آرشیو تیر 1392
به خدا دانم و دانی که به عشق تو اسیرم
به خدا دانم و دانی که به دنیا چه فقیرم
آخر از این همه دردم ای به قربان تو گردم
سوی منزل نمی آیی که به مای تو بمیرم
پریشان گشته ام از داد و فریاد
نگردد خاطرم یک لحظه ای شاد
هنوز از بیستون آید صدایی
به یاد قصه ی شیرین و فرهاد
ای دوست گذر کن نفسی بر من دلخون
شاید که شفایم بدهی زآن لب میگون
استاد وفا بوده ای از مکتب لیلی
پیغمبر عشقی تو برای دل مجنون
ای دوست بیا کز من بیدل نفسی نیست
فریاد به دل مانده و فریاد رسی نیست
چون گمشدگان بوده و در شهر غریبیم
از یاد برفتیم و کسی یاد کسی نیست
بساط دلبری را رو به راه کن
به من از گوشه ی چشمت نگاه من
برای آنکه کس ما را نبیند
ز گیسویت شب مه را سیاه من
من از چشمت نگاه را دوست دارم
ز رویت رنگ ماه را دوست دارم
بیا آهسته امشب در سرایم
که در خلوت گناه را دوست دارم
خداوندا نه دل دارم نه دلبر
بنالم تا شود گوش فلک کر
اگر دستم رسد باید درآرم
دمار از روزگار بدتر از زهر
بیا جانا تو ما را رهبری کن
به جای رهبری پیغمبری کن
اگر گفتم چرا چونی کجایی
زلبخندی برایم دلبری کن
دلم تنگ از نبود روی عشق است
امید زندگی از بوی عشق است
مگر باد صبا با خود بیارد
نسیمی را که در گیسوی عشق