آرشیو مهر 1397
فرصت از دستِ اجل بر سرِ دارم بدهید
حکم اعدام مرا ویژه به يارم بدهید
کفنم را به سرِ پیچ حوادث بزنید
شرحِ پرپر شدنم را به دیارم بدهید
مُهری از مِهر و وفا بر درِ پاکت زده ام
نامه یِ عاشقی ام را به نگارم بدهید
روحم از بند وجودم که پریدن بگرفت
جسدم را به صفِ ایل و تبارم بدهید
تیرِغم رد شده ازقلب ترک خوردهی من
نفس از نو نکشم هرچه فشارم بدهید
آسمانم شده تنهایی و تاریکی محض
شرری از نخِ شمعِ شب تارم بدهید
سالها از تب شادی زده بودم دف وچنگ
لااقل نغمه ای از سیمِ سه تارم بدهید
بر سرِ خاکم اگر پا بگذارد عسلم
خبر از آمدن باغِ بهارم بدهید
ساقیا چندان مــرا دیگــر نمی گیرد شراب
کاسه ام را پر بکن از واژه هــای شعر ناب
درعجب هستم که امشب بر نمیداری چرا
پــرده از رخســار زیبــا تا بــر آیــد آفتاب
بیگمان درعمق شبها شمع سرکش میشوی
تا بینــدازی دل پـــروانـه را در اضطــراب
بسکه از باغ وجودت میتراود بـوی خوش
دائمــــاً از دامنـت باد صبـــا گیـــرد گـلاب
بارها از روی مستی نغمـه ها سر می دهد
می کند وقتی کـه بلبل باغ گل را انتخاب
گـرچه باید از دگـردیسی به شادیها رسید
باطنی افسرده دارد شعــر بعــد از انقلاب
شیخِشهرِم گرچه گویداز مزایایِ بهشت
وحشتی داردعجیب ازدختران بی حجاب
پـرده بردار از شعاع چهــره ات بانو عسل
تا کند خورشید تابان ذهن یخها را مـذاب