غزلیات
24 تیر 1400
X

بی تویی در فصل تنهایی تباهم کرده است

روشنایی دوری از بخت سیاهم کرده است

دائماً در خلوت از یاد تو می بارم که شمع

همدلی با اشک ِ سرد بی گناهم کرده است

برده است از روی رأفت پی به اعماق دلم

هر کسی از راه دلسوزی نگاهم کرده است

من همان تنهای ِ مفلوکم که در اعماق شب

خنده های غم دچار بغض وآهم کرده است

ریشه ام ازهرطرف افتاده در دستان سیل

موج توفان سرنگون ازپرتگاهم کرده است

می کنم با چشمه ی چشمم خدا را التماس

نم نم ِ اشک تضرع داد خواهم کرده است

در لبـاس عـافیت خواهم تـو را بانـو عسل

خوابی ازانبوه رویا رو به راهم کرده است

4 تیر 1400
X

گرچه از تاب نگاه ِ پُر شرارش سوختم

در کلاس ِ رهبر ِ اندیشه درس آموختم

گِرد شمع شعله ور پَر میزدم پروانه وار

جز به تعلیم ِ معلم چشم ِ دل نفروختم

نور دانش آفتابم شد که در اعماق شب

جان و دل را‌ با تلالوی ِ چراغ افروختم

شدالفبا درس ومشقم روی میز مدرسه

تا درآخرجامه‌ای ازجنس دانش دوختم

می چکیداز بیقراری نم نم از چشم قلم

آنچه را در عمر ِ بیمقدار خود اندوختم

سرنوشتم را رقم زد مکتب ِ بانو عسل

گرچه از تاب نگاه ِ پُر شرارش سوختم

2 خرداد 1400
X

آسمان ِ آبی ام را هاله ای از غم گرفت

روشنایی را سیاهی در بغل محکم گرفت

مردی ازجنس جهالت آمد ازصحرای شن

با کژی ها راستی را از دیار ِ جم گرفت

بسکه کرد از‌ روز اول دشمنی ها را عَلَم

رنگ صلح ودوسِتی را ازتن پرچم گرفت

می کنم با آه ِ حسرت یادی از اسطوره ها

میهنم را در نبود ِ آرش و رستم گرفت

پیرهن را بر تن ِ ناز ِ شقایق پاره کرد

خون گرم‌ لاله‌ را با تیغ کین در دم گرفت

از همان‌روزی که شادی از دیارم پر کشید

چلچراغ روشنم را سایه ی ِ ماتم گرفت

آنقَدر بانو عسل خونابهباریدم که دوش

دائم از سیل سرشکم مژه ها را نم‌ گرفت

28 اسفند 1399
X

زدم از یـاد ِ لبـت کهـنه شـــرابی کـه نگو

تشنه ام تشنه تر از بــرکه ی آبی که نگو

لااقل بی خبرم میکند از هوش وحواس

دهـد انگور ِ تــن افشرده جوابی که نگو

دو سه پیمانه ی ناب از قدح ِمعجزه گر

آورَد چشم مــرا پـرده ی خوابی که نگو

ساقی میکــده با طعنه نهیبم زد و گفت

آنقَدر بی رمق و مست و خرابی که نگو

هرزمان آمده رویای تو در خواب نسیم

کوچه ها پُـر شده از بوی گلابی که نگو

خط ‌بکش دور و برِ واژه‌ ی رفتن که‌ دلم

کشـد از دوری تو درد و عـذابی که نگو

رنـگ رویـایی ِ چشمـان تـو بانــو عسلم

می بـرَد روح مـرا سمت سرابی که نگو

16 بهمن 1399
X

چلچراغی ازبنفش و سبز و آبی می شوی

صبحـدم بر بام چشمم آفتــابی می شوی

میرسند از بی قــراری خوشه ی انگورها

هــر زمـانی از تبسم لب شرابی می شوی

زیر و بمهای تنت نم نم بگیرد طعم سیب

خوشتر از افشرده ی آب گلابی می شوی

روسری را میدهی درکوچه هاتحویل باد

در خیـابان های شهـرم انقلابی می شوی

آیـدَم عصـر ِلچک های رضاخـانی بـه یاد

بسکه طناز و لوند ازبی‌حجابی می شوی

از تلالـــوی ِ وسیـع ِ چهــره ات بانو عسل

صبحـدم بـر بام چشمم آفتـابی می شوی

9 بهمن 1399
X

هــر چند کــه با طعنه شکستی دل ما را

غیــر از تو کسی حــل نکند مشکل ما را

بعد از تو غم از کوچه‌ی ما آمد و کوبید

کوبنـــده تــر از لشکر شب منـــزل ما را

جـز آه ِ پــر از غصه نمی زد بـه سرشتم

از روز ازل آن کــــه لگـــــد زد گِـل ما را

یک ثانیـه از بخــت بــدم دود ِ هـوا کرد

از هـر سه طــرف باد ِ فنـا حـاصل ما را

روزی کـه خـــدا حـوصله زد بـر گِل آدم

گـم کــــرده مگـر تکــه ای از پـازل ما را

دروازه ی شب را بــه چــراغی نفروزیم

تا روی تــو روشـن بکنــد محـــفل ما را

بانـو عسلم از شـــرر بـــرکــه ی چشمت

انواع صــــدف بــوسه زند ساحـل ما را

25 آذر 1399
X

دختـر ِ گیسو طـلای ِ شهـر ِحافظ حالتان

کـم بناز از چشم ناز و بـاغ سن و سالتان

از نسیـم دلـــــربای ِ عطــر زلفـت آمــدم

از خیــــابـان نمــــازی تــا ارم دنـبــالـتان

گرچه ریزد نم نم ازگلهای اندامت هوس

یک نفس راضی نباشم تـا کنـم‌ اغفـالتان

هوشم از سر میرباید میوه های نورسَت

نخ به نخ باید بدوزم دل به سیب کالتان

تِق تِق کفشت که برداردسکوت کوچه‌ را

پشتِ سر پروانه میریزد به روی ِ شالتان

لااقـل وِرد ِ زبان کـن آرزویـت را کـه من

از کتاب خـواجـه‌ ی عاشق بگیرم فالتان

آنقَـدر نازی کـه از قصر بلور افتاده است

موجی از رنگین کمان بر وسعت اقبالتان

دانه ی ریز سیاهی روی لب داری که ماه

می گشاید چهره از اعجاز خط و خالتان

عاقبت مـا را به کشتن میدهد بانو عسل

تاب زلف و چشم ناز و گونه‌ های چالتان

24 آذر 1399
X

در سیـاهی پـــــرده افتــــاد از رخ تابانتان

شد مسیر ِ کـــوچه روشن تا لـب ِ ایوانتان

کردی از ناز نگاهت روز و شب افسونگری

تـا شوم با سِحر و جادو شاعـر چشمـانتان

نـم نـم بـاد صبـا از بس به مویت شانه زد

میتراودبوی‌خوش از زلف مشک افشانتان

جان به دست ورطه ی تلخ هلاکت میدهد

آن که نوشد قهـوه ی قاجـاری از فنجانتان

سال ها عاشق تر از گنجشککی برچیده ام

روی دست ِ پنجـــره از ریـــزه هـای نانتان

آنقَـــدر نـاز و فـــریبایی کــه هنگام سماع

مـــولوی را دل ربــاید دامــــن چـرخانتان

ای بهشتت سرزمین عجز و عصیان و گناه

آدم عـــاقل نچینـــــد سیـبی از بستـانتـان

در نگـاه ِ بی قـــرارم زل نــزن بانــو عسل

پـاره گـــردانَـد دلـــم را نــاوک مـــژگانتان

16 آبان 1399
X

هر زمانی غزل از چشم تـرم می ریزد

تَلی از خاطـره ها دور و برم می ریزد

ساکـن جنگل سبـزم ولی از تـرس تبـر

آن چنان دلهـره دارم کـه پرم می ریزد

خـارج‌ از کلبـه تسّلا بدهیدم که خزان

برگ ِ سرما زده را روی سرم می ریزد

تـا زمـانی کــه نبنـدم نفس پنجــره را

غـم بی شرم و حیا پای درم می ریزد

من همان‌‌‌ بی رمق ِ زرد ِنحیفم که اگر

شاخــه ام را بتکـانی ثمـــرم می ریزد

گرچه بی بهره ام ازشاعری و فن بیان

شُرشُرِ شعـر و غـزل از هنـرم می ریزد

مِثل اشکی که فرومیچکداز چشم قلم

غــم بانــو عسـلـم از جگــرم می ریـزد