آرشیو دی 1395
30 دی 1395
X

پری رویِ گل اندامم نگیر از من خـیالت را

کـه دارم بـینِ رویاها تبِ شوقِ وصـالت را

به بوی ناب میخکها شدیداً کرده ام عادت

درون کـوچه می ریزی مگر زلف شلالت را

میان کوچه می مردم اگر روزی نمی دیدم

لب سرخ و رخ ماه وسیاهی های خالت را

از آن روزی که‌ با نازِ نگاهت شاعـرم کردی

به جای باده می نوشم غـزل های زلالت را

دلیل ِ شکوه هایم را ولی دیگــر نپرسیدی

مگر پاسخ نمی دادم جوابِ هـر سؤالت را

هنوز ای شاخه ی پُرگل خدا داند پشیمانم

که مثلِ ساقه ی پیچک نپیچـیدم نهالت را

بدونِ روی مهتابت حریم خانه تاریک است

نگیر از مـن عسل بانو شبی برقِ جمالت را

20 دی 1395
X

دیشب کــه شکوه ام را با ماه کرده بودم

جمــعِ ستاره هــــا را آگاه کـــرده بـــودم

آشفته شد ســــــه تارم از شـرح روزگارم

از بس که نالــه های جانکاه کــــرده بودم

معشوقه ردّ شد امّـا نشْنید هــق هقـم را

ای کاش درد دل را با چــاه کــــرده بودم

درد و دریغ و افسوس آمــد به پیشوازم

گویا که قوم و خویشی با آه کرده بودم

روزی کـــه پا نهادم در شاهـــــراه مقصد

بیعت بـه نام کـورش، با شاه کــرده بودم

از ترس قهر قیچی در کوچه های ایجاز

محدوده ی غـزل را کـوتاه کــرده بـودم

پا می زدم بـــه غم هـا در اوج نوجوانی

با خــود اگــر عسل را همـراه کرده بودم

14 دی 1395
X

جـذّابی و همرنگ شقایق شده ای تو

از چشم تو پیداست که عاشق شده ای تو

پیـدا نشود مِثل تــو در پهـنه ی گیتی

دردانه ای از خلقت خالــق شده ای تو

با عشوه بیا در محـل و محـفل عشاق

زیرا که پذیـــرفته و لایق شده ای تو

از باغ بهشت آمــده ای تا که بگوئی

با زندگیِ ساده موافــق شده ای تو

ای گــوهر درّدانه بدان قدر خودت را

چون برحـذر از آینه ی دق شده ای تو

آنقــدر ظریفی کـــه به عنوان تشابه

با برگِ گلِ لالــه مـطابق شده ای تو

تا کی بزنم بر سر و با شکوه بگویم

عذرای منی مونس وامـق شده ای تو

گاهی دل مـــا را به نگاهــی ننوازی

شاید که عسل محو دقایق شده ای تو

5 دی 1395
X

رفته ام از قمصـــرِ کاشان گـــلاب آورده ام

شال زربفت و حریر و عطــــرِ ناب آورده ام

در مسیرم پـــونه و انـــواع گل روئیــده بود

غنچـــه های تـازه را از جـــوی آب آورده ام

سعی و کوشش کرده ام در قالب اشعار خود

واژه ها را همچنان با آب و تـاب آورده ام

زین نهادم در سحر بر گُــــرده ی اسبِ خیال

در هـــــــوای دلبــــرم پـا در رکــاب آورده ام

با وجـود صد خطر بیرون زدم از عمـق شب

رو بــــه سوی قلـــــه های آفتـــاب آورده ام

گرچه حکم کشتنم را شیخ شهرم داده است

راحــت و آسـوده از بیضا شـــراب آورده ام

نسخـــه ی درمان دردم را عسل پیچیده بود

با خودم مقــداری از داروی خـواب آورده ام