دوبیتی
جـهانـــم را جهنـم کــرده ای تو
دلم را خانه ی غـم کـرده ای تو
به جرم چیدن سیب از بهشتت
مــرا رسوای عالـــم کرده ای تو
بدور از عشوه هامهمانمان شد
دوای ِ درد ِ بی درمـانمـان شد
غزالی از دیار ِ انـس و الفـت
رفیق ِ یکدل و یک جانمان شد
نهانے در تب و تابِ وصالت
زدم زل بر دو تا چشمِ زلالت
به روے فرشے از گلبرگِ رویا
رها بودم در آغوشِ خیالت
شکوه ِ جلوه های نور پیداست
رخ مهتابی ات از دور پیداست
لبت نم نم کـه میریزد به ساغر
شـراب کهنه ی انگـور پیداست
زمــانی بـا تمـام ِ تـار و پــودم
به عشق روی دلبر می سرودم
ولی روزی که ازشعرم جداشد
غزل شد منشاءغم در وجودم
نگاهت آیه های مهربانی ست
لبت اکسیر ناب زندگانی ست
شراب ِ نـم نـم گلخـنده هایت
نشانی از غرور نوجوانی ست
پیچیده صبا زلف طلا ریزت را
تا سکته دهد عاشق ناچیزت را
در موسم گل، نسیمِ شیرازِ تنت
ریزد به اِرم بوی دلاویزت را
به فرمان خدایِ ماه و خورشید
نگهــبان ِ سپـاه ِ سبــز ِ جــاویـد
بساید سر به سقف عرش اعلا
شکـوه ِ کاخ هـای تخت جمشید
از ابرِ پُر از غصه که غم می ریزد
بـاران بــه تـن ِ بـاغ ِ اِرم می ریزد
بُگشا نفس پنجـره ها را که نسیم
از اشک تــر ِ سپیـده دم می ریزد