آرشیو آذر 1391
یاقوت لبت گرچه ملس بود و دل انگیز
شیرین شده اینک چو انارِ شب پاییز
دل برده ای از قافله ی هوش وحواسم
با عطر تن و چشم و رخ و دامن گلریز
از بس که شدم خیره به ژرفای نگاهت
از تابشِ رویت شده ام ﺫﺭﻩ ﯼِ ﻧﺎﭼﯿﺰ
ای دوریِ تو اشکِ تراویده یِ سردم
بر هر مژه ام نم نمِ یادت شده آویز
صبحی که گذر میکنی از مشرق شیراز
در باغِ ارم ﻧﻐﻤﻪ ﮐﻨﺪ ﻣﺮﻍِ ﺳﺤﺮ ﺧﯿﺰ
ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﺧﺰﺍﻥ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﮑﺶ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﺍﺑﻢ ﻧﮑﻨﺪ ﺳﺮﺩﯼِ ﭘﺎییز
بانو عسلم شانه بزن بر شبِ زلفت
ﺗﺎ کلبه ی من ﭘﺮ ﺷﻮﺩ از بوی ﺩﻻﻭﯾﺰ
در کلبهی تنهایی ام آرام ِ جانم آرزوست
آن سوگلِ شیرین لبِ ابرو کمانم آرزوست
باغِ بهشتِ روی او از جنس گلهای تر است
گلبوسه های گونهگون ﺍﺯدلستانم ﺁﺭﺯﻭﺳﺖ
در گیر و دارِ عاشقی از خود ندارم اختیار
دل بیقراری میکند وقتی که آنم آرزوست
دائم به تنبک میزنم تابشکندسقف سکوت
وقتی پیاپی گفتگو با مهـربانم آرزوست
ﺩﺭﮔﺮﺩﺵﮐﻮﻥ ﻭﻣﮑﺎﻥﮐﺸﻔﻢ ﻧﺸﺪﺍﺳﺮﺍﺭِﻏﻴﺐ
در کهکشانهاپر زدن تا لامکانم آرزوست
باحکمقاضیبارهامُلکمبهغارترفته است
دورانِ جمشید جم و عهدِ کیانم آرزوست
در کوچه ی بانوعسلخوش می وزد بادصبا
بوی نسیم صبحدم از کوی جانم آرزوست