هنوز از ناز کردن در مسیرِ باغ نسرینت
مدامم میبری دل از لبِ خندانِ شیرینت
هنوز ازدوریات چونشرشرِفواره میریزد
تراوشهایِ اشک از مژه هایِ یارِ دیرینت
صبارا در مسیر کوچه بوییدم که فهمیدم
گرفته عطر ناباز دامنِ گلریزِچین چینت
درینشبهای وحشت زا ندارمحسِآرامش
مگر آندم که بگذارم سرم را روی بالینت
همانعصریکهدرجشنِشقایقها تورادیدم
چهمیشدمیگرفتمبوسهاز لبهای نوشینت
شکوهِ شهرِشیرازیکهازبویت شکوفا شد
تن گل هایِ بادام از هُمیجان تا دهالینت
به دورِ چترِ نیلوفر پریدن کردهاند آغاز
قناریهایِ رنگین بالوپَر،درپشت پَرچینت
مگرشاهانِساسانی کنند ازخوشدلی برپا
سرور وجشنمهمانیبهسبکِرسم وآیینت
عسلبانوبهگیسویِ پر ازپیچت بزن شانه
که ریزد بر سرِ شانه شکنجِ زلف زرینت