آرشیو شهریور 1396
31 شهریور 1396
X

از جنگل ِ مهر ِ عاشق انگیز

ریزد به نگاه ِ دشت ِ زرخیز

هنگـام ادای خطـبه ی عقــد

صـد برگ ِ طلا بـه نام پاییز

28 شهریور 1396
X

چو آید از سفر زرد ِ دل انگیز

خیابان ها شود از بـرگ لبریز

هنوز از بی قـراری باز مـانده

نگـاه پنجـــــره در راه پائیــز

25 شهریور 1396
X

کجـائی ای گُـــلِ سیب ِ حیاطــم

تو هستی باعث شور و نشاطــم

چنان لبریزم از یادت که هــــرگز

نرفتی لحظــه ای از خـاطــراتم

21 شهریور 1396
X

روزهـایی کـــه خیال ِ همـــه رويایی بـود

لحظه هـا بی خبر از دختـــر قشقایی بود

سال هـا رفت و بـــه یـاد لب او نـوشیدم

ساغری را کـه پــر از تلخی و گيرایی بود

گر نکردم گذری نیمه شب از کوچـه ی او

مایـه ی دلهـــره از پیـــری و رسوایی بود

آرزو کـــردم و گفتـــم کـــه تعـارف بکنـد

استکانی که پر از عشق و پر ازچایی بود

بعد ازین هـم گلـه ها می کنم از بـاد صبا

مانع مــا دو نفـر هــرزه ی هـــرجایی بود

بین گل هـای شقایق کـــه عـروس چمنند

رخ معشوقــه ی مــن مظهــر زیبایی بـود

گفته ام در دو سه تا نامه بـه بانـو عسلم

عشق من،زندگی ام بسته به می آیی بود

19 شهریور 1396
X

کنــارِ یــارِ زیبائی کـــه قــــدرش را نـــدانستم

زدم بر بخت خــود پائی که قدرش را ندانستم

من ِ دلـــــداده دانستم کـه آن شیرین زبان دارد

زبان نغــــز و شیوائی کـــه قـدرش را ندانستم

جوانی کـردم و چندی گذشت از عمــر شیرینم

میــان روز و شبهـائی کــه قــدرش را ندانستم

خـدا داند کـــه ننهادم دو چشمم را شبی بر هم

بــه عشق سرو رعنائی که قــدرش را ندانستم

نشستم گـــریه ها کردم به یاد قـــــد و بالایش

بــه زیر دارِ افـــرائی کـــه قـدرش را ندانستم

کماکان در غــزلهایم زلال اندیش و جـــاری بود

همـان آب گـــوارائی کــه قــــدرش را ندانستم

میان خـواب و بیـــداری عسل آمــد به دیدارم

ببستم دل بــه رویـائی کـه قدرش را ندانستم

18 شهریور 1396
X

کنار ِ جــوی ِ پــر آبی کــه فکـرش را نمی کردم

گرفت آخر مرا خــوابی که فکرش را نمی کردم

سوار موج پر جنبش چو نـــور از دور می آمـد

بـه سویم دُرّ نایـــابی که فکـــرش را نمی کردم

بـه دستم داد و نوشیدم در آن حالات سُکر آور

شراب خـــالص ِ نابی کــه فکـرش را نمی کردم

اگر چه شادمان بودم از آن خواب خیال انگیز

پریـــدم از دق البابی که فکـرش را نمی کـردم

پس از بیـــداریم دیدم تمـام هستی خــود را

به روی دوش ِ سیلابی که فکرش را نمی کردم

منِ وحشی صفت را گو که خو کردم به آسانی

به فـرهنگ و به آدابی که فکرش را نمی کردم

پس از چندی شکیبائی چه بی تابانه پر کرده

وجودم را تب وتابی که فکرش را نمی کردم

به زیر پلک چشمانم ولی هـر لحظه می دیدم

عسل را مثل مهتابی کـه فکـرش را نمی کردم

17 شهریور 1396
X

بیـاد آور غـــــم تلـــخ بنـــــان را

که دائم بــر کشید از دل فغان را

به گوش ِ جان پیاپی می رسانـد

گــــرامافون صدای شد خزان را

15 شهریور 1396
X

چشمک زدن و دلبری ات ما را کشت

شال و گـره روسـری ات مـا را کشت

شال و گـــره روسری ات اصلاً هیچ

بانـــو بدنِ مــرمـری ات مـا را کشت

10 شهریور 1396
X

سرودِ بـرتر از شعــر و غـزل باش

برای مرد و زن ضرب المثل باش

جهـان را پــر بکـن از روشنـــائی

چـــراغِ سر درِ بیــن المـــلل باش