غزلیات
غم گیتی چو به بندت بکشد ازپس و پیش
پیش افشاگر بی ریشه منال از دل ریش
پشت ِ آلونک سرما زده در پای سکوت
سر به دامانِ گریبان بنه در خلوت خویش
کسی از ضلع تعقُل به یقین تکیه نکرد
نه به خاخام یهودی نه به آخوند وکشیش
شحنهیِشبچهبداندکه درخشنده تر است
دین و آیین من از آینه ی کاخ هَدیش
گفته بودی که وقیحانه تَوهّم زده است
شیخ شهرازتب هذیان نکشدبنگ وحشیش
واعظم مظهر وَهم است و به تعبیر حکیم
خوابِ آشفته تراوش کند از ذهن پریش
رود از شوق چرا تا به لب دره یِ گرگ
سگِ بینای شبان گرچه گرا داده به میش
ظاهرِ شیخِ ریا را عسلم ساده مگیر
که به تیغت بزند بی خبر از نخ نخ ریش
نم نم که شراب از تن انگور گرفتم
در مشرقِ ساغر شرر از نور گرفتم
بی سابقه با اهل هنر زمزمه می کرد
هر نغمه ای از گوشه ی ماهور گرفتم
در کوچه سراسیمه زدم بر تن سازم
گر بوی دف و تنبک و تنبور گرفتم
در باغ رز و رازقی و پیچ شقایق
تنها ردی از سوگل مو بور گرفتم
آندم که زدم تورِ کمین در پس پرچین
گلبوسه ای از غنچه ی مغرور گرفتم
فرهادم و در لحظه به یاد لب شیرین
قدری عسل از لانه ی زنبور گرفتم
بانو عسلم نوش و گوارای تو بادا
شعری که من ازخوشه ی انگورگرفتم
آشفته ام از دوریات ایعشقِ محالم
بدحالم و اصلاً تو ندانی به چه حالم
در کلبهیِ بی پنجره از حرصِ نبودت
آسیمه سر و مضطرب و رو به زوالم
ترسم که بلافاصله در راه وصالت
شاهینِ حوادث بزند بر پر و بالم
بانو چه نوشتم که تو در آخرِ نامه
آتش زدی از نحوهیِ پاسخ به سؤالم
یخ می زدم آندم که بگفتی به اشاره
هرگز نرسی باهمه سعیات بهوصالم
ای چشمهی پاکیزه تر از نم نم باران
هرقطرهای از حرف توشد شعر زلالم
ها کن صنما عطر دل انگیز نفس را
تا حس بکنم در بغلِ بادِ شمالم
دردا که من از پله یِ پردازشِ رویا
بر سقف شب افتاده ام از بام خیالم
ازبسکه کشیدیعسلمسرمهبهچشمت
در دشت غزلخیره به چشمان غزالم
بر تن صاف صنوبر پنجِ وارو می کشم
عکسِدل را یادگاری ناز و نیکو میکشم
با مدادِ جعبه رنگی پشت باغ اطلسی
یکبغلمریمگلیدر ذهن شببو میکشم
صدغزال ازدشت لبریز ازغزل رَم میکند
تا پلنگی را به سمت بچه آهو می کشم
با زبانِ بی زبانی رویِ دیوار سکوت
هرچه را از دل شنفتم با هیاهو میکشم
فرچه ام را می زنم در شیشه های آبرنگ
آنچهرا بر من گذشته با قلم مو میکشم
دیگر از غمنامه ی رستم نمی گویم ولی
قصه یِ سهراب را با نوشدارو می کشم
در هوایِ عشقم از آیین درویشی هنوز
بارهادرکوچه و پسکوچهها هو میکشم
قندِ خونم رفته بالاتر ولی با تیشه ام
آنقَدرها یادِ شیرینم که کندو می کشم
تِق تِقکفشعسلبانو که میآید بهگوش
کلبه ام را با ترنم آب و جارو می کشم
آمــد بـه بـرم سـر زده در عالــم رویا
آلالـــه رخی ناز و گـل انـدام و فــریبا
گفتـم صنما شمع شبستان کـه هستی
کـز دیدن رویـت شده ام محـو تماشا
گفتــا مگــر از سلسلـه ی بی خبـرانی
شهزاده منـم دختـری از نسل پـری ها
با شعله ی رخساره زدآتش به وجودم
آتشکــــده یِ مـشـــتعل قصر اهورا
شب بودو زحل بودو هلال رخ مهتاب
مــن بــودم و او بــود و تلالــؤی ثـریا
تابنده تر از جلوه ی ماه آمد و من هم
بی خود شدم از دیدن آن هاله ی زیبا
شرمـم نگذارد که در این قصه بگویم
بانــو عسلـم آمــده بــود از درِ اغــوا
بارها گفتم فراموشت کنم اما نشد
زندگی در ترکِ آغوشت کنم اما نشد
بخت خود را در وصالت آزمودم تا مگر
یک دوروزی تکیه بر دوشت کنم اما نشد
گفتم از شعرم بسازم کوزه های پرشراب
در غزلها مست و مدهوشت کنم اما نشد
دختر خان را فرستادم تو را راضی کند
روز عقدت حلقه در گوشت کنم اما نشد
گفتم ازصحرا بیایی حورِآویشن به دست
سینه را مهمانِ دمنوشت کنم اما نشد
منتظر بودم خزانم را بهار آید بهار
صبح فروردین غزلپوشت کنم اما نشد
با تمام حس و حالم بارها بانو عسل
پیش خود گفتم فراموشت کنم اما نشد
گرچه با تنهاییَم سر کرده ام
گفتگو با خود مکرر کرده ام
دل پریشانم که با پیک و پیام
دخترِ خان را مکدّر کرده ام
سوگلِ شیرازی از هوشم پراند
آنچه را در مکتب از بر کرده ام
پیش خود گفتم دلِ خانزاده را
با غزل هایم مُسخَّر کرده ام
گوهری از جنس زر باشدکه من
با طلا او را برابر کرده ام
دل نشاید کندن از جام شراب
سال هاعادت به ساغر کرده ام
در مسیر کوچه یِ بانو عسل
هرچه دیدم ثبت دفتر کرده ام
ای صبا سنگ صبورم را بگو
من تو را از ریشه باور کرده ام
زدم با اِذن حافظ فالِ دیگر
جواب آمد مجو خوشحالِ دیگر
مگردان حالِ ما را یا مُحوّل
که غم حاکم شود یک سالِ دیگر
با آن که دل انگیزِ ارم آن ورِ پل بود
دلشادی ام از عطر تنِ غنچه یِ گل بود
پر می زدم از وسوسه در عالم رویا
ازعشق بهشتیکه پر ازکوزه یِ مُل بود
آزاد و رها منزل و مأوا بگرفتم
درگوشهیپرتیکهنهزنجیر ونه غُل بود
نازک بدنی آمد و دادم دو سه ساغر
از کهنه شرابی که سراسر الِکُل بود
در شور و شرِ ذهنیتم آن همه شادی
از زمزمه یِ نی لبک و ساز و دهل بود
آن دم که شدم منقلب از نامه ی اعمال
در دست چپم برگه ای از دفتر کل بود
در باغ جنان ناوک مژگانِ پری ها
خونریز تر از تیغِ کجِ خانِ مغول بود
پیمودم اگر با دل و جانم تپه ها را
منزلگهِ بانو عسلم بر سرِ تُل بود