آرشیو تیر 1400
چنـانـم می زند غـم تازیانه
که از جانم کشد آتش زبانه
حسابم را رسیدند از نبودت
سیاهی هایِ کابوس شبانه
در نبودت اوج تنهایی تباهم کرده است
روشنایی دوری از بخت سیاهم کرده است
دائماً در خلوت از یاد تو می بارم که شمع
همدلی با اشک ِ سرد بی گناهم کرده است
برده است از روی رأفت پی به اعماق دلم
هر کسی از راه دلسوزی نگاهم کرده است
من همان تنهای ِ مفلوکم که در اعماق شب
خنده های غم دچار بغض وآهم کرده است
ریشه ام ازهرطرف افتاده در دستان سیل
موج توفان سرنگون ازپرتگاهم کرده است
می کنم با چشمه ی چشمم خدا را التماس
نم نم ِ اشک تضرع داد خواهم کرده است
در لبـاس عـافیت خواهم تـو را بانـو عسل
خوابی ازانبوه رویا رو به راهم کرده است
تو هستی آن خدای ِبنده پرور
منم آن بی کس ِ بی یارو یاور
گره از مشکلم بگشا کـه گاهی
نباشم یک نفس محتـاج دیگر
تو بیهوشی ویا درخواب نازی
بخیز از جا که با جانم بسازی
بیا با هم رویم از شهـر شیراز
اگـرچه خفته باشی در نمـازی
در کلاس پُر فروغ شمع دانش سوختم
از وجود ِشعلهی اندیشه درس آموختم
از همانروزی که تن دادم به نور معرفت
جز به تعلیم ِ معلم چشم ِ دل نفروختم
منهمانشاگرد نادانم که با تحصیل عِلم
جان و دل را با تلالوی ِ چراغ افروختم
شد الفبا درس و مشقمدرمحیط مدرسه
تا درآخر جامهای ازجنس دانش دوختم
نم نم ازچشم قلم برچهرهی کاغذ چکید
آنچه را در عمر ِ بیمقدار خود اندوختم