29 مرداد 1400

زنده‌ ای حس نکند غیر خودت حالت را
که چسان می شکند دستِ قضا بالت را

کس به فـریاد تو یک ثانیه حتی نرسید
گرچه همسایه شنید آن همه جنجالت را

آسمـانی کــه کبود آمـده بــر رویِ سرت
بینـد از اوج ِ سیـاهی بـــــد ِ اقبــالت را

تا زمانی که‌ ستم رشوه به قاضی بدهد
نتـــــوانی بستـانی حــق ِ پامــــــالت را

گفته بـودم کـه مگـر کــولیِ آینـــده نگر
گیـرد از قهوه یِ تـه مانده شبی فالت را

آرزوهــای ِ زیـادی بــه دلــت مانـده ولی
تا ابــد هــم نـرسی کعبــــه ی آمــالت را

بگذران روز وشبت را به عبادت که خدا
ندهــد دست ِ چپت نامــه‌ ی اعمالـت را

عرضه کن بیدل سرگشته  به بانو عسلت
نـم‌ نـم ِ شعــر ِ تــر ِ جـــاری و سیّالت را