آرشیو دی 1392
27 دی 1392
X

در حنجره ام ناله و فریاد نمانده

جایی که کنم شکوه ز بیداد نمانده

چادر زده اردوی خزان در پسِ باغم

در دشت و دمن شاخه گلی شاد نمانده

روزی که حصار از اثر زلزله افتاد

برگی به تن شاخه ی شمشاد نمانده

آن بلبل شادی که سحردر قفس افتاد

صد سینه سخن دارد و آزاد نمانده

خون می چکد اینجا عسل از بال کبوتر

مرغی دگر از حیله ی صیاد نمانده

ترسم که مرا بینی و با عشوه بگویی

از قصه ی تو خاطره در یاد نمانده

16 دی 1392
X

منّت کشم از دوست و بر ما نگذارد

در کلبه ی ما نیمه شبی پا نگذارد

در خیل خیالاتم و شب از غم عشقش

خوابی به دو چشم آید و رویا نگذارد

یا رب گذر ثانیه ها در دلش افتد

تا وعده ی امروز به فردا نگذارد

زندانی این شهرم و افتاده ام از درد

در پای حصاری که تماشا نگذارد

وقتی که صبا بوسه زند دامن گل را

رختی به تن غنچه ی زیبا نگذارد

ترسم که خزان آید و از دفتر شعرم

برگی ز غزل های مرا جا نگذارد

شرمنده شوم خواهش دل را بکنم فاش

صد سینه سخن دارم و لبها نگذارد

بنهاده خدا در دل من مهر ِعسل را

شوری ست که در هر دل ِ شیدا نگذارد

10 دی 1392
X

نه که دل بسته به گلهای ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ

از زمـانی کـه بهــار آمـده ﻋـﺎﺷﻖ ﺷﺪﻩ ام

بین مردم شده دیوانگی ام سوژه ی داغ

ﮐــﻪ ﺩﻝ ﺁﺯﺭﺩﻩ از اخـلاقِ ﺧـﻼﯾﻖ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ

مِثل متروکــه تـرین اسکلـه ی راکــدم و

ﺟــﺎﯾﮕـﺎﻩِ ﺑﻠــــﻢ ﻭ ﺑﺴﺘــﺮِ ﻗــﺎﯾﻖ ﺷـﺪﻩ ﺍﻡ

گاهی از جبر زمـان پا ننهـم روی اصـول

از درِ فلسفه چــون وارد منطـق شده ام

وقت اگـر پا بـدهد ﺑــﺮ ﺩﻫــﻦ ﻏﺼـﻪ ﺯﻧﻢ

بسکه ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﺯ ﺁﯾﻨﻪ ﯼ ﺩﻕ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ

گرچه هر ثانیه ام‌ را گذراندم‌ به سکوت

نتوان گفت که بی زمزمه ناطق شده ام

من که روی لــب بانـو عسـلم زُل زده ام

عاشــقِ صنعــتِ نقــاشی خالـق شده ام