آرشیو تیر 1394
16 تیر 1394
X

ای ناب تر از میوه یِ ﺷﯿﺮﯾﻦِ ﺭﺳﯿﺪﻩ

از قندِ شکر ریزِ ﻟﺒﺖ کس نچشیدﻩ

باید به بغل گیرمت ای گونه اناری

پا پس نکشد عاشقت از رای و عقیده

ﺑﺎ دلبری‌ ات‌ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﻭجودم

ﭘﺲ ﮐﯽ ﺑﺸﻮﯼ مرهم ﺍﯾﻦ ﻗﻠﺐ ﺗﭙﯿﺪه

با آن که خدا خالق آثار قشنگ است

طرحی به فریبایی چشمت نکشیده

گلواژه بپاشم که بیایی به سراغم

با دامنی از مثنوی و شعر و ‌‌ قصیده

از بسکه صبا روسری ات را به‌عقب برد

صد کوچه‌‌ معطر ‌ شده از بوی وزیده

بانو عسلم عاقبت از عشق وصالت

جان را بدهد واله ی تو بر سر ایده

10 تیر 1394
X

بر طبلِ تمنا که زنم ناز برقصی

رقصنده تر از کولیِ ﻃﻨّﺎﺯ ﺑﺮﻗﺼﯽ

دانم که فریبنده تر از رقصِ جمیله

در هاله ای از حالت اعجاز ﺑﺮﻗﺼﯽ

جانانه‌ برقصآ که بسا چرخِ زمانه

کاری کند آخر ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﺎﺯ ﺑﺮﻗﺼﯽ

ای ناز تو اوج نفس تار و کمانچه

ﺑﺎ شور و شرِ نغمه یِ ﺷﻬﻨﺎﺯ ﺑﺮﻗﺼﯽ

نازک تن خوش چهره بنازم کمرت را

هر بار که تنبک بزنم باز برقصی

با ساز پر از زمزمه بر وزن نگاهت

شعری بنوازم که از آغاز برقصی

بانو عسلم‌ شیخِ اجل شکوه ندارد

با شعرِ ترِ خواجه‌ یِ ﺷﯿﺮﺍﺯ ‌ﺑﺮﻗﺼﯽ

9 تیر 1394
X

ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯾﺖ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯﮔﯿﺮﺍﯾﯽِ ﻣﺸﺮﻭﺏ نیست

ساغرم راتاگلو پرکن ﮐﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ

ﺑﯽ ﺗﻮ ﺩﺭﺩﻫﻠﯿﺰ ﻗﻠﺒﻢ ﺟﺎﺭ ﻭﺟﻨﺠﺎﻟﯽ ﺑﭙﺎﺳﺖ

ﺩﺭﺩﺭﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺷﻬﺮﯼ ﺍین قَدﺭﺁﺷﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ

ﻓـﺮﺵ ﺍﯾـﻮﺍﻥ ﺗــﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﻌـﺮ ِ خالص ﺑﺎﻓﺘﻢ

ﺗﺎﺭ ﻭﭘﻮﺩ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﺍﺯﺟﻨﺲ ﻧﺎﻣﺮﻏﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ

حق بده تاباشم از چشم انتظاری ﻧﺎشکیب

سوگلِ صبر و ثباتم ﻃـﺎﻗــﺖ ﺍﯾـﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ

بس که از نازک خیالی خانه ات را در زدم

از تلنگر جـای ِ سالم بـر تـن درکوب نیست

ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻭﺻـﻞ ﺗـﻮ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﮐــﺮﺩ ﺍﺯ ﺑـﻬﺸﺖ

ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﺑﻬﺘـﺮﯼ ﺟـﺰ منــزل ﻣﺤﺒـﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ

ﺭﺷﺘـﻪ ﯼ ﺍﻓﮑـﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ ﺑﻬﻢ

ﺗﺎﺯگیها ﻭﺯﻥ ﺷﻌﺮﻡ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺍﺳﻠﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ

در کنارم قصدِماندن کن عسل‌بانو که هیچ

درنبودت رنگ‌وبوی زندگی مطلوب نیست

9 تیر 1394
X

یک عمـر ﻣﯿﺎﻥِ مـن ﻭ ﺗـﻮ ﻓﺎﺻﻠـﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ

ﺑﯽ ﮐﻔﺸﻢ ﻭ ﭘﺎیی ﮐﻪ ﭘـﺮ ﺍﺯ ﺁﺑﻠـﻪ مـاﻧﺪﻩ

ازبخت بدم ﺷﮑﻮﻩ ندارم ﻭﻟﯽ ﺍﯼ ﻋﺸﻖ

ﺩﺭ ﺑﻐﺾ ِﮔﻠﻮ ناله ی ِ بعـد از ﮔﻠﻪ ﻣـﺎﻧﺪﻩ

با قلب پر از درد و دریغم چه بگویم

وقتی تو ندانی کـه دلـم یکـدله مانده

گفتم کــه نگاهی بکنی پشـت سـرت را

چشمی نگـران در عقــب قافلـــه مانده

خـالی شده ایوب ِ دل از صبـر و تحمل

آزرده ی کم حوصله بی حوصله مانده

تـن را دهـد از جنبش پیـوسته به لـرزه

کـوهی ﮐـﻪ ﻣﯿـﺎﻥِ ﮔﺴﻞ ﻭ ﺯﻟـــﺰﻟﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ

بانو عسلم مشکل ما حل شدنی نیست

صد گونهگره در پس هر مسئله مانده

6 تیر 1394
X

بر لبت گلچهره بانو طرحی ازلبخند نیست

ازهجوم سیل‌بحران‌ها دلت خرسند نیست

شکوه کردی بارها از حاکمِ مردم فریب

در سیاست‌جز دروغ وحیله و ترفند نیست

جورِ ظالم را مگر مردم به پاخیزند و‌‌ حیف

در خیابان‌ها نشان از رشته‌یِ پیوند نیست

کوهی ازیخ در سراپای زمستان‌حاکم است

جای امنی در دیار بدتر از اسفند نیست

سال ها بگذشته اما روی منبر هم چنان

کار واعظ‌جز نفاق و خوردنِ‌ سوگند نیست

می‌ شود بانگ رهایی را دمادم سر دهیم

زیر رگبار مسلسل فرصتی هر چند نیست

دائماً بانو عسل اسطوره‌ ها زندانی اند

همچنان درهر وجب ازمیهنم جز بند نیست

6 تیر 1394
X

در مَحبس بی پنجره ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

ﮔﻠﺒﻮﺳﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻮ چیدﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

ﮔﻨﺠﺸﮏ ﺩﻟﻢ ﺩﺭ ﭘﯽِﺍﻧﮕﻮﺭِ شرابی ﺳﺖ

لبهاﯼ ﺗﻮ شهد است ﻭ ﻣﮑﯿﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

ازبس که‌بیفتاده به‌رعشه دل ودستم

گیسوی تو را شانه کشیدن نتوانم

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻋﺼﺎ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﮐﻪ ﻧﯿﻔﺘﻢ

از دست ِ غم و غصه دویدن نتوانم

در بهمنِ پر حادثه شلاق خشونت

بر بال و پرم زد که ﭘﺮﯾﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

گیرم که‌ شدم تندری از بادِ گریزان

ﺩﺭ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﯼِ ﺑﺴﺘﻪ وزیدن ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

اصلا عسلم از تب و از تاب وصالت

یک ذره دل از عشق بریدن نتوانم