آرشیو آذر 1391
ای باغِ لبت معدنِ یاقوتِ دل انگیز
رخسار تو مانَد به انارِ شبِ پاییز
در هم بشِکن هیمنه یِ خانِ مغول را
کآتش به سرایم نزند والیِ ﭼﻨﮕﯿﺰ
آندم که گذر میکنی از حومهی شیراز
در باغِارم ﻧﻐﻤﻪ ﮐﻨﺪ ﻣﺮﻍِ ﺳﺤﺮ ﺧﯿﺰ
ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﺧﺰﺍﻥ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﮑﺶ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﺍﺑﻢ ﻧﮑﻨﺪ ﺳﺮﺩﯼِ ﭘﺎییز
روزی که نگاهم به رخ آینه افتاد
ﺍﺯ تابشِ رویِ تو ﺷﺪﻡ ﺫﺭﻩ ﯼِ ﻧﺎﭼﯿﺰ
ﺍﯼ ﻣﺮﻍ رها پر بزن ﺍﺯ ﻗﻮﻧﯿﻪ ﺗﺎ ﺑﻠﺦ
از شمس بیاور خبرِ تازه به تبریز
بانو عسلم شانه بزن بر خم زلفت
ﺗﺎ کلبه ی من ﭘﺮ ﺷﻮﺩ از بوی ﺩﻻﻭﯾﺰ
در کلبهی تنهایی ام آرام ِ جانم آرزوست
آن سوگلِ شیرین لبِ ابرو کمانم آرزوست
باغِ بهشتِ روی او از جنس گلهای تر است
گلبوسه های گونهگون ﺍﺯدلستانم ﺁﺭﺯﻭﺳﺖ
در گیر و دارِ عاشقی از خود ندارم اختیار
دل بیقراری میکند وقتی که آنم آرزوست
دائم به تنبک میزنم تابشکندسقف سکوت
وقتی پیاپی گفتگو با مهـربانم آرزوست
ﺩﺭﮔﺮﺩﺵﮐﻮﻥ ﻭﻣﮑﺎﻥﮐﺸﻔﻢ ﻧﺸﺪﺍﺳﺮﺍﺭِﻏﻴﺐ
در کهکشانهاپر زدن تا لامکانم آرزوست
باحکمقاضیبارهامُلکمبهغارترفته است
دورانِ جمشید جم و عهدِ کیانم آرزوست
از طرّهی بانوعسلخوش می وزد بادصبا
بوی نسیم صبحدم از زلف جانم آرزوست