31 تیر 1402
قابِ عکسِ چهره ات را روبرو بگذاشتم
در نگاهم از تو تصویری نکو بگذاشتم
گرچه مهمانم نمی باشی ولی با یادِ تو
رویِ میز نقره ای سیب و هلو بگذاشتم
شُرشُر آمالم از چشمم تراوش میکند
بس که در دهلیز قلبم آرزو بگذاشتم
پیشِ اربابانِ ایلم با زبانِ التماس
در تب و تاب وصالت آبرو بگذاشتم
دوری ات را نای نی با ناله یادآور شود
هر کجایِ هق هقم بغضِ گلو بگذاشتم
در نبودت بارها با شکوه یِ ساز سکوت
در حیاط بیهیاهو های و هو بگذاشتم
در هزار و یک شبِ دلگیری از یادم پرید
آن چه را از شهرزاد قصه گو بگذاشتم
لاجرم بانوعسلدر متن نامه خط بهخط
آنچهرا بگذشته برمن مو بهمو بگذاشتم