دوبیتی
به سویت آمدم با عشق و احساس
ملاقاتت کنم در باغ گیلاس
کشیدم از سر تو روسری را
که ریخت از شانه هایت یک بغل یاس
همان روزی که گشتم ناشکیب
شدم شیدای چشم دلفریبت
تو راندی از بهشتم تا که هرگز
نچینم میوه ای از باغ سیبت
ﺑﺪﻭﻥ بوی زلفت ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻌﻄﯿﻞ
نسیم از رویِمشک ناب تعطیل
اگر پوشیده باشی چهره ات را
طلوعِ روشنِ مهتاب تعطیل
حبیب لاله های حال و سابق
تویی نازک تر از برگ شقایق
شبیه چهـره ات هرگز ندیدم
تو را با هر گلی کردم مطابق
چنان می روید این جا خشکسالی
که قحطی می شود حالی به حالی
دراین وادی بسی دلخسته دیدم
زمستان را به روی دار قالی
ترازوی قضا را بسکه کج کرد
حسابی ملت ما را فلج کرد
چو زشتی پیش مردم شد نمایان
خبر آمد که قاضی قصد حج کرد
هنوز از عشق و احساسی که دارم
تو هستی جای الماسی که دارم
تو را در جای امنی می گذارم
فقط از شک و وسواسی که دارم
به روی شانه ها گیسویت آویخت
هزاران شاخه گل از دامنت ریخت
نگاهم کردی و لبهای سرخت
دلم را از هوسناکی برانگیخت
"الا یا ایهـــاالْسّاقی" کجائی
عــلاج درد بی درمان مــائی
أدر کاساً ، شده پیمانه خالی
بیا تا ساغرم را پـُــر نمـائی