آرشیو آبان 1395
8 آبان 1395
X

طبیبِ حــاذقے یا هـــرچہ هستے

هنــرمندے حریف و چیرہ دستے

هنوز ازچشم زیباے تــو پیداست

کـہ از نسل شقــایق هـاے مستے

اگـــرچــہ سادگے حُسن تــو باشد

ظــریف و نـازک و زیبـا پـــرستے

لب ســرخ تــو باشد خود گواهے

شــــراب کهنــہ در جــــام الستے

"صراحے گریہ وبربط فغان کرد"

همان روزے کہ ساغر را شکستے

عسـل بانـو زدے آتش بہ جــانم

ولے اے نازنیــــن در دل نشستے

19 آبان 1395
X

آسمان، از اشتیاقم شانه خالی کرده ای

تار و پود هستی ام را دار قالی کرده ای

کشتزارم لحظه ای رنگ رطوبت را ندید

سرزمینم را دچار خشکسالی کرده ای

در زمستانت نمی باشد خبر از رعد و برق

بی گمان در ارتباطت اتصالی کرده ای

مردمانی بی رمق مشتاق باران تواند

گرچه عمری بی وفایی با اهالی کرده ای

آنقَدر مستی که جای فصلها شد جا به جا

فتنه در سرفصل تقویم جلالی کرده ای

در تمام لحظه ها از ما گریزان بوده ای

آسمانا کی هوای این حوالی کرده ای

بر سرِ وا ماندگانِ زار و بی چیز و ضعیف

زندگانی را مداوم ماست مالی کرده ای

ای عسل بانو، تو هم دیگر برای کشتنم

خط نستعلیق ابرو را هلالی کرده ای

7 آبان 1395
X

افتـاد بـه کـوی تـو مسیـرم بغـلم کن

افسرده دلی خورد وخمیرم بغلم کن

توفنده ترین صاعقه ها در بدرم کرد

آواره ای از دشت ِ کـــویرم بغلم کن

طـوفـان نگـذارد بگشایم پــر ِ پـرواز

در دایــره ی بستـه اسیـــرم بغلم کن

انصار ِ ستم ملک‌ مـرا بـرده به تاراج

از تیره ی محـروم و فقیـرم بغلم کن

آمد به سراغم دوسه تا سکته پیاپی

از تاب وتب ودغدغه سیرم بغلم کن

پیوسته دویـدم همه ی فاصله ها را

کــز کنجلبت بـوسه بگیـرم بغلم کن

بانوعسلم باغ تنت یاس سپید است

ای ملـمـل دیبای حـــریـرم بغلــم کن

11 آبان 1395
X

گــرچه با ناز تـو در هــر غـــزلی مأنوسم

غـــم نا دیـــــدن رویـت بکنـد مــأیـوسم

رخ برافروز و بزن شعله و پیوسته بتاب

بدران پـرده ی شب را کـه تویی فانوسم

ازهمان لحظه که باخنده نشستی به دلم

گریه ها میکنم و عکس تـو را می بوسم

سال ها رفت و کماکان مـن ِدلداده هنوز

سعـدِ سلمـانـم و در نای غمـت محبوسم

بختک از راه سیاست به گلویم زده چنگ

شبی از آمـــــدنت وا بکـــن از کـابــوسم

از زمانی کـه ریا حاکـم شهرم شده است

بـرده ی شیخم و در سیطـره ی سالوسم

گفتـه بــودم بنویسم بـــه تـو بانـو عسلم

کــه بدانی مــن ِ افسـرده پُـر از افسوسم