دوبیتی
ماهِ کنعانی من فاصله را دور بــریز
از درِ مهــر بیا روی شبـم نور بــریز
صبح آدینه مـــــرا تا وسط باغ ببر
آندم از جام لبت شربت انگور بریز
مانده ام با کی بگویم راز دل
تا بگردد بعد ازین دمساز دل
لحظه لحظه غالبا در هر تپش
پر بگردد گوشم از آواز دل
ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﯾﺎﺩﺕ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ
شورِ قـایـم باشکی ﯾﺎﺩﺕ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ
یـاد ِ یار ِ مهــــربان ﯾﺎﺩﺵ بـه خیر
ﺷﻌــﺮﻫﺎﯼ ﺭﻭﺩﮐﯽ ﯾﺎﺩﺕ ﮐـﻪ ﻫﺴﺖ
بیا ای گل که از بوی تو مستم
مثال سایه دنبال تو هستم
هنوز از روی مردی پایبندم
به پیمانی که اول با تو بستم
ز لبخندی برایم ناز کردی
به رویم زندگی را باز کردی
چو گفتم لب گذارم بر لبانت
دو باره عشوه را آغاز کردی
گهی ما را ز مهرت می نوازی
گهی با عشوه هایت می گدازی
نمی دانم که در این قهر و آشتی
مرا خواهی بسوزی یا بسازی
بنا داری که غمگینم بسازی
ملول از جان شیرینم بسازی
هدف کردی شعورم را که شاید
بدور ار رسم و آیینم بسازی
شب آدینه را مهتاب گردان
ز لبخندی مرا بی تاب گردان
به رسم دلبری با یک اشاره
بیا قند دلم را آب گردان
شبی جام و شرابی رو براه کرد
ز لبخندی دل و دین را تباه کرد
چو گردیدم کنارش مست و مدهوش
در آغوشش مرا غرق گناه کرد