو چشمـانت شوم

بی گمان برق نگاهت روی فـازِ دلبری ست

راز و رمـزش را نمیدانم ولی عشقم هنوز

بین مهــــرویان عالـم یکـه تاز دلبـری ست

18 آذر 1398
X

دختــرِ گـــردن بلـــورِ گلــــرخِ گیسو طـلا

از سـرِ زلفـت بـریـزد بــوی شبنـم در هـوا

خیـره بر لبهای سرخ و سیب ممنوع توام

اینقَــدر حــرصم نـده با چشـم نازِ دلـــربا

در پس ِ بـاغِ پـر از پـروانه بـودم منتظـر

تا مگــر بیـــرون بیـایی از درِ دولــت سرا

پیچ و تابم میدهی از دلبری وقتی که تو

می گذاری روی دوشت یک بغل زلف رها

هـر زمـانی از سـرت افتاده باشد روسری

بــوی آویشن بپیچد لا بـه لای کــوچه ها

در میــان باغ پُـر گل بی گمــان دارد خبر

بلبل شوریـده سـر از رمــز و راز مـا دوتا

ای عسل بانونشد یک بوسه بررویت زنم

وعـده ی مـا روز دیگـر کـوچه باغ دلگشا

11 آذر 1398
X

گرچه امشب اشتباهی رو به ما آورده ای

راه و رســم ِ مهــــربانی را بجـا آورده ای

پا بنه بـر تار و پودِ فـرش چشمانم که تو

باخودت یک آسمان عشق وصفاآورده ای

آنچه ازسر تاکمر میریزد از ابریشم است

روی دوشت موجی از زلف رهـا آورده ای

در میـان کوچـه هـا از عطــرِ شیـرازِ تنت

حــافظ ِ شـــوریـده را تا دلگـشا آورده ای

آخـر ای گلچهــره یِ خنـدان لـب ِ بالا بـلا

ایـن همـه افسونگری را از کجـا آورده ای

دربرم بنشین که عمری تشنه ی مهر توام

کــــز دیــارِ همـــــــدلی آبِ بقــا آورده ای

کلبــه ام را ای عسل بانـو معطـر کرده ای

در میـان باغ ِ دامــن غنچـه هـا آورده ای

4 آذر 1398
X

از همـان روزی کــه زنـدانی شـدند آزادها

وعـده ی هــر گونه آزادی پــریـد از یادها

آتش تنــد ِ مسلسل انـدکی فــرصت نداد

تـا کمی بـالا بیایـــد از گلــــو فــــــریادها

طبقِ دستور خـــدایان لازم الاجـــرا بـوَد

با حضـور چکمه پوشان حکـم استبدادها

جای جای سرزمینم جـایگاهِ شیون است

شکوه دارد شروه شروه میهن از بیدادها

سرو سرسبزی بدور ازشعله ی آتش نماند

گُر گرفت ازخشم طوفان دامن شمشادها

دشمن اندیشه نگـذارد کــه در دانش سرا

تـا شـود روزی شکــوفا بـاغ استعـــدادها

از بـداقبـالی میانِ دود و دم افتاده است

سرنوشت ما بـه دست جمعی از معتادها

پا منه در بزم نا اهلان که دام افکنده اند

ای عسل بانـو بترس از حیلــه ی شیادها