آرشیو بهمن 1394
30 بهمن 1394
X

هرچند کـــه بین مــن و تو کـوه و کُتَل ﺑﻮﺩ

راهی ﮐــﻪ ﻣﺮﺍ ﻭﺻﻞ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻏـــﺰﻝ ﺑﻮﺩ

پیــوسته ﺩﺭ ﺍﯾـــﻦ ﻓﺎﺻﻠـــﻪ ﯼ دلــــهره آور

ﻋﻤــــﺮِ ﻣـــﻦِ آواره ﺑـــﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺍﺟـــﻞ ﺑـﻮﺩ

ﺁﺩﻡ کـــه چنین ﺳﺠﺪﻩ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ

تصویـــر تـــو بر سر درِ ﺗﺎﺭﯾـــﺦِ ﻣﻠـﻞ ﺑــﻮﺩ

ﺩﺭ ﻭﺍﺩﯼ ﻏــــــﻢ ﺳﺎﺩﻩ ﺗــﺮﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﻫـﺎﯾﻢ

ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﮔــــﺮﺩﻧﻪ ﯼ ﮐـــﻮﻩ ﻭ ﮐُﺘﻞ ﺑﻮﺩ

ﺍﯼ ﯾﺎﺩِ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﮐـــﻪ ﺩﺭ ﮐـﻮﭼـﻪ ﻭ ﺑﺎﺯﺍﺭ

ﻋﺸﻖ ﻣـــﻦ ﻭ ﺗـــﻮ ﺑﺎﻋﺚ ﺍﯾﺠـــﺎﺩِ ﻣﺜﻞ ﺑﻮﺩ

ﺩﺭ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﯼ ﺣﺴﻦ ﺗـﻮ ﺍﯼ ﺷﻤﻊ ﺷﺐ ﺍﻓﺮﻭﺯ

ﺩﺭ ﻣﻌﺒﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﺎ ﺑﺤﺚ ﻭ ﺟﺪﻝ ﺑﻮﺩ

ﺩﻝ ﺩﺭ ﮔـــــﺮﻭ ﭼﺸـﻢ ﻭ ﻟﺒﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔـــــﺮﻧﻪ

ﺑﺎ لعبتی ﺍﺯ ﺍﻫـــﻞ ﻣﺤـــﻞ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺣــﻞ ﺑﻮﺩ

در محـــفل و در حـــوزه ی مانای غزل ها

ﺷﯿــﺮﯾﻨﯽ ﺍﺷﻌــﺎﺭ ﻣــﻦ ﺍﺯ عشق ﻋﺴـﻞ بود

30 بهمن 1394
X

تا بـه دیدارم بیائی غصه ام کـم می شود

زخمهای کهنه با دست تو مرهم می شود

هر زمانی از میان کوچه ها ردّ می شوی

خانه ها پر از نسیم یاس و مریم می شود

تا که لب تر می نمائی، بوته های در کویر

آبیـاری از وجــود آب زمـزم می شود

قلب من هر لحظه می گردد دچـار دلـهره

در قبال عشق تو وقتی که مُلزم می شود

پای عشق و عاشقی وقتی بیاید در میان

سیب سرخی باعث احساس آدم می شود

روسری را می دهی وقتی به آسانی به باد

بستر شعر و غـزل راحت فراهم می شود

بی گمان وقتی نباشی در کنارم لحظه ای

شور اشعارم دچـار حس مـبهم می شود

من که الان می نویسم در نبودت نامه ای

تازه می فهمم کـه فردایم جهنم می شود

ای عسل وقـتی نمی آئی کـنار پـنجـره

چـتـر چشمم از نبودت بارها نم می شود

23 بهمن 1394
X

بـــه پــرتــوهای شمــع بی زوالت

نـرفت از یـادِ من هــرگز جمــالت

تـویی در کـوچه های خـــاطراتم

نشد روزی کـــه باشم بی خیالت

به وجـــد آید وجـودم هر دقیقه

هنـوز از خنــده هـــای بی مثالت

به خود گفتم که در دورانِ عمرم

میّسر می شود روزی وصــــالـت

شدم آخــــر در این دلبستگی ها

فـدای پیچ زلف و خــط و خالت

هنوز از بی قـــــراری می نشیند

هـــزاران قاصدک بـر روی شالت

نکـــردی ای عسـل بانــو نگــاهی

مــرا با گــوشـه ی چشـــم زلالت

2 بهمن 1394
X

از خود و از همه بیگانه شدن را بلــدم

رفتن از خانه و بی خانه شدن را بلـدم

نه کـه از نابلـدی می روم از راه جنـون

محـو ليـلایم و دیــوانه شدن را بلــدم

سالها لـرزه به دل دارم و بــر روی گسل

ارگ بـم بـودم و ویرانه شدن را بلـــدم

بافه ی زلف نگارم کــه بهم خورده گـره

چون پریشان بشود شانه شدن را بلدم

بی پر و بالم و یک لحظه نباشم نگـران

بزن ای شعله کــه پروانه شدن را بلـدم

باید از هرچـه کـــه دارم عملاً دل بکَنم

از خـود و از همه بیگانه شدن را بلــدم

مـنِ دریا زده هـــرگز به وصالش نرسم

معنی عــاشقِ دردانــه شــدن را بلـــدم

قصـه ها گفته ام از سیـرت بانو عسلم

راوی عشقـم و افسانه شـدن را بلـــدم