آرشیو تیر 1392
بزن ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﮔﻞ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﮔﺮﺩﺩ
ﻟﻄﯿﻒ ﻭ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻭ ﺟﺬّﺍﺏ ﮔﺮﺩﺩ
ﺑـﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﻓـﺮﺩﺍ ﺩﺭ ﺑﻬﺎﺭﺍﻥ
ﺗﻤﺎﻡ ﭼﺸﻤﻪ ﻫــﺎ ﭘـُـﺮ ﺁﺏ ﮔﺮﺩﺩ
دو تا چشم خمارت خواب دارد
لب سرخــت شراب ناب دارد
غـزلبانوی من خورشید رویت
هــزاران عاشق بی تاب دارد
تـو را بارانی از شبنم گرفته
مـرا طوفانی از مـاتم گرفته
بنازم غیرت و بازوی غــم را
که من را در بغل محکم گرفته
یکی دور تو دائم در طواف است
یکی از هجر تو در اعتکاف است
یکی از چشمهی وصل تو سیراب
یکی از دیدنت عمری معاف است
برﻗﺺ ﺍﯼ ﮔﻞ ﺑﭽﺮﺧﺎﻥ ﺩﺍﻣﻨﺖ ﺭﺍ
ﺭﻫﺎ ﮐــﻦ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﺧﺮﻣﻨﺖ ﺭﺍ
ﻣــﻦِ ﺩﻟـــﺪﺍﺩﻩ ﺩﺍﺋـﻢ ﺩﺭ ﺗـﻼﺷﻢ
ببوسم ﺁﻥ ﺑﻠﻮﺭِ ﮔـﺮﺩﻧﺖ ﺭﺍ
تــو از نسل و تـبار آفـتابی
ولی یـک ثانیـه بر مـا نتابی
نقاب از آسمانِ چهـره بردار
چـرا ای ماه تابان در حجابی
من از حالا فقط باید بکوشم
شرابی از لب سرخت بنوشم
صدای خـنده هـای دل نشینت
طنین دیگری دارد به گوشم
گفتی گذر از حد و حدودت نکنم
یعنی که نگاهی به وجودت نکنم
وقتی که لبم روی لبت جفت شود
یادم بده هر دم کـه کبودت نکنم
اگـــــرچه لایق و ارزنده ای تو
لجوج و سرکش و یکدنده ای تو
من از رفتار تـــو فهمیدم این را
کـه از من واقعاً دل کنده ای تو