12 آبان 1405
هر چند که دوری کنم از نازِ نگاهت
آتش به دلم می زند اعجازِ نگاهت
از کوچهیِ رندان مگُذر باز که حافظ
زل میزند از حجره به شیراز نگاهت
پلکی بزن ای دخترِ آیینه که دیگر
تنها مژه ای مانده به آغازِ نگاهت
از پیچ اِرم تا سرِ میدانِ نمازی
هنگامه به پا کرده ای از فازِ نگاهت
در گنبد گردون چه بسا خوابِ ستاره
ریزد بهم از سرعت پرواز نگاهت
چشمانِ همه محوِ تماشای تو امّا
آگاه نشد هیچ کس از رازِ نگاهت
بانو عسلم چشم تو شد شعر زلالم
ای اشکِ قلم قافیه پردازِ نگاهت