16 اردیبهشت 1396

ای فلک دور از حریم کوی یارم کرده ای
با دغلکاری اسیر روزگارم کرده ای

روی سرمستی سر سازش نداری با کسی
سیل غمها را روان بر جویبارم کرده ای

در جوانی شد گریزان شور و شادی از دلم
ناتوانی عاجز و زار و نزارم کرده ای

تا به کی باید بگیرم در بغل زانوی غم
سالها بر مرگ سنبل سوگوارم کرده ای

بیدلی بودم به دنبالِ دل و دلبر روان
کوچه گردی در دلِِ شبهای تارم کرده ای

زین زمان دیگر ندارد اعتنایی کس به من
بین مردم در جهان بی اعتبارم کرده ای

چون کمان شد قامتم یکباره از یوغ ستم
حلقه ی زنجیر غم را گوشوارم کرده ای

بویی از زلف عسل آخر نیامد سوی من
در طلوع فرودین دور از بهارم کرده ای