دوبیتی
عـزای لالـــه هـای واژگــون است
سـراپای شقایق غرق خون است
میــان اضطـراب و بغض کــوچه
صدای طبل و تار ذوالفنون است
نگاهــت آتشـــــم زد از شـــراره
کــه دودم رفتــه بالا تـا ستــاره
اگر سوزد به سختی استخوانم
رُخـت را می کنم از نـو نـظـاره
تا شانه زنی زلفِ غزل ریزت را
ریزد به ارم عطر دل انگیزت را
از باغ تنت هدیه بیاورده نسیم
در کوچه ی ما بویِ دلاویزت را
تو میدانی کـه در بند تو باشم
اسیـر چشم و لبخـند تو باشم
چنان آتش زدی در تار و پودم
کــه عمـری آرزومنـد تـو باشم
هنوز از عشوه ات ای دخترِ لُر
به احساسم زنی دائم تلنگر
لبت قرمز شد از موجِ تبسم
گرفت از آتش عشقت دلم گُر
گـویی کــه لبت بــوسه به پیمانه زده
آتش بــه حــریم امـــن میخـــانه زده
روشن شده کاشانه ام از جلوه ی نور
خورشید مگـر به مــوی تـو شانه زده
آن کــه مــرا دوش بهــم ریخته
عشق و هوس را به هم آمیخته
بیــنِ غـــزل مشعـل احساس را
در دل هــر واژه بــــر انگیـخته
من آن افسرده جانِ تیــره بختم
کـه افتــاد از بلنـــدی ها درختـم
از آن روزی کـه اقبالم کـج افتاد
به زیر دست و پای سنگ سختم
مگر بغضی که مانده در گلویم
کند در جای خلوت قصه گویم
هنوز از نا امیدی می کنم خاک
دلـــــم را در مـــــــزار آرزویـم