آرشیو اردیبهشت 1402
30 اردیبهشت 1402
X

من از رازی که در شیراز دارم

دلی تنگ و غزل پرداز دارم

کماکان در دیار خواجه‌‌‌ حافظ

ارادت‌ ها به سروِ ناز دارم

29 اردیبهشت 1402
X

سر سبز تر از شعر ترِ ناب تو باشی

دردانه تر‌ین گوهرِ نایاب تو باشی

الماس‌ِتراش خورده‌ای ازقصربلوری

تابنده تر از جلوه‌ی مهتاب تو باشی

29 اردیبهشت 1402
X

گرچه‌ پرهیز از‌ پنیر و مرغ و ماهی میکند

میشود سیر از ریا شیخی‌که شاهی میکند

آن چنان دور از خِرَد باشد که در قرن اتم

همدلی با قصه های کذب و واهی میکند

تارِ مویِ هر زنی بیرونزند از روسری

نا جوانمردانه او را دادگاهی میکند

تیر باران می شود با چشم بسته در پگاه

هر که از ویدردیارم داد خواهی میکند

مظهرِ تاریکی از‌‌ پندار خودخواهی‌ هنوز

رنگ روشن را کدر از دل سیاهی میکند

می‌‌ دهد فرمانِ قتلِ معترض ها را ولی

روی منبر اعتراف از بی گناهی میکند

آن که با زهد و ریا لم داده بر جایِ خدا

در خیال خامِ خود کاری الهی میکند

شکوه ام گاهی ندارد انتها بانو عسل

تا ابد بیزارم از شیخی که شاهی میکند

25 اردیبهشت 1402
X

یقین دارم‌ که بانو ساده‌ بودی

در آغوش‌ ِ نسیم افتاده بودی

مگر درمایه‌‌ یِ شور و همایون

به آهنگِ صبا دل داده بودی

24 اردیبهشت 1402
X

گلایول گونه‌یِ سرخ وسفیدم

گلی از باغ دامانت نچیدم

نهادم آسمان را زیر پایم

ولی آبی تر از چشمت ندیدم

24 اردیبهشت 1402
X

قسم خوردم به ققنوس نگاهت

بگیرم بوسه ها‌ از روی ماهت

ولی‌ با سِحر و افسون آتشم زد

فریبایِ دو تا چشمِ سیاهت

24 اردیبهشت 1402
X

شدم وقتی معلم در جوانی

نماند انگیزه ای در زندگانی

پیامبرگونه شد از بسکه‌ ‌ شغلم

به سر‌‌ آورده ام با‌‌ خورده نانی

22 اردیبهشت 1402
X

بانو به‌ همان‌ شال و کلاهی که تو داری

خوشدل شدم از اوجِ‌رفاهی‌که تو داری

در باغِ ارم هر چه شدم خیره ندیدم

ممنوعه تر از سیب گناهی که تو داری

آخر به خیابان بکشی پیر و جوان را

با بقچه ای از نازِ نگاهی که تو داری

ققنوسِ پگاهِ نفست شعله ورم کرد

پر پر شدم از آتش آهی که تو‌ داری

از روز نخستین به گمانم شده همسان

اقبال من و چشم سیاهی که تو داری

گفتم لب شیرین تو انگور شرابی ست

گفتی عجب از حال تباهی که تو داری

در پرده ای از نور پراکنده نهان است

بردیده ی ما پشت وپناهی که تو داری

بانو عسلم هیچ نباشد رخِ مهتاب

تابنده تر از چهره ی ماهی که تو داری

20 اردیبهشت 1402
X

چه ساده روزهای نوجوانی

ورق خورد از کتاب زندگانی

بنا دارد که در پیری بگیرد

سراغم‌ را بلای‌ ناگهانی