آرشیو تیر 1396
31 تیر 1396
X

انگـور شدی غـــــــــــــرق شرابم کردی

مشروب شدی خانه خـــــــــرابم کردی

دیگــــر نشوم وسوسه ای مایه ی تلخ

هوش از سر من بردی و خوابم کردی

23 تیر 1396
X

در نبودت می خراشد روحــم از ناراحتی

بـر سرم کی گسترانی سایه ات را ساعتی

گـــرچه عمری مانده ام در بین راه انتظار

در میان اهــل دل معروفم از کــم طاقتی

از همان روزی که تنها آمــــدی در لاله زار

مطمئن بودم کـــه با آلالـــــه داری نسبتی

روزهــا مثل پلنگِ وحشی دور از غــزال

در کمینت می نشینم تا بیابـم فــــرصتی

با همین وضعی که دارم بامنِ افسرده دل

لحظـــه ای سازش نـدارد روزگـــار لعنتی

ای که دائم شکوه داری از غم و درد فراق

دوری از معشوقـــه دارد احتمالاً حکمتی

خواهشم را ای عسل بانو دوباره ردّ مکن

حرفها دارم که می گویم به شعرم دعوتی

16 تیر 1396
X

همچنان در شهر مـــا "هالـو مآبی" خـوب نیست

تازه در روز قلــــــم "خـودکار آبی" خوب نیست

بی خبر باشی اگـــــــر از درد مـــردم بهتر است

کشکِ خود را داخل هاون بسابی خوب نیست

در حضور حضرتِ قــــاضی دهــــــــانت را ببند

در قوانین جــــزا حاضر جـوابی خــــوب نیست

شیخ مـا فرمــوده بی بارانی از گیسوی توست

شل مگردان روسری را بد حجابی خوب نیست

مرگ این و آن به مــــا چه هـرچـه گفتندت نگو

در خیابان هـــــــــــر شعار انقلابی خوب نیست

مثل رنگ چادرت عمــــــــــری سیاهی را بپوش

رنگ سرخِ دامــــــن و زلف شرابی خوب نیست

پیش مـــریم، پیش لالـــه، پیش خـان ِ دهکده

ای عسل پوشیدن تاپ ِ رکابی خــــوب نیست

8 تیر 1396
X

توشه ی ره می نمایم "هــرچه بادا باد" را

می روم شاید بجویم همــدل و همــزاد را

پای شیرین در میان باشد که کوه بیستون

هم چنان دارد به خاطـر قصه ی فرهاد را

می توان با جـــــوهر اندیشه نقاشی نمود

روی بــرگ هـــر درختی جـــایِ پایِ باد را

از خدا خواهم شبی پیوسته سیلاب آورد

تا مگــر در هـم بپیچد خــانه ی بیــداد را

تا کـه دست اعتراضم را گـره کـردم گرفت

در خیابان هـا مسلسل فرصتِ فــــریاد را

ای خــدای زنبق و لاله مـرا عمــــــری بده

تا ببینم با دو چشمم مــــــرگِ استبداد را

لااقــل بانو عسل بـــر روی شعــرم پا بنه

تا کـــه بر پایت بـــریزم واژه های شاد را

4 تیر 1396
X

دفتری پُر دارم از طنز و غـزل های جدید

از رباعی هـای شیرین تا مثل های جدید

کوله بار شادی ام را با تـو قسمت میکنم

تا دلت پرخون نگردد از دغل های جـدید

ازهمانروزی که شد اندیشه از دانش تهی

سرزمینم پر شد از لات و هُبل های جدید

دختر ابرو کشیده کاینقدر پُــز می دهد

گونه ای برجسته دارد از عمل های جدید

حکم قاضی القضات ما عمیقاً نافذ است

همچنان در مـورد دزدِ دکل های جـــدید

آنقدر نافذ که گوئی با دو امضا داده است

قاضی پرونده را دستِ اجــل های جدید

طنزِ تلخ طعنه را کم کن که تنبیه ات کند

بی گمان با این اثر باباشَمل های جـــدید

می کنم هر شب دعــــا تا لااقل وارد شود

قوری و کالای چینی با "عسل" های جدید

2 تیر 1396
X

مثل برق آمد و از کــوچه ی ما رّد شد و رفت

نفسی ماند و همان لحظه مُــــردد شد و رفت

دیدم از گودی چشمش کـه کمی واهمه داشت

َاز همان لحظه دچــار شک بی حد شد و رفت

گـونه ی نازکش از بوسه چه قـــرمز شده بود

عشوه ها کرد و پر ازخنده ی ممتد شدو رفت

دیگــر آن میوه ی ممنوعـــه به کس دل ندهد

آخر از بهر دلــــم کافــــر و مُــرتد شد و رفت

گفتم ای فتنه گـر از عـــــرض خیابان مـــگذر

بی خیال از خطر و هر چـه پیامد شد و رفت

دلفریبی کـــه سحر مونس جـــــانم شده بود

با مــنِ ساده دل از بخت بـدم بـد شد و رفت

قلــــمم می دود از نو به مـــــــوازات قطـــار

در غروبی کـه عسل راهی مقصد شد و رفت

11 تیر 1396
X

ماهِ کنعانی من فاصله را دور بــریز

از درِ مهــر بیا روی شبـم نور بــریز

صبح آدینه مـــــرا تا وسط باغ ببر

آندم از جام لبت شربت انگور بریز