آرشیو مرداد 1400
زنده ای حس نکند غیر خودت حالت را
که چسان می شکند دستِ قضا بالت را
کس به فریاد تو یک ثانیه حتی نرسید
گرچه همسایه شنید آن همه جنجالت را
آسمـانی که کبود آمده بر رویِ سرت
بیند از اوج ِ سیاهی بـد ِ اقبالت را
ماندهای خستهودرماندهکهبااینهمهظلم
از کـه باید بِسِتانی حق پامالت را
کولیِ مست سیه چُـرده ی ِ آینده نگر
گیـرد از قهوه یِ ته مانده مگر فـالت را
مشتریکس نشودبیجُل وزنجیر و یراق
اسب کالسکه کش ِ بی دم و بی یالت را
آرزوهـای ِ زیادی بـه دلـت مانده ولی
تا ابد هـم نـرسی کعبـه ی آمالت را
بکن از چشمهی دل هدیه به بانوعسلت
نـم نـم ِ شعـر ِ تـر ِ جـاری و سیّالت را
بهار مانده از گل های شادی
فـروغ ِ تـن سپیـد ِ بامــدادی
بـه سر تا پای سبـز سرزمینم
نوید صبح روشن را تو دادی
به عشق خوشه های ناب تاکت
شدم مجذوب روی ِ تابناکت
شدی انگورِ بی همتایِ شیراز
که باشم نا صبور و دل هلاکت