آرشیو آذر 1403
نکنمنعم کهدیگر از تب شعر
لبم را بر ندارم از لب شعر
بنوشم با پیاله جرعه جرعه
شراب مثنوی را درشب شعر
بر تن صاف صنوبر پنجِ وارو می کشم
عکسِدل را یادگاری ناز و نیکو میکشم
با مدادِ جعبه رنگی پشت باغ اطلسی
یکبغلمریمگلیدر ذهن شببو میکشم
صدغزال ازدشت لبریز ازغزل رَم میکند
تا پلنگی را به سمت بچه آهو می کشم
با زبانِ بی زبانی رویِ دیوار سکوت
هرچه را از دل شنفتم با هیاهو میکشم
فرچه ام را می زنم در شیشه های آبرنگ
آنچهرا بر من گذشته با قلم مو میکشم
دیگر از غمنامه ی رستم نمی گویم ولی
قصه یِ سهراب را با نوشدارو می کشم
در هوایِ عشقم از آیین درویشی هنوز
بارهادرکوچه و پسکوچهها هو میکشم
قندِ خونم رفته بالاتر ولی با تیشه ام
آنقَدرها یادِ شیرینم که کندو می کشم
تِق تِقکفشعسلبانو که میآید بهگوش
کلبه ام را با ترنم آب و جارو می کشم
سراغِ تار و پودم را گرفته
فراتر از حدودم را گرفته
حسابیدردبیدرمانعشقت
سراپای وجودم را گرفته
پری بانویِ آویشن به دوشم
بلا بالایِ تُرکِ قهوه نوشم
چنانم میرباییدل که باشعر
غزل بر باغِ اندامت بپوشم
اگرچه بی نهایت از تو دورم
به پایت سر گذارم با حضورم
جهانم روشن از روی تو باشد
که در دنیایی از سیلاب نورم
عشایر زاده یِ آلالــه پوشم
شقایق دامنِ گیسو به دوشم
ازآن ترسم که باقشلاق چشمت
زنی آتش به سر تا پای هوشم
مگر مارال زیبا رو تویی تو
هنوز آهوتر از آهو تویی تو
پلنگ چابکِ شاهو منم من
غزال مستِ دالاهو تویی تو
اگر روزی گذر افتد به شیراز
روم در محضرِ رندِ غزلباز
چنان بر طبل دلشادی بکوبم
که حافظ گردد از نو نغمهپرداز
بدور از کوچهیِ اردیبهشتم
نمیباشد گریز از سرنوشتم
بدم می آید از این زندگانی
تنفر دارم از دنیای زشتم